تبليغاتX
صدف - آبگوشت خوری. بازی وبلاگی

صدف

دیروز با اجازه تون هوس آبگوشت کرده بودم بد جورجالبه ها اون چیزایی که تو ایران وقتی مامانم درست میکرد هی اخ و اوخ میکردم اینجا هوسش میکنم اگه طفلی میفهمید خودش. خلاصه من بین آبگوشت ها که ما شیرازیا بهش میگیم یخنی . یخنی لوبیا رو از همه بیشتر دوست دارم فکر کنم جاهای دیگه بهش میگن گوشت کوبیده. آره؟ خلاصه همینجور که رفتم پسر وروجکمو از مدرسه بیارم تو راه سبزی خوردن تازه هم گرفتم و اومدم اینم بگم  تو مدرسه همون دختره که پسرم با دوچرخه باهم تصادف کرده بودن رو دیدم اونم دستش شکسته . داشتم با خودم میگفتم دست شکستن بنظر من بهتره تا پا شکستن اگه من بخوام انتخاب کنم ترجیح میدم دستم بشکنه تا پام حالا نمیدونم بقیه هم همین نظر رو دارن یا نه. خلاصه ابگوشت که درست شد همینجور که داشتم میریختم تو ظرف که با گوشت کوب برقی بکوبم سیم گوشت کوب گیر کرد پشت ظرف آبگوشت و یه عالمه آبگوشت داغ ریخت کف دست و پشت دستم . وای داشتم میمردم دستمو تو دست گرفته بودم و گریه میکردم باهاش هیچکاری هم نمیتونستم بکنم یه کم خمیر دندون گذاشتم روش که دردش آروم بشه . بعد گفتم نیگاه خداجون من فقط یه جمله گفتم دست شکستن بهتره به یه روز نکشید دستم سوخت که از این غلطا نکنم حالا اگه میگفتم بردن تو لاتاری پولی صد مرحله بهتر از بردن تو لاتاری گرین کارته که هیچیش نصیبمون نمیشد. نمیدونم چرا چیزای منفی برای آدم درست در میاد . مثل خیلیا که میگن چشممون برای خودمون خیلی شوره . ولی خوب خداروشکر همین که خمیر دندون گذاشتم باعث شد سوزشش خوب بشه و تاول نزنه. خداخواست بهم بگه بیا دستتو بسوزونم ببینم اونوقت میگی دست بهتر هست یا نه. ولی بازم معتقدم دست شکستن بهتره . نه؟ اونایی هم که حال وروجک منو پرسیدن خداروشکر خوبه اونجور که فکر میکردم روش اثر نذاشته از این هفته هم یه کفی میندازن کف گچش که بتونه یه کم با گچش راه بره این هفته هم هفته دوم تموم شد تا ببینیم هفته سوم اگه خوب بود ممکنه فقط بانداژ ببندن تا راه بره. خلاصه آبگوشت هم خوشمزه شدمخصوصا وقتی سرد میشه با نون برشته ی گرم برای وسط روز خیلی خوشمزه هس.بیچاره مامانم چقدر اونوقتا مسخره ش میکردم بر سر ابکوشت خوردن آخی.

خوب از این حرفا بگذریم. یه بازی وبلاگی دیگه دعوت شدم حسین آقا (امیریه) منو به یه بازی دعوت کرده البته حرف یکی دوهفته پیش هست ولی من فرصت نکردم حالا برگذار میکنم:

باید اتفاقاتی که باعث تغییر بزرگ تو زندگیم شده بگم. حالا من یه چیز دیگه هم اضافه ش میکنم اتفاقاتی که باعث تغییر در زندگیم و تغییر در رفتارم شده رو میگم:

اول از همه تو سن ۱۶. ۱۷ سالگی داشتن یه دوست پسر باعث شد مسیر زندگیم تا حدی عوض بشه شاید قرار بود با یکی دیگه ازدواج کنم ولی وجود اون باعث شد به خیلیا که مورد تایید خوانواده م بودن نه بگم.

مهاجرت که همراه با ازدواج بود از همه مهمتر بزرگترین تغییررو در زندگی من ایجاد کرد.

همین مهاجرت باعث شد خیلی آدمای عوضی که عمرا تو ایران ندیده بودم رو ملاقات کنم و آبدیده بشم و از اون دختری که یاد گرفته بود همیشه مراعات حال همه رو بکنه و احترام گذار باشه بیرون بیام و تبدیل به صدفی بشم که با هر کسی در حد شخصیتش رفتار کنه از یه طرف خوشحالم که اینجور آدمارو ملاقات کردم که یادبگیرم همه اعضای فامیل نیستن و دوستی که خودت تو ایران انتخاب میکنی نیستن چون تو ایران یه دوست رو که انتخاب میکنی خانواده ش رو هم میشناسی میدونی از چه فرهنگی هست مثل اینجا نیست که بخاطر تنهایی با یه عتیقه هایی دوست میش که ......... ولی خوب واقعا از این نظر عوض شدم و خوشحالم ولی دلم برای صدف قبلی خیلی تنگ میشه اون دختر شیطون و خنده رو که وقتی یه جا بود هیچ کی حوصله ش سر نمیرفت ولی اینجا خیلی وقتا تو مهمونیا از بس آدما بهم نمیخورن ساکت میشینم و به بحثای یه شاهی صنار گوش میکنم.

خوب حالا منم یه چن نفرو دعوت میکنم باین بازی کسایی که قبلا دعوتشون نکردم:

سالی. اهورا.باران. سمیرا. زرین تاج. گارنت

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:6  توسط صدف  |