تبليغاتX
صدف

صدف

         زن به شوهرش ميگه: شوهر همسايه هر روز صبح كه ميخواد بره سر كار زنش رو ميبوسه! تو چرا اين كار رو نمي كني؟
>     شوهر ميگه: آخه من كه زنه رو خوب نمي شناسم!!
>   ------------ --------- --------- ---------
>     بچه از باباش ميپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند يا باهم هستن؟
>     باباهه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه آنجا ديگه بهشت نميشه‎ !!!
>    ------------ --------- --------- --------
>     مرد، احساس را كشف كرد و زن عشق را،
>     مرد، كار را كشف كرد و زن، خانه داري را،
>     مرد ،پول را اختراع كرد و زن، خريد را،
>     از آن زمان، مرد چيزهاي بسيار زيادي كشف و اختراع كرد، و زن همچنان در حال خريد است ‎ !!!
>------------ --------- --------- --------- ---
>     يك زن نگران آينده است تا زماني كه شوهر كند
>     يك مرد هرگز نگران آينده نيست تا زماني كه زن بگيرد
>     يك مرد موفق مرديست كه درآمدش بيشتر از مبلغي باشد كه زنش خرج مي كند
>     يك زن موفق زنيست كه بتواند چنين مردي را پيدا كند
------------ --------- --------- --------- ---
>     براي اينكه با يك مرد شاد باشيد بايد او را كاملا درك كنيد و كمي دوست داشته باشيد
>     براي اينكه با يك زن شاد باشيد بايد او را كاملا دوست داشته باشيد و اصلا سعي نكنيد كه او را درك كنيد
------------ --------- --------- --------- ----
>     مردان متاهل بيشتر از مردان مجرد عمر مي كنند در عوض مردان متاهل بيشتر آرزوي مرگ مي كنند
------------ --------- --------- --------- ----
>     برنده جايزه نوبل ادبيات در زمان تقديم جايزه خود به همسرش گفت: اين جايزه را به همسر عزيزم تقديم مي كنم كه با نبودش باعث شد من بتونم اين كتاب را تمام كنم!
>------------ --------- --------- --------- ---
>     مرد خوب مثل دايناسور مي مونه كه نسلش منقرض شده ولي زن خوب مثل سيمرغ مي مونه كه از اول يه افسانه بوده!

مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند
 بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن
 ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند
------------ --------- --------- --------- -  مردها سه تا آرزو دارن:
 اونقدر كه مامانشون مي گن خوش تيپ باشن!
 اونقدر كه بچه شون مي گن پولدار باشن!
و مهمتر از همه اينكه : اونقدر كه زنشون شك داره زن داشته باشن
 ------------ --------- -----
 بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و    زن دومشون رو مديون موفقيت شون !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟
------------ --------- ------
مرد اولي: امان از دست اين زنها!؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت دومي: خوش به حالت! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟
------------ --------- --------- --------- ----
 زن به شوهر: من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم! مرد: عزيزم چرا عصباني مي شي! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم
 ------------ --------- --------- -----      فرق پير دختر با پير پسر:
>      اولي موفق نشده ازدواج كنه
>     ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟
>------------ --------- --------- --------- ---
>     يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه:
>     مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره
>    ------------ --------- --------- --------
مرد به زن: عزيزم ممنونم ازت! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي! چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟
>------------ --------- --------- ---------
>     زماني كه يك زن كه با مردي ازدواج مي كند انتظار دارد كه او تغيير كند ولي اينگونه نمي شود
>     زماني كه يك مرد با زني ازدواج مي كند مطمئن است كه آن زن تغيير نمي كند و اينگونه مي شود
>------------ --------- --------- --------- ---
>     يك زن در بحث حرف آخر را مي زند بعد از آن، هر حرفي كه مرد بزند، شروع يك بحث جديد است
------------ --------- --------- --------- -
>     و خداوند زن را آفريد تا هيچ مردي به مرگ طبيعي نميرد (سوره سكته آيات حرص تا دق)
>------------ --------- --------- ---------
>     قوانين طلائي همسرداري (براي مردان) ‎:
>     قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل آشپزي، تميزكاري، گردگيري و ... خوب باشد‎.
     قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده و شادي شما را فراهم نمايد‎.
قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو‎ >     قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد‎
>     قانون پنجم: خيلي خيلي اهميت دارد كه اين چهار زن از وجود يكديگر بي خبر باشند

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 21:30  توسط صدف  | 

این پست خاتون رو که دیدم یادم به یه خاطره افتاد گفتم تعریف کنم :

اون اوایل که اومده بودم و کلاس زبان میرفتیم تصمیم گرفتم برای اینکه زبانم خوب بشه یه کاری دست وپاکنم و ساعتهایی که از کلاس میام و تو خونه تنهام برم سرکار هم پولی در بیارم هم زبانم خوب بشه . اونموقع زبان دانمارکی من درحد دیس ایز ا بوک بود و خیلی وقتا انگلیسی وسطش میپروندم خلاصه تو 7-Elleven کار پیدا کردم و پای صندوق بودم کسایی که این مغازه رو میشناسن میدونن که از ۷ صبح بازه تا ۱۱ شب و من ساعت کاریم بعدازظهر بود چون صبحا کلاس میرفتم.

 یه شب ساعت ۱۰ شب بود که دیدم یه پسرک که پشت لبش تازه سبز شده با چشم بند از اون چشم بندهای بت من زده و کلاه هم سرشه اومد تو بدون اینکه چیزی بگه یه کاغذ گذاشت رو میز منم با خوشرویی گفتم چه کمکی از دستم بر میاد که دیدم اشاره کرد اینو بخون زنجیر کلفتی هم تو دستش تکون میداد منم که زبانم خراب در حال خوندن بودم انقدر طولش دادم تازه میخواستم دیکشنری هم باز کنم فقط فهمیدم که پول میخواد ولی خیلی طولانی نوشته بود لامصب. خلاصه  همون لحظه یه مشتری اومد تو و اون بدبخت هم دید که به کاهدون زده کاغذ رو مچاله کرد و دوستش هم با موتور منتظرش بود پرید پشت موتور و رفت منم که تازه دوزاریم افتاده بود با تته پته به مشتریه گفتم دزد بود مشتری هم دید هوا پسه سریع برام زنگ  زد به پلیس خلاصه دوتا گردن کلفت اومدن و خیالم راحت شد از همون تاریخ به بعد ساعت کاریم رو تغییر دادم که ساعت ۳ بعد ازظهر تا ۷ بیشتر سرکار نباشم . پیش خودم گفتم این بیسوادی هم بدادم رسید ولی شانس آوردم اون مشتری هم ساعت ۱۰ شب سروکله ش پیدا شد .ولی عجب بدشانسی بود پسره ها. 

پ ن :ضمنا یه آدم عقده ای کمبود دار اسم منو دزدیده با اسم من پز میده. یادتون باشه اگه کامنت ناجور باسم صدف گرفتین آی پی رو چک کنین آی پی من ثابته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 22:49  توسط صدف  | 

چن وقت پیشا یه وبلاگ خوندم در رابطه با بچه دار شدن و اینکه داشتن آمادگی لازم بود .

 در اینکه برای بچه دار شدن آمادگی روحی لازمه شکی درش نیست ولی یادمون باشه دیر بچه دار شدن هم زیاد خوب نیست البته کسایی که دیر ازدواج میکنن رو کاملا درک میکنم خوب به همون نسبت سن بچه دار شدنشون هم بالاست این رو نمیشه کاریش کرد ولی اینکه مثلا طرف ۲۵ سالگی ازدواج کنه و تا  ۳۵ سالگی بچه دار نشه چون آمادگی لازم رو نداره اینو خودخواهی میدونم چون آدم باید بفکر بچه هم باشه همش که خود آدم نیست اول اینکه بالای ۳۵ خیلی ریسکها بوجود میاد خوب حالا میگیم با پیشرفت علم پزشکی این ریسکها کمتر شده ولی منظور من بیشتر خود بچه هست هیچ بچه ای دوست نداره مامان باباش مسن باشن یا وقتی میان دنبالش بچه ها بگن مامانت مثل مامان بزرگاس یا مثلا بگن چرا مامانت جوون نیس؟ یا ازاین قبیل سوالا نگین این سوالا نیست یا مهم نیست .که اصلا قبول ندارم .

خود من با بچه ها سروکار دارم اونروز موقع ناهار بود که چن تا دختر تو سنهای ۵ ساله و ۴ ساله نشسته بودن دور میز و منم سرهمون میز بودم همینطور که حرف از مامان باباهاشون میزدن یکی از دخترا باون یکی گفت: بابای تو چقدر پیره من فکر کردم بابا بزرگت هست دختره هم گفت نه پیر نیست که ولی همون لحظه قیافه و درهم شکستن دختر بچه رو دیدم . بارها دیدم بچه ها بهم دیگه از این قبیل حرفارو میزنن مخصوصا این مسئله بین دختر بچه ها خیلی خیلی زیاده. خود من یه دختر دایی دارم که تو سن بالا بعداز چن تا دختر پسر بزرگ یهو زنداییم دوباره حامله شد اون دختر بارها گفت: که چقدر رنج میبرده وقتی همه بهش میگفتن مامانت چقدر پیره یا چقدر چاقه . برای همین من میگم آمادگی داشتن برای بچه دار شدن خیلی خوبه ولی نباید خیلی هم لفتش داد اگه قراره طرف بعد از ۸ یا ۱۰ سال ازدواج امادگی نداشته باشه بهتره فکر بچه دار شدن رو نکنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:18  توسط صدف  | 

میرم جلو و بهش دست میدم و خودمو معرفی میکنم از وقتی که اینجا شروع بکار کردم ندیده بودمش مرخصی طولانی داشت و تازه برگشته بود اولین چیزی که نظرمو جلب میکنه موهای مشکی و قیافه شرقیش هست اولین مطلب این که دانمارکی نیست کجایی میتونه باشه ؟ باهاش شروع میکنم به حرف زدن  میبینم لهجه اصلا نداره پیش خودم میگم فکر کنم با خانواده ش اومدن و این از بچگی اینجابزرگ شده . یه کم باهاش حرف میزنم بنظرم خیلی دختر مهربون و دل پاکی میاد صورت زیبایی نداره و تو دلم میگم ای کاش باهاش صمیمی بودم و بهش آدرس میدادم بره صورتشو لیزر کنه . طفلک انقدر موهای زمختی تو صورتش بود که معلوم بود تیغ زده و مثل صورت مردا شده حتا زیر ابروهاش اصلا اگه تیغ نزده بود فکر کنم کاملا مرد بنظر میرسید پیش خودم میگم خدا ظلم درحقش کرده که با این دل پاک و مهربون صورتش رو مثل مردا کرده حالت زمخت . باوجودیکه چاق نیست ولی یه شکم قلمبه داره.

ازش نمیپرسم اصلیتش کجاییه ایرانی نمیتونه باشه چون ایرانیا خیلی بخودشون میرسن ترک هم نیست باید عرب باشه نمیدونم والله . بعد از چن روز دوباره تو اتاقی که بعد از ناهار برک داریم واسه قهوه میبینمش یه خانومه هم که دوستش بود پیشش نشسته بود شروع میکنیم دوباره به حرف زدن که خانومه به من میگه از کدوم کشور میای ؟ میگم ایران.اون ( دخترمو مشکیه )  میگه : اااااا ..... منم ایرانیم. چشام چارتا میشه اون که تعجبم رو میبینه میگه البته از نوزادی اینجا بودم در واقع آدابت شدم وقتی نوزاد بودم از یه پرورشگاه تو تهران منو آدابت کردن پدرو مادرم دانمارکین بچه دار نمیشدن زمان شاه بوده که پدرم میره ایران و منو از اونجا میاره.

میگم: ایران تاحالا رفتی؟ میگه: نه هیچوقت ولی برنامه دارم برم ولی هیچ کسو ندارم باهاش برم برای منم سخته همینجوری پاشم برم. خیلی دوست دارم برم ببینم از کجا اومدم . میپرسم: نمیخوای ریشه ت رو پیدا کنی؟ ( این اصطلاحه یعنی خانواده ت ) یه غم عمیق ته چهره ش میبینم . میگه : نه اصلا. فقط میخوام برم اون پرورشگاه رو ببینم چون همه کاغذهامو دارم . باخوشحالی میگه من پاس ایرانی هم دارم چون متولد ایرانم. میخواستم بگم خود ایرانیا باین موضوع اصلا افتخار نمیکنن عزیزم.

سریع موضوع رو عوض میکنه . در آخر بهش میگم : رو کمک من حساب کن اگه هم یه وقت خواستی بری با رفتن من تنظیم نبود دوست تو تهران زیاد دارم با همون توری که میری آدرس هتل رو بده میتونن بهت کمک کنن و بعضی جاها رو بهت نشون بدن. یا ببرنت همون پرورشگاه. خیلی خوشحال میشه و تشکر میکنه. 

خیلی کنجکاوه از وضعیت ایرانیا بپرسه اینکه معمولا تو چه سطحی هستن؟ شاید کنجکاوه که بدونه خانواده ش چجور آدمای بودن؟ براش توضیح میدم میخوام یه جور حالیش کنم معلوم نیست اگه الان ایران بود و پیش خانواده ش بود خوشبخت تر از الانش بود ولی نمیدونم چجور بگم؟ میگه یه کم برام فارسی حرف بزن ببینم به گوش چطور بنظر میاد . میخندم و یه بیوگرافی از خودم به فارسی میگم.

با تعجب میگه چه زبون عجیبی اصلا شبیه به عربی نیست خیلی به گوش ظریف بنظر میاد. میخندم میگم دوست داری بهت یاد میدم. میگه نه خواهش میکنم . من هیچ تعلقی ندارم بایران فقط یه اسمی ازش تو کاغذهام هست .

پیش خودم میگم خیلی از ایرانیا همین احساس این دختر ( کارن) رو دارن با وجودیکه رگ و ریشه هاشون همه ایرانیه ....... میرم تو فکر میگم واقعا همه ما میتونستیم یه سرنوشت متفاوت از اینی که هستیم داشته باشیم..............

خلاصه شروع میکنم به تعریف کردن که ارزش داره بری ببینی و این حرفاوبری خیلی خوشت میاد مردم خونگرم هستن و خیلی بهت خوش میگذره همزمان یکی دیگه از همکارامون که یه خانوم مسن هست میاد قهوه بریزه میگه حرف ایران میزنی؟ میگم : آره ارزش دینش رو داره. یه مکث میکنه میگه من ۲۷ سال پیش وقتی که دانشجو بودم برای یه کار تحقیقی رفتم ایران و ترکیه و تو ایران ۱۰ روز افتادم زندان؟

همه کسایی که تو اتاق بودن یه صدا گفتن : زن. دا.ن؟ چرا؟ گفت: اونموقع خ.م. ی.نی تازه اومده بود و فکر کنم تولد خم .ینی بود( فکر کنم ایام ف.ج.ر بوده)  همه خوشحالی میکردن و داشتن میرفتن به یه طرفی من و چن تا از دوستام جهت برعکس رفتیم که بریم استخر. که دوتا س.ر. با.ز اومدن و دستگیرمون کردن و گفتن : وقتی در جهت خلاف میرین یعنی مخالفین خلاصه انداختنمون زن. د.ان . و یه نفر اومد در مورد ان. ق. لا . ب و ا.مام نظرمون رو پرسید و خلاصه ده روز اون تو بودیم تا آزاد شدیم و سریع زدیم بیرون.

منم با تاسف یه نگاهی به همه کردم و گفتم چقدر حیف شد همچین تجربه ای از ایران تو ذهنت مونده. ..............

ولی خودمونیم چه پوزی از من زده شدا ..............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 20:52  توسط صدف  | 

امان از اینروزا که همش حرف آنفولانزای آ هستش و واکسنش هم برای بچه هاو زنای حامله خیلی توصیه میشه چون داره زیاد میشه خدا رحم کنه.

مرسی از احوالپرسی و همدردیاتون خیلی خوشحالم که میبینم اینهمه دوست خوب دارم.  اه هرچی گشتم اون آیکون بغل پیدا نکردم بعضی وقتا غیب میشه خوب بگذریم میخوام یه خاطره تعریف کنم خاطره که نه داستان یه نفر. میخوام ببینم همه مثل من فکر میکنن یا من زیادی باریک بین و دیر باور هستم.

این همسر ما یه کازین داره که اسمش امیر هست و آمریکا زندگی میکنه تا ۷ سال پیش هیچ رابطه ای نداشتیم باهاش دورادور میشناختیمش و میدونستیم که یه زن آمریکایی داره و درحال طلاق بعدا شنیدیم اومده آلمان برای دیدن خواهراش و تلفن زد که یه سری هم به ما میخواد بزنه خلاصه اومد و از اونجا رفت وآمد شروع شد اونموقع زنش رو تازه طلاق داده بود و یه خونه  ی بزرگ هم داشت که خیلی ازش عکس داشت و همش نشونمون میداد  بخاطر همین هم من گفتم حتما اموال که نصف شده این خونه به این رسیده در صورتی که اون اصرار داشت که مال خودشه این امیر آقا اونموقع کار ثابتی نداشت مثلا اونموقع تو کار استاک مارکت بود ( بازار بورس) از اینراه معامله میکرد کلاتوی  اون سفربود که من امیر رو یه مرد فوق العاده خوشگذرون دیدم که همش بفکر این بود که یه جا بشینه مشروب بخوره و بعدا سراغ آدرس زنای خراب هم از شوهرم گرفته بود که جایی سراغ داره یا نه. من که ازش پرسیدم چرا طلاق گرفتین گفت : من از اول هم برای گرین کارت با این خانوم ازدواج کردم . ۷ سال باهم زندگی کردیم و عشقی وجود نداشت بینمون و اون بچه خیلی دوست داشت من نمیخواستم ضمن اینکه اون یه پسر ۱۴ ساله هم از شوهر قبلیش داشت و خلاصه دیگه دیدیم ادامه دادن بیفایده س و طلاق گرفتیم . ولی به شوهرم گفته بود که یه بار داشتیم ورق بازی میکردیم شرط بستیم بر سر زنای همدیگه و خلاصه من رفتم با زن دوستم دوستم هم اومده با زن من  (هر دو هم ایرونی ولی زناشون آمریکایی بودن) بعد من همچنان با زن دوستم رابطه م  برقرار بوده و زن من فهمیده و دیگه نتونسته باهام زندگی کنه.در صورتی که اونم یکی دوباری با دوستم دیت داشتن. که خوب این با واقعیتی که من تو امیر دیدم بیشتر جور بود با اون چیزی که به من گفته بود. ولی من فکر میکنم جریان یه طرفه بوده یعنی این امیر آقا خیانت کرده بوده و برای اینکه اونو هم مقصر جلوه بده این داستان ورق رو سرهم کرده که بکه فقط من نبودم.

خلاصه هر سال اومد اینجا و دوسال پیش با یه دختر ۲۲ ساله آمریکایی دوست شد ( امیر خودش متولد ۱۳۴۵) هست. یعنی حدودا ۲۰ سال کوچیکتر از خودش دختره واقعا دوستش داشت و بهم تلفن میزدن ولی ایندفعه هم هیچ عکسی ازش نداشت حتا با امیر که رفتیم آلمان خواهراش هم بهش میگفتن چرا عکسشو نیاوردی. این دورین خانوم هم خیلی عشق بچه بود و دوباره امیر میگفت نه.

 خلاصه دوسال هم با دورین بود و یهو تابستون گفت باهاش بهم زدم گفتیم خوب علت؟ گفت من همش بهش میگفتم خیلی چاق هستی رژیم بگیر دیگه کلافه شد و نتونست باهام بمونه. ضمنا این بهم زدن هم دقیقا موقعی بود که خواهرش داشت از المان میرفت پیشش . ( من پیش خودم گفتم حتما دختره خیلی ضایع بوده که نخواسته خواهرش هم ببینتش چون هیچ عکسی هم نه بما نشون داد نه به خواهراش).

یه دوماهی بعد فهمیدیم با یه دختر ایرونی دوست شده و ایندفعه خیلی جدیه مثل اینکه دختره باهاش شرط کرده که اگه میخوای باهم بمونیم باید ازدواج کنیم .درسته  داریم باهم زندگی میکنیم ولی این موقتیه من اگه ازدواج نباشه نمیمونم..... در عین حال الان هم امیر کار ثابت داره و شغلش هم تو معاملات ملکی هست یعنی خونه برای اجاره پیدا میکنه.

بعد حدود دوماه پیش یه سفر خیلی کوتاه بالمان داشت برای یه کاری یه سرهم به مازد و گفت یه اتفاق جالب. من بچه دارم از یه زن تو استرالیا . یه پسر ۱۷ ساله هست و خلاصه از تو فیس بوک مادرش منو پیدا کرده و یادمه این دختره من باهاش دوست بودم و من که اصلا بچه دوست ندارم ولی این خودش به من گفت: امیر تو یه   Giftبه من بده من خیلی دوست داشت خلاصه منوتو فیس بوک پیدا کردن و منم  گفتم خوب میتونی یه سر بیای پیشم هم تو میتونی هم من میتونم. همین

حالا این آقا امیر داستان ما کریسمس داره میاد که عروسی کنه با همین دختر ایرانیه که اسمشو میذاریم الهام خیلی هم میگه دختره عاشقمه و خیلی به حرفم هست و رو حرف من اصلا حرف نیمزنه و خیلی بدل من راه میره. من گفتم وقتی فهمید بچه دارین چی گفت؟ امیر گفت وای نمیدونی چقدر خوشحال شد اصلا تو این خط حسودی و اینا نیست. خوب حالا الهام یه دختریه که از ایران پارسال رفته امریکا از طریق لاتاری گرین کارت قبل از آشنایی با امیر هم کار نداشته و سرگردون بوده خونه این دوست و اون دوست. و پول هم از ایران براش میومده حالا با امیر آشنا شده تو خونه امیر زندگی میکنه و کار هم تو همون دفتر امیر کارای دفتری و کامپیوتری رو میکنه.

حالا برداشت من: نمیدونم والله شاید من دیر باورم یا باریک بین:

این امیر با اون زن آمریکایه ازدواج کرده برای گرین کارت و بعد از ۷ سال خونه رو از چنگ زنه درآورده و دنبال بهونه بوده برای طلاق و این داستان ورق و این حرفا رو برای خراب کردن اون زنه ساخته درواقع با زن دوستش دوست میشه و زن خودش میفهمه و یا علی.

بعد با این دختر ۲۲ ساله هه هم که دوست شده از اون دختر چاقای آمریکایی بوده که طفلیا همه کار واسه پسر میکنن تا باهاشون ازدواج کنه و خیلی دوست داشته مثل همه ازدواج کنه و بچه دار بشه ولی امیر حالا یا واقعا بچه دار نمیشه یا واقعا بچه دوست نداره یکی از این دوتا بچه نخواسته  دختره هم از زندگیش رفته بیرون چون زنای آمریکایی عاشق بچه هستن. 

این جریان بچه کاملا فیلمه و ساخته وپرداخته ذهن امیره اصلا چرا انقدر عادی حرف میزد انگار یه پیش امد خیلی خیلی عادی. حالا میگیم مادره فقط بچه میخواسته از امیر اصلا خود امیرچرا دوباره هیچ عکس ازش نشونمون نداد اصلا این پدر هیچ شوقی نداشته که سریع بره رودررو بچه شو ببینه ؟  چرا همیشه این امیره که زنارو ترک میکنه شاید اونا ترکش میکنن . امیر با خیلی زنای مختلف بوده چرا از هیچ کدومشون بچه نداره؟ اینم زنای امریکایی که عاشق بچه هستن؟ من میگم امیر این داستان بچه رو سرهم کرده چون الان دیگه داره ازدواج میکنه سنش هم بالاس همه هم ازش انتظار دارن که دیگه بچه دار شه همه اینا فیلمه که بگه من بچه دارم دیگه بچه نمیخوام فکر هم نکنین بچه دار نمیشم. استرالیا هم هستن یه جزیره کاملا دور که هیچ کس  سفرتوریستی  باونجا نمیکنه. اونا هم هوس سفر باینور نمیکنن.

چقدر بدم میاد از آدمای خالی بند.نمیدونم واقعا دختره میدونه گذشته امیر چی بوده؟ کاش یه نفر که باهاش دوست بود و امیر رو هم میشناخت بهش میگفت : آمریکا موندن ارزش خراب شدن زندگیت نداره اونم با یه همچین آدمی که همش چشمش پای زناس اونم زنای خیابونی. 

هدفم از نوشتن این پست این بود که ببینم  آیا من زیادی دیر باور هستم؟ این مسائل برای دیگران قابل باوره؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:25  توسط صدف  | 

ازنظراتتون ممنون . خوب هر کسی یه نظرو عقیده ای داره منظورهم اینه که آدم بشینه باهم بحث و جدل کنه قرار نیست همدیگرو متقاعد کنیم چون هر کسی نظر خودشو داره و براش محترمه احترام به عقیده و نظر دیگران هم شرط هست.

هفته ای که گذشت هفته خوبی نبود برام روز دوشنبه گذشته ش که رفته بودم دنبال فینقیلی در مدرسه وقتی میخواستم سوار ماشین بشم داشتم یه طرف دیگه نگاه میکردم همزمان در ماشین رو هم باز کردم نمیدونم چه مرگم بود خدانکنه آدم سرش با ک. و. نش پوکر بازی کنه در تق محکم خورد تو پیشونیم (بالای ابروم) تا نشستم تو ماشین دیدم ای وای خونه که از بالای ابروم سرازیره داره میره تو چشمم با دستمال پر از خون پریدم تو مدرسه و از اون پلاستای بزرگا زدن روش تا رسیدم خونه خلاصه دیدم خونش بند اومد خداروشکر کردم

شب که خواستم بخوابم یه چشم درد بدی اومد سراغم انگاری یه چیزی مثل سوزن تو چشمم بود فردا صبح سریع رفتم دکتر گفت باکتری رفته تو چشمت و قطره داد و برای زخمم هم یه چسب مخصوص داد گفت زخمت رو بهم میچسبونه و حالت بخیه داره و گفت اونقدر عمیق نبوده ولی سطحی هم نیست و باید مواظب باشم و این چسبه مخصوصه و کار بخیه رو میکنه.

 ولی خدارو شکر بخیه نزدم حتما جاش میموند خلاصه بخیر گذشت و سرم هم هر شب با اعمال شاقه زیر دستشویی میشورم که آب به زخمم نرسه تا الان هم خوبه و الان شده حالت یه زخم کوچولو بالای ابروم .

خلاصه جمعه که رفتم دنبال پسرک توآفتر اسکول بود تو اتاق مخصوص بالشا که پر از بالشه داشتن بازی میکردن که معلمش گفت امروز تو همین اتاق بالشها وقتی بازی میکردن کله یه پسر خورده تو دماغش الهی بمیرم کلی دلم ضعف رفت خلاصه هفته حادثه بود خداروشکر به همینا بخیر شد . جالبه سرکارهمه ازم میپرسیدن چرا چسب زدم بالای ابروم و توضیح میدادم یکی از همکارام گفت : راستش من سوال نکردم چون گفتم شاید شوهرت بهت کتک زده . آخه شنیدم مردای خاورمیانه ای زیاد زنشونو میزنن. منم گفتم اگه کبودی بود دیگه چی میگفتین فقط یه زخمه.

 پ ن: یه نفر که راهی ایران هست خواسته که براش سوال کنم:

آیا گواهینامه اروپا در ایران قابل قبول هست؟ یعنی کسی که گواهینامه ایران رو نداره فقط گواهینامه اروپایی رو داره میتونه تو ایران رانندگی کنه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:4  توسط صدف  | 

مدتیه اخبار داغ وبلاگستان ماجرای اون زنیه که بچه ۵ روزه ش رو سر بریده و بدنش رو قطعه  قطعه کرده میبینم خیلیا براش دلسوزی کردن که از سرفقره و نبایست اعدام بشه . درسته فقر بیداد میکنه هوش و حواس رو از سر آدم میپرونه از طرفی هم هیچ کس استحقاق مردن مخصوصا بطرز فجیعی اعدام بشه یا بدار آویخته بشه نداره اصلا قصاص چیز خوبی نیست منم معتقدم ولی آیا یه مادر این کارو میکنه؟ واقعا پیش خودتون قضاوت کنین درسته فقر هست فشار زندگی هست همه بدبختی هست . خوب اون مادر نمیخواسته بچه ش برزو خودش گرفتار بشه محترمانه میسپرده بچه ش رو به  بهزیستی اصلا میذاشته جلو یه بیمارستان یا شیرخوارگاه هزار راه بوده چرا الکی میایم دل میسوزونیم برای زنی که واقعا بچه خودشو کشته بابا اونم قاتل بوده حالا به هر دلیلی میخواد باشه اونم یه قاتله از نوع غیرقابل بخشش که باید مجازات بشه نمیگم اعدام چون معتقدم هیچ کس سزاوار مردن نیست ولی مجازات. اصلا هم قابل دلسوزی نیست .

یادمه چن وقت پیش هم قبل از انتخابات بود من بارها میخواستم در موردش بنویسم ماجرای اون دختره دلارا پیش اومده بود. همه ازش یه شخصیت ساختن کم مونده بود تبدیل بشه به یه شخصیت تاریخی همه هم عکس دلبرانه ش رو زده بودن که بهش کمک بشه درسته منم مخالف اعدام هستم و حتا اون پتیشن هم امضا کردم ولی اصلا قابل دلسوزی نبود باین صورت که همه کردنش یه شخصیت بزرگ .

 اونم یه قاتل بود قاتلی که با قصد قبلی وارد خونه فامیلشون شده بوده برای دزدی . انقدر از مردم بت نسازین و شخصیت یه قاتل رو بالا نبرین بهر علتی طرف آدم میکشه بعد یه عده میان براش دلسوزی میکنن اصلا موافق نیستم اصلا درک نمیکنم. یهو همه میشن وکیل مدافع یک قاتل که باین دلیل و باون دلیل بوده که طرف آدم کشته. بابا قتل عمد بوده قتل با نیت قبلی . کشته شدن تو تصادف نبوده که طرف وارد خونه یه نفر میشه با نقشه که بره دزدی. صابخونه باروی باز ازشون پذیرایی میکنه ولی ایشون بابوی فرندشون کمر به قتلش میبندن بعد هم عکس خوشمل و دلبرانه ش رو تو ژست هنر پیشه ای همه جا میزنن که ازش دفاع کنن. خدارحمتش کنه ولی باید مجازات میشداونم حبس ابدیا . ۱۵. ۲۰ سال زندان .نه اعدام.

بامید روزی که قانون اعدام و قصاص برای همیشه از قانون کشورمون حذف بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:34  توسط صدف  | 

تا بحال اصطلاح شهر هرت رو زياد شنيديد اما از خودتون پرسيديد واقعا شهر هرت کجاست؟
 

- شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب


- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن.

- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..

- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.

- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند..

- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.  

- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.

- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.

- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.

- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.

- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.

- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم  ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم.. 

- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.

- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي. - شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

- شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....

- شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.

- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن...

- شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد.  

- شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توي چاه ميريزن و دعا ميکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده..

- شهر هرت جايي است که به بعضي از بيسوادها ميگن پروفسور

- شهر هرت جايي است که ساق پا پيدا و موي سر پوشيده است!!

- شهر هرت جايي است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر ميفروشند.

- شهر هرت جايي است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جايي است كه .........
 
  

 اين شهر چقدر به نظرم آشناست

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:51  توسط صدف  | 

سلام بهمگی خیلی ممنون از لطف همه تون واقعا نمیدونستم انقدر دوستای خوب دارم یکی از بهترین تولدام شد با تبریکای شما مرسیهمه تونو خواهرانه میبوسم. کادو هم یه تاپ  و عطر گیرم اومد. همون روز هم با پسرک رفتیم سینما فیلم UP. خیلی انیمیشن قشنگیه کارگردانش هم همونیه که راتاتوی و مانستر رو ساخته تازه انیمیشن Toy story 3. هم برای سال ۲۰۱۰ در راهه .

اینروزا دارم این سریال دلنوازان رو نگاه میکنم جدا از جنگ و دعواهای فیلم و اعصابای خورد مردم چیزی که توجه منو جلب کرده نحوه حرف زدن رییس با کارمنداس که چقدر بیتربیت و بی ادب حرف میزنه این کارگردان هم علنا داره میگه کارش درسته و این فرهنگ رو رواج میده وای که این دختره روشنک رو اعصاب من هست وقتی انقدر طلبکارانه و بی ادبانه حرف میزنه و میگه برو سرکارت یا شما چرا اینجا وایسادین؟ واقعا اگه محیط کار تو ایران این مدلیه واسه خودش جهنمیه. .اقعا چجور یه نفر به خودش اجازه میده دیگران رو کنف کنه فقط بخاطر اینکه رییسه . اه اه حالم بهم خوردچیزی هم که برام خیلی خیلی جالب اومد اینکه انقدر تو ایران کمبود شوهر هست که طرف به اولین خواستگارش با وجودیکه انقدر خواهر خواستگار کنفش میکنه جواب بله رو میده؟ زیاد عشق و عاشقی بینشون نبود. 

طبق معمول چادریا هم همیشه فداکارو از خود گذشته و مهربون و اصلا فرشته نجات.واه واه واه. ولی موضوع فیلم بنسبت این سریالای آبدوغ خیاری ماه رمضون این بهتره حداقل ابگوشتیه ولی ابدوغ خیاری نیست.

اون شمس العماره هم که دارن خودشونو جر میدن که مثل دایی جان ناپلئون بشه که عمرا نمیشه به گرد اونم نمیرسه از اون دختره لیلا هم خیلی بدم میاد چقدر همه از خود متشکرن . نکته جالب فیلم هم این بود که زد سر پوز هر چی فمینیست بود و گفت اینایی که دم از استقلال زن میزنن و دم از شوهر نکردن میزنن وقتی پای خواستگار بوسط بیاد هول میشن . فمینیستن چون خواستگار ندارن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:0  توسط صدف  | 

امروز روز سوم آبانماه روز تولد اینجانب میباشد. طبق معمول روز تولدم اصلا خوشحال که نیستم هیچ امروز صبحی دعوام هم شد با یه نفر. فعلا اولین هدیه رو گرفتم . پیشاپیش از همه کسایی که بهم تبریک میگن تشکر میکنم . اون دوستایی هم که تو فیس بوک بهم تبریک گفتن بهشون میگم : مرسی همه تونو دوست دارم...................................

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:10  توسط صدف  | 

خاله ی سحر( یکی از دوستام) سالها آمریکا زندگی میکرد و یه مدته اومده اینجا پیش سحر و میخواد اینجا بمونه و ماهم خیلی خوشحال چون واقعا خانوم دوست داشتنی هست و به همه خانوما بچشم دخترش نیگاه میکنه از اون خانومایی که همش دوست داره کمک کنه به همه مثلا مهمون من بودن خودش تلفن زد که اگه کاری داری من بیکارم برات میکنم و بعد هم که من نه و نوه کردم گفت حداقل پسرت رو بیار من نگهش میدارم و باخودمون میاریمش. همه ی ما هم مثل سحر بهش میگیم خاله اونم خیلی لذت میبره ولی یه غم عمیق تو چهره ی مهربونش موج میزنه. یه بار من سوال کردم که بچه ندارین که دیدم چشاش  انداخت پایین و سحر هم یه سقلمه بهم زد که خفه شو. بااشاره بهم گفت بعدا برام میگه . تا اینکه اینجور تعریف کرد:

خاله اینا همون اول انقلاب از ایران زدن بیرون شوهرش هم سرهنگ بود و خیلی خرش میرفت و خیلی آدم حسابی بود دوتا دختر هم داشت یکی ۴ساله و یکی ۶ ساله  همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه چن سال پیش یکی از روزها دختر کوچیکتر که ۱۶ ساله بوده میاد و میگه از دوست پسرم حامله هستم و بچه م رو دوست دارم ومیخوام نگهش دارم هرچی از اینا خواهش و تمنا که بابا آبرومون جلو ایرونیا میره این چیزا تو فرهنگ ما نیست از اون انکار که من کاری به شما ندارم این مسئله داشته پیش میرفته و دختره از خونه میزنه بیرون و میره خونه جدا میگیره دختر ۱۶ ساله ۶ یا ۷ ماهه شده بوده که به رفت و آمدهای زیاد دوستای دختر ۱۸ ساله شون مشکوک میشن و ته و توش در میارن که دختر راحت اعتراف میکنه که همجنس بازه و از این مسئله هم خیلی راضیه دیگه روزگار پدرو مادر سیاه میشه هر شب دخترای مختلف به اتاق دختر میومدن و .... یه روز دیگه آقای پدرخیلی بهش فشار میاد میره بیرون و بعدا از پلیس زنگ میزنن به خاله خانوم که تشریف بیارین و وقتی خاله خانوم میرن با چی روبرو میشن ؟ با جسد شوهرشون که با هفتیر خودکشی کرده بوده و گلوله رو تو مغز خودش خالی کرده بوده. اینم سرگذشت خاله خانوم.

نمیخوام بگم کار جناب سرهنگ بد بوده یا خوب چون هیچ کدوم از ما تو موقعیتش نبودیم هر کسی هم برای خودش یه مرزی داره که خارج از اون مرز قبول شرایط براش دشواره. ولی در رابطه با اون دختر که حامله شده بوده دیگه خیلی زیاده روی کردن که خاله خانوم الان هم باهاش رابطه نداره و نمیخواد ببینتش. نمیدونم شاید هم علت مرگ همسرش رو این دو دختر میبینه که دیگه باهاشون رابطه نداره و دیگه نمیبینتشون. برای همین خاله خانوم همیشه میگه ای کاش هیچوقت از ایران بیرون نیومده بودیم.شاید سرنوشتم خیلی بهتر بود اون شب هم که خونه ما بودن بحث سر انقلاب که شد گفت: من خودم قیمت خیلی سنگینی پرداختم سر این انقلاب . واقعا اگه انقلاب نشده بود سرنوشت هر کدوم از ما یه چیز دیگه بود حالا من از شما سوال میکنم اگه انقلاب نشده بوده..................؟؟؟؟؟ ( شما بگین)

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:25  توسط صدف  |