تبليغاتX
صدف - پسرک نوشت

صدف

از امروز یه هفته تعطیلات زمستونی شروع شده و من و پسرک خونه ایم وای تو خونه بودن خیلی خوبه اونایی که تو خونه این قدر بدونین ادم به همه کارش میرسه مهمتر اینه که استرس نداره میتونه راحت رزیم بگیره و خوش هیکل بشه و خونه رو تمیز نگه داره و فریز رو پر نگه داره و همیشه همه چی سرجاشه وای که از زندگی که زن و مرد کار کنن خیلی بدم میاد ایشالله از مارچ دارم کارم رو پارت تایم میکنم تو دنیا همه چی که پول نیست. راحت بودن هم خودش خیلی خوبه. 

پسرک با همکلاسی ایرانیش اومده خونه و میگه مامان ایدین میگه تو ایران مردم اسکلت سر بره رو میخورن همه چیش رو هم میشه خورد حالا همه این حرفا رو به دانمارکی میگه ایدین هم ادامه میده میگه اره هم مغزش رو میخورن هم چشمش هم زبونش من مغزش رو زیاد دوست نداشتم چشمش هم نتونستم بخورم ولی زبونش خوب بود پسرک با چشمای گشاد به من میگه ولی من اصلا نمیتونم تصور کنم که هیچ کدوم از ایناروبخورم ولی دوست دارم ببینم منم گفتم من خودم اصلا دوست ندارم برای همین هم هیچ وقت تو ایران که رفتیم نخوردیم و مامان جون هم نخرید . 

از اونطرف درس دینی داشتن و درباره مذهبای مختلف حرف زدن براشون و اومده میگه میدونستی مسلمونا سالی یه بار میرن یه جایی که دور یه مکعب سیاه میچرخن و تو این جریان خیلیا میمیرن بخاطریکه له میشن زیر دست و پا . بهش میگم همه سالی یه بار نمیرن ولی خوب همه سعی میکنن یه بار تو عمرشون برن مامان جون و مامان بزرک هم رفتن یه سوت میکشه و میگه چه شانسی اوردن که نمردن.

یه روز دیگه میگه میدونستی مسلمونا یه ماه از صبح تا شب نباید غذا بخورن ـ  اخه واسه چی ـ با بی حوصلگی میگم هیچ بایدی تو کار نیست و این هم که میگی اسمش روزه هست. 

میشینم کتاب دینیشون رو ورق میزنم میبینم چقدر قشنگ همه ادیان رو با هم مقایسه کردن و دارن بهشون همه چیز رو میگن گرچه خیلی چیزارو دارن اغراق میکنن ولی همین که دارن به همه بچه ها میشناسونن خوبه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 14:4  توسط صدف  |