تبليغاتX
صدف

صدف

شری تو کانتینمون کار میکنه ودرواقع صاحب اصلی هستش و ما غذاهامونو سرکار از او میخریم و این کانتین یه جورایی کافه تریای سرکارمون هم محسوب میشه .

خودش از ده سالگی اینجا بزرگ شده ولی خوب چون با کل خانواده از خاله و دایی و عمو اینجا بودن یه جورایی انگاری تو ایران قدیم زندگی میکنه از این نظر میگم ایران قدیم چون خوب تو ایران خیلی اخلاقا و رویه ها عوض شده ولی اینا نیست از قدیم زدن بیرون انگار همون اخلاقا رو باخودشون آوردن و توشون مونده خوب البته یه چیزایی هم از اینجا گرفتن ولی خوب. 

 خلاصه خانومی هست که هر وقت وقت کافی داشته باشی بد نیست بری یه کافی و کیکی ازش بخری و بشینه برات حرف بزنه ولی باید حتما وقت کافی داشته باشی برای حرفای او. دختر خوش صحبتیه ولی خیلی کنجکاوه برای مثال ازت میپرسه ویکند چیکار میکنی توهم میگی مهمون داری یا مهمونی میری فورا میپرسه اسمشون چیه ؟ بعد که گفتی میپرسه چیکاره هستن؟ خونه شون کجاس ؟ چن تا بچه دارن؟ خونه مال خودشونه یا اجاره ؟ واقعا همه این سوالات رو میپرسه ها بعد هم اگه حرفی باشه میشینه در موردمسائل دیگه شون سوال میکنه من که همیشه میگم این چون از بچگی زدن از ایران بیرون و از ایرانیا فقط و فقط خانواده دوروبرش بوده  فکر میکنه این سوالات  عادیه.

 خوب تو فامیل این سوالارو بپرسن شاید ایرادی نداشته باشه ولی خوب تو ایران نبوده که بهش بگن عزیز من بتوچه که این سوالاتو میکنی چه دخلی بتو داره . ولی کلا من فکر میکنم همه اینا از سادگیشه . خلاصه این خانوم بعد از ۱۸ سال دوری از ایران برای عروسی برادر شوهرش برای مدت یه هفته میره ایران و حالا برگشته بود. طفلی خیلی لاغر شده بود البته لاغری خوبه ولی نه وقتی که قیافه آدم افسرده و پژمرده باشه. 

 جریان از این قرار بود که این شری جون فکر کرده بود حالا که از بچگی تو اروپا بزرگ شده و خانواده ش هم اینجان و خودشون هم یه هاوس بزرگ قسطی و دوتا ماشین قسطی دارن دیگه تو ایران از همه سره و میره ایران و این میتونه تو عروسی ابراز سلیقه کنه. وقتی بهش رسیدن بخیر گفتم دلش خیلی پر بود و کلی دردودل کرد که نمیدونی چقدر همه پولدار هستن البته من بیشتر اختلاف طبقاتی اذیتم کرد میدیدم خانواده شوهرم کلفت و نوکر دارن ولی پایین شهرتهران مردم تو فقر هستن. خوب البته من که شری رو خوب میشناسم برای من نمیتونه خالی ببنده بعد دیدم نه اوضاع چیز دیگه س.  عروسی خیلی مفصل بوده حالا از قول اون میگم:

شری: وای صدف ۴۰ میلیون خرج عروسی کرده بودن شام عروسی شاید ۱۵ نوع بود و سالادهاو دسرهای متنوع ولی چه فایده بنظر من باید این ۴۰ میلیون رو میدادن میرفتن دور دنیا میگشتن.

من: وای شری خوب هر کسی یه نظری داره یه نفر ممکنه دوست داشته باشه این شب براش خاطره انگیز باشه چه اشکالی داره اگه قدرتش رو داره سفر دور دنیا بعدا هم میتونن برن.

شری: میدونی صدف وقتی رسیدم همه بهم زنگ زدن بجز عروس.

من: عزیزم شاید مشغول کارای عروسی بوده نتونسته .

شری: وای یعنی یه ده دقیقه هم وقت نداشته ؟ نه عزیزم خودش رو خواسته بگیره. نمیدونی چه آرایش خوشکلی داشت ناخناش رو باید میدیدی.

من: خوب حتما کار نمیکنه.

شری: نه بابا کار میکنه اینجینیر هستش و رییس پروژه ساختمونی هست و .....

من: خوب بابا کارش شیکه.

شری ( با قیافه درهم) : جدی؟ کارش شیکه؟

من : آره درامدش هم خیلی باید بالا باشه.

شری: ( باقیافه خیلی افسرده): مثلا چقدر؟

دوستم تارا:  میلیاردی باید باشه . منم زدم به تارا: نه بابا چی میگی خوب میلیونی باید باشه ولی نمیدونم دقیقا.

دوستم تارا: شری مطمئنی خرج عروسی ۴۰ میلیون شده بود؟

شری: آره بابا خیلی مفصل بود.

دوستم تارا: ای بابا من میگم باید خیلی بیشتراز اینا شده باشه با این وصفی که تو میکنی ۴۰ میلیون فقط شاید پول شام بوده تو حساب سفره و فیلمبردارو کرایه باغ و گل و این حرفا هم بکن .

شری : با قیافه خیلی ناراحت نه فکر نکنم خودشون گفتن.

امروز خیلی خیلی دلم برای شری سوخت آخه چرا آدم باید انقدر برای زندگی یه شخص دیگه خودشو ناراحت کنه بحدی که قیافه و سرو وضعش بهم ریخته باشه . خدارو شکر کردم که ایران زندگی نمیکنه یا فامیل ایران نداره که هر سال بخواد بره وگرنه خیلی اوضاعش بدتر میشد. یادم افتاد یه بار بهم گفت : صدف من هر وقت تو انجمن و جلسه مدرسه بچه هام میرم تا چن روز دپرس هستم از بس که پدر مادرای پولدار میبینم که تو خونه های میلیون یورویی زندگی میکنن.

یادم افتاد گفتم وای این نسبت به دانمارکیا اینجوری بوده پس تو ایران چی بهش گذشته وقتی فامیل و دوست و آشنا رو دیده و این عروسی رو دیده. مخصوصا اینکه با این دید رفته بود که مثلا دختریه که تو اروپا بزرگ شده وهمه فامیلش هم اینجان و قبلش هم میگفت برم یه کم یادشون بدم چجور میز باید بچینن.

تمام امروز رو توفکرش بودم خداکنه حالش بدتر نشده باشه بعد از این حرفا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:5  توسط صدف  | 

*می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی     
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هم صدا
باشم
* می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند
* نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند
* شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیتی از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
* با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند 
و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند
* فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم جنگیدند و 
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشهایم کردند
* اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را
بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد
* من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید
* پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه 
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم 
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:7  توسط صدف  | 

اینجا این هفته بچه ها و دانشگاهیا و خلاصه همه اونایی که دارن درس میخونن در تعطیلات پاییزه به سر میبرن منم این هفته تعطیل کردم که با پسرک باشم البته دیروز رفتم سر کار و شوشو با پسرک بود ولی از امروز که سه شنبه باشه تا یه شنبه در خدمتیم وای چقدر خوبه آدم خونه باشه داشت یادم میرفت آدم صبح تا ساعت ۸ و نیم ۹ میخوابه بعد هم به کاراش میرسه امروز هم من صبح بعد از صبحونه خواستم تر و تمیز کنم دیدم ای بابا چرا مزاحم بچه بشم اینکه خودش میریزه و میپاشه وقتی من تمیز کنم همش باید بگم آی مواظب باش برای همین به یه تمیزی معمولی و جمع و جور معمولی کفایت کردیم و بعد هم رفتیم استخر  البته همش قسمت بچه ها بودم که آبش گرمه از بس که من از آب خیلی  سرد بدم میاد اصلا نمیتونم تو آب سرد برم مگه اینکه هوای خیلی گرم باشه که از گرما برم تو آب سرد. خلاصه بعدش داشتیم میرفتیم یه خریدی بکنیم منتظر بودم یکی از پارک بیاد بیرون که من برم جاشو بگیرم که یه ماشین که پشتم بود سریع اومد و رفت جایی که من قرار بودم برم پارک کرد دیدم یه مردیکه سیاه پوسته و نیگام کردو نیشش رو باز کرد و خندید منم حرصم گرفت انگشت وسطمو دراوردم بهش نشون دادم همینطور که داشتم میرفتم که دیدم ای وای که از پارک اومد بیرون که بیاد دنبالم منم د به گاز اونم همینجور اومد بعد گفتم اصلا چرا من دارم فرار میکنم بعد دیدم خیلی ناجوره اینجایی که هستم خلوته برم برسم به خیابون شلوغ خلاصه همینطور گازیدم و کنار خیابون پارک کردم و قفلهای ماشین رو هم زدم اونم ازم گذشت و رفت دور زد و برگشت دوباره دیدم نیشش بازه و غش غش میخنده منم دوباره خواستم انگشت بهش نشون بدم گفتم ولش کن تو که ترسویی مرض داری؟

خلاصه بعد  تو کوچه خودمون که خیلی تنگه و دو طرف ماشین پارکه یعنی باید یواش رانندگی کنی دیدم ای وای ماشین گنده ایکیا پارکه ماشنش هم اندازه بیلدینگش گنده هست راننده ش هم دوباره کله سیاه فکر کنم ترکی عربی چیزی بود زده کنار میگه بیا رد شو حالا اونور هم ماشین پارک پشتم هم همینطور منم گفتم نمیشه که دیدم دوتاشون ( دونفر بودن) اشاره میکنه جا داری بیا بیا میخواستم بگم خودت بیا دست فرمون بده که دیگه با سلام و صلوات و پایین زدن آینه بغل مجبور شدم رد بشم بخدا میلیمتری بودا. من که نیگاشون نمیکردم پسرم از اون پشت میگفت مامان دارن ازت میخندن بعد هم گفت دارن برات دست میزنن. بخدا این راننده های خارجی ( کله سیاه) فرهنگ رانندگی ندارن والله. خلاصه اینم از امروز ما.

حالا میخوام ده تا از چیزایی که دوست دارم و ده تا از اونایی که دوست ندارم رو براتون بنویسم این بازی رو خیلیا دیدم بازی کردن ولی چون دعوت نشدم من خودم این بازی رو برای خودم راه میندازم:

چیزایی که دوست دارم: اولویتی که در صدر است رانندگی کردنه پس اینو شماره نمیزنم بهش به چشم اولویت نگاه میکنم که ضروریه برام.

۱. قهوه .بدون قهوه بیدار نمیشم.

۲. رستوران: یکی از بهترین تفریحات منه.

۳. سینما و فیلم دیدن

۴. خرید کردن که جزئ لاینفک زندگیمه . درواقع اگه دپرس باشم بهترین داروی من خرید لباس و کفش و خلاصه لوازم آرایشه.

۵. عطر . من عاشق عطر هستم امکان نداره عطر نزنم حتا تو خونه.

۶. کتاب رمان خوندن مخصوصا از اون طولانیا و بخصوص اگه بیوگرافی باشه مخصوصا خاندان محترم پ. ه. ل. وی

۷. سیگار و قلیون.

۸. شب نشینی و غیبت . فکر کنم خیلی از خانوما لذت ببرن . نه اینکه فکر کنین از بدگویی خوشم میادا نه . از حرف زدن و خبر گرفتن از دیگران خوشم میاد .

۹. غذا پختن . غذا پختن رو خیلی دوست دارم همیشه هم دوست دارم غذاهای ابتکاری درست کنم.

۱۰. کامپیوتر.

واما چیزایی که دوست ندارم: برای اینم اولویت میذارم : از کسایی که میان میگن لینکت کردیم مارو هم لینک کن ( آخه عزیزم من اگه نوشته هاتو دوست داشته باشم لینکت میکنم شاید نوشته های تو به سلیقه من نخوره پس چرا باید لینکت کنم ؟ اصلا مگه معامله هست؟ نمیخوام آقا جان لطفا این لطفهارو درحق من نکنین)

۱. یه نفر که اول اسمش م هست متنفرم ازش میخوام سر به تنش نباشه فکر نکنم تو دنیا از هیچ چیز باندازه اون شخص بدم میاد برای همین هم در رده اول قرار میگیره.

۲.آدمای پررو . وای که خیلی بدم میاد کسی بخواد سرم پررویی دربیاره.

۳. آدمای فضول. ( اونایی که خیلی سوال میکنن ) منظورم اونایی که زیاد باهاشون صمیمی نیستم ولی انتظار دارن همه جیک و پیکم رو براشون بگم.

۴. جیگر مرغ و هر چی بااون درست میشه.

۵. آدمای سوئ استفاده چی .

۶. کسایی که فکر میکنن تو همه موارد صاحب نظرن و نظر خودشون صد درصد درسته و دیگران غلط فکر میکنن.

۷. آدمایی که تا باهاشون یه سلام علیک میکنی باهات دختر خاله میشن.

۸. گردگیری و جارو کردن و جمع و جور کردن خونه ( کاری که مجبورم انجامش بدم)

۹. از ورزش کردن مخصوصا دو اصلا حال نمیکنم.

۱۰. از شیرینی درست کردن.

خوب حالا میکنیمش یازده تا خدابرکتی . ۱۱. از پارک دوبل متنفرم از ۱۷ سالگی میروندم ولی هنوز که هنوزه باهاش مشکل دارم.

خوب حالا یه عده رو باید دعوت کنم که بشینیم بخندیم: بسم الله

زنجبیل بانو. گلپر. زرین تاج. گلپونه. انار. مانیا. نقطه ته خط. میترا. امیریه. اهورا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:51  توسط صدف  | 

سلام خدمت همگی من تازه از بستر بیماری بلند شدم یعنی هنوز هم خوابیدم ولی خوب اونجور بد نیستم راستش یه ویروس مزاحم تو معده ی ما جا خوش کرده بود و گلاب بروتون همش استفراغ و دل درد داشتم دکتر ای اینجا هم که زورشون میاد دارو بدن گفت هر چی استفراغ کنی بهتره معده ت شسته میشه منم گفتم ای بچشم خلاصه البته بد نشد چون یه دو کیلویی وزن کم کردم چون دو سه روز هیچی نخوردم جز آب و نوشابه خلاصه نزدیک به وزن مورد دلخواهم یعنی ۵۰ هستم. یه کیلو دیگه مونده.

الان میخوام به دعوت سید مهران عزیز که خیلی هم دوست داره که سید خطابش کنیم یه خاطره از پاییز براتون دعوت کنم . این خاطره بر می گرده به زمانی که من بچه دبستانی بودم و چن سالی از شروع جنگ میگذشت و خوزستانیها که به شیراز اومده بودن دیگه جا افتاده بودن و کاری دست و پا کرده بودن. این بین هم من با دختر همسایه مون که اون مدرسه راهنمایی میرفت خیلی دوست بودم یعنی یه جورایی خیلی منو دوست داشتن خانوادگی حتا وقتی مامانم اینا جایی کارداشتن منو میاوردن خونه شون مدرسه هامون هم کنار هم بود با یه سرویس از اون سرویسهای ماشین شخصی میرفتیم و میومدیم مدرسه این دوستم که سوم راهنمایی بود اونموقع خیلی خیلی خوشکل بود اسمش هم پریسا بود یه بار که تو سرویس بودیم داشتیم میومدیم خونه و راننده سرویس هم کلی باهامون شوخی میکرد یه پسره رو دیدیم سوار موتور کپی مایکل جکسون وقتی میگم کپی نه اینکه فقط یه ذره شبیه ها نه اصلا خودش بود همونجور پوست تیره و کاپشن شلوار جین و موهای فرفری و فرم صورت که خودش از اونجایی که همون سال شو مایکل همون تریلرش اومده بود بایران ما شوکه شدیم راننده سر کرد بیرون گفت : بابا چقدر شبیه مایکلی اونم گفت آخه همزادیم بعد پریسا که عاشق مایکل بود سر کرد بیرون گفت کاش یه سر دم مدرسه ماهم میومدی اونم همینجور که سوار موتور کنار ماشین ما بودآدرس مدرسه رو گرفت.

فردای اونروز که یه روز پاییزی بود بارون نم نمکی هم میومد پریسا یه کاپشن سفید پوشیده بود که مارک گریس پشتش بود ( فیلم گریس از جانترا ولتا و اولویا) یادمه از اون دستکش توری های سفید مال مامانا هم دست کرد و باشوق اومد مدرسه به راننده مون هم گفت عصر یه نیم ساعتی دیر بیاد دنبالمون خلاصه اون عصر پاییزی یادمه این پسره که بیچاره این پسره هم معلوم بود جو گیر شده اومد و رفتن تو کوچه بغلی شماره رد و بدل شد و این حرفاو پریسا هم خیلی خوشحال بود هیچوقت اون عصر پاییزی رو یادم نمیره که تازه هم مدارس باز شده بود و پسرا دنبال یه پاتوق در مدرسه دخترونه بودن.  بعد از یه مدت که گذشت پریسا خیلی حالش گرفته بود چون فهمیده بود این پسره که انقدر حالا خدا براش خواسته و شکل مایکل از آب دراومده بنده خدا تو خوابگاه زندگی میکنن و خودش هم صبحا کارگر هست فقط یه مشت پسر دور و برش گرفتن چون شبیه مایکل هست هواداریش میکنن. بعدها فهمیدیم پسره معتاد شده خداییش من هنوز فکر میکنم پسری که انقدر کاری بوده اگه شکل مایکل نبود بازم معتاد میشد؟ یا اینکه یه عده دورو برش گرفتن و اینم جوزده شدو اینجوری شد.

راستی یه سوال: سریال ترش و شیرین رو یادتونه؟ اون خانوم ترشی فروشه اسم یکی از ترشیاش بندری بود کسی میدونه چیه یا دستورش رو داره؟

سریال میوه ممنوعه یادتونه؟ مامان بزرگ لوس و ننر هستی رو یادتونه یه روز گفت ناهار بادمجون پلو داریم منظورش همون خورشت بادمجون بود؟ اگه غیر از اون باشه که خیلی غذای مسخره ای بنظر میاد کسی میدونه چیه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:34  توسط صدف  | 

لازم میدونم از همه تون تشکر کنم که وقت گذاشتین و نظراتون رو دادین در ضمن نمیدونم چرا بعضیا نوشته بودن که نظر نمیدن چون سخته یا مثلا خصوصی گرفتم که ترجیح میدم نظر ندم باید بگم من انقدرا ظرفیتم بالا هست و اگر نه هیچ وقت همچین سوالی رو نمیپرسیدم بعدش هم دلیلی برای ناراحت شدن نمیبینم هر کسی نظری داره و مختاره نظرشو بگه چرا باید ناراحت بشم اینم تو دنیای مجازی خوب این شخص نظرش اینه قرار نیست که همه مثبت باشن یا همه برداشتا یه جور باشه . خوب در هر صورت لازم میدونم نفر اول تا سوم رو اعلام کنم. مشخصاتی که خیلی نزدیک بود به من رو به ترتیب این اشخاص گفتن. زنجبیل بانوـ نسرین ـ آرشام . بقیه هم کمی تا قسمتی درست گفتن ولی اینا از همه بیشتر.

واما خصوصیات من: شنونده خوبی هستم تا حدی میشه گفت سنگ صبور هستم امکان نداره راز کسی رو برملا کنم اینو بارها مورد امتحان واقع شدم. تو ابراز احساسات ضعیفم و میشه به حساب سردی گذاشت اهل رمانتیک بازی نیستم. همونطور که اکثرا گفتن رک هستم ولی خیلی وقتا از کسی خوشم نیاد بدون اینکه جوابش بدم بی خیال از کنارش میگذرم و کم محلی میکنم که خیلی جوابگو هست. متاسفانه از کسی خوشم نیاد کاملا مشخص میشه اهل چاپلوسی نیستم در کل کاملا معلوم میشه که از فلانی بدم میاد برای همین هم اگه میخواستم ایران زندگی کنم خیلی برام بد میشد. بایکی که شیمیمون بهم نخوره نمیتونم رابطه برقرار کنم و کلا تو دوستیام حد ومرز دارم از نظر خودم خوبه ولی همین مسئله باعث شده شوهرم مارک بزنه روم که دیر آشنام. توی روابط اجتماعیم از وقتی اومدم از ایران بیرون خیلی محافظه کار شدم با هر کسی قاطی نمیشم اینم بخاطراین که یه آدم بیشعور که از در دوستی باهام وارد شدخیلی مزاحمت تو وبلاگم ایجاد کرد برای همین هم اوائل فیلتر گذاشته بودم برای نظرات.

همونجور که مادر سختگیری نیستم همسر سختگیری هم نیستم .مادر سختگیری نیستم چون دوست ندارم بچه م بهم دروغ بگه یا مسئله ای رو مخفی کنه همسر سختگیری هم نیستم چون معتقدم اگه کسی بخواد کاری کنه من سختگیری کنم بدتر میشه همونجور که من شرط ازدواجم این بود که شوهرم تعصبی نباشه خودم هم این مدلی نیستم زندگی مسالمت آمیزی داریم البته خیلیا معتقدن چون من خیلی راحتم مسالمت آمیزه. مثلا شوهر من با دوستاش در ماه یه بار یا شاید هم دوماهه یه بار بستگی داره میره شام بیرون و بعد هم بار و بیلیارد و این حرفا و نصف شب میاد برای من هم اوکی هست اصلا گیر نمیدم تازه بعضی وقتا میگه همکارام برنامه داشتن من نرفتم بهش اعتراض میکنم که خوب میرفتی چرا نرفتی که خودش میگه گفتم شاید دیگه زیادباشه برات .

همین موضوع هم باعث شده نسبت به این مسائل مجردی بیرون رفتن حریص نباشه مثلا بعضی وقتا میگه خودم دیگه حوصله م نمیشه برم.اگه هم قرار باشه خلافی بکنه من نگهبانش نیستم هر وقت بخواد تحت هر شرایطی اینکارو میکنه واین برای من باین معنیه که دیگه تموم. درصورتی که خیلیا رو میشناسم باید از خیلی قبلتر به زنشون بگن و هزار برنامه بچینن. نه من اصلا مهم نیست برام. ولی باید بخواستم احترام بزاره و بدونه که من بعضیا رو تحمل نمیکنم . 

همونطور که اگه از کسی خوشم نیاد باهاش رابطه برقرار نمیکنم ولی برعکس با کسی که دوست هستم واقعا دوستم به معنای واقعی و هر کاری از دستم بر بیاد براش میکنم. قابل توجه کسایی که گفتن من رک هستم درسته حرفمو میزنم ولی باید بگم نه به همه بعضیا که واقعا ارزششو ندارن چنان کم محل میکنم که طرف خودش از رو بره مثلا یادمه تو یه مهمونی اجباری رفته بودم اجباری از اونجهت که از هیچ کدوم از آدماش خوشم نمیومداونا هم بنظرشون من خودمو خیلی میگیرم یه خانومه شروع کرد به اینکه من از آدمای که خودشونو میگیرن بدم میاد و شروع کرد متلک پروندن قشنگ هم معلوم بود به منه منم چون میدونستم همه اونجا ضد من هستن معطل نکردم موبایلمو درآوردم موزیکش رو روشن کردم و آیفونش رو گذاشتم تو گوشم و لم دادم واسه خودم به موزیک گوش کردن. قیافه ها کاملا دیدنی بود خودم میدونم کارماز نظر اجتماعی  خوب نبود ولی خوب دهن به دهن شدن هم برام افت داشت.چون آدم بعضی وقتا وقتی دهن به دهن هر کس و ناکسی میشه خودش خیلی نزول میکنه.

خیلیا از من پرسیدن چرا از خانواده م چیزی نمینویسم مثلا از همسرم. باید بگم که من روزی که این وبلاگ رو شروع کردم به یه هدف دیگه بود خیلیا وبلاگ مینویسن که از خوشیاشون باشه و روزمرگیای خودشون و خانواده شون . من روزی که این وبلاگ رو شروع کردم از نظر روحی حالم خیلی بد بود همونطور که قبلا هم نوشتم روزی بود که خبر مریضی خاله م رو شنیده بودم و قطع امید دکترا رو ( این خاله م خیلی بمن نزدیک بود و منو بزرگ کرده بود چون خودش بچه هم نداشت) شروع کردم به نوشتن که از دنیای واقعی فاصله بگیرم و برم تو یه دنیای دیگه حرفایی که تو دلم هست و بحثایی که تو زندگی روزمره پیش میاد رو بنویسم و واقعا هم این وبلاگ کمکم کرد اونموقع که یه کم تو دنیای مجازی گم بشم و خیلی سختیای دنیای واقعی رو فراموش کنم برای همین بین این دودنیا بنحوی تمیز قائل شدم. دیگه نمیدونم چی بگم

اگه سوالی هست در حد امکان در خدمتم برای پاسخگویی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 22:37  توسط صدف  | 

چقدر بده آدم شاخ بخوره یا اصلا بره بقول ما شیرازیا بره تو پاچه ش . ما چن وقت پیشا یکی از همکارای شوهرم گفته بود که فیلم Antichrist به کارگردانی Lars von Triers  خیلی فیلم وحشتناکیه و وسط فیلم کوپ میکنی و منم که عاشق فیلم ترسناک گفتم این فیلمو باید تو سینما ببینم و کلی خوشحال ولی سانس هاش همش ساعتای ۹ شب به بعد بود که ما هم نمیتونستیم که پسرک رو بزاریم جایی و دیگه انقدر این دست اون دست شد که دیگه از سینما رفت و منم همش حسرت بدل.

 تااینکه هفته پیش که پسرک رفت اردو ما هم شانسی تو یکی از سینماهای دست سوم اینو پیدا کردیم و ساعت ۹ شب رفتیم و خوشحال که آی یه فیلم وحشتناک ساعت ۹ شب میبینیم و کلی به شکمم صابون زدم ولی آقا رفتن همانا و پشیمون شدن همان بهتون نصیحت میکنم هیچوقت این فیلمو نبینین افتضاح به معنای واقعی کلمه اصلا وحشتناک نبود بیشتر پ. و. رنو بود من که هر چی رسپکت و احترام برای این لارس وان تریر قائل بودم یه شبه از بین رفت که رفت

 مردیکه چه فکری کرده با این فیلم ساختنش یادمه فیلم the village که اومده بود سال ۲۰۰۴ همه میگفتن این گوز سال شناخته شده حالا این فیلم آنتی کریست رو من میگم گوز قرن هست. هیچوقت اینجوری تو پاچه م نرفته بود الهی بمیره ادام که تبلیغش کرد و انقده ضرر کردم وگرنه یه فیلم خوب میرفتم از بلاک باستر میگرفتم حالشو میبردم  گرچه من همه فیلما رو دیدم دیگه چی میخواستم ببینم حیف وقت حیف این پاستیلایی که خوردم حیف پاپکورن و کوکا آخرش هم از بس حرصم گرفته بود وقتی اومدیم بیرون ساعت ۱۱ شب بود از حرصم رفتیم تو کافه تریای روبرو سینما و نشستم کاپو چینو و تارت سیب خوردم تا آروم بشم حداقل وقتی فیلم کرایه کنم انقدر نمیخورم.

 حالا چی از بس من خوره فیلم هستم گفتم بشینم این سریالای ماه رمضون رو داونلود کنم . سریال عبور از پاییز دیدم وای وای چقدر خواستن ادای  فیلم گاد فادر رو درآرن ولی ری....دن حسابی مخصوصا اون دختره لوس و ننر که اصلا حوصله حرف زدناش رو نداشتم با این نامزد ریشیش همش مینشست قصه میگفت .

 بعد هم سریال پنجمین خورشیدرو دیدم چقدر شبیه فیلمای هندی بود امسال شورشو دراوردن با این سریالای آبدوغ خیاریشون اه اه نه به اون زیرزمین که انقدر قشنگ بود نه به اون میوه ممنوعه و مرگ تدریجی رویا نه باین آشغالا . واقعا این سه تا سریال که اسم بردم سریالای مورد علاقه من بود سریال بیگناهان هم قشنگ بودخوشم اومد ولی این پنجمین خورشید که افتضاح بود خیلی بدم اومد که اینجوری توهین به شعور مردم میکنن با نشون دادن این سریالای آبدوغ خیاری.

اون مسافران هم ارواح دلشون خواستن ادای فیلمای الین اینور در بیارن دوباره ر..دن اصلا فکر کنم همه کارگردانای ایرانی امسال بدجور اسهال داشتن. الان هم فیلم محیاو بیست و نسکافه داِغ داغ رو داونلود کردم که ببینم اگه بده بهم بگین که دلم نسوزه.

راستی اوندفعه گفتم یه سوال ازتون بپرسم چون باعث کنجکاوی منه . دوست دارم تصورات خودتون رو از شخصیت من بنویسین آخه چن نفری که عکس منو دیدن اصلا منو این مدلی که هستم تصور نمیکردن حالا اون ظاهر بوده  حالا میخوام  ببینم از نظر شخصیتی  منو چجور تصور میکنین میخوام ببینم چقدر شخصیتم تو دنیای مجازی چقدر به دنیای واقعی نزدیکه.  دوست دارم بیتعارف باشین تعریف الکی هم نکنین نه من شمارو میشناسم نه شما منو فقط از رو نوشته همدیگرو میشناسیم پس بی تعارف باشین از هر نظر اجتماعی و شخصی خانوادگی پرسونالیتی من چجور میبینین؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:22  توسط صدف  | 

نظرات همه تونو خوندم و دیدم خیلیا موافق سیستم غربی هستن. خوب سیستم آموزشی غرب که واقعا بهتر از ایرانه منم مثل شما فکر میکردم ولی سیستم کلاس اولیهارو که دیدم میبینم برای کلاس اول سیستم ما بهتره الان نمیدونم ایران چجوره ولی یادمه الفبا رو که میخواستیم یاد بگیریم یه صفحه کامل مینوشتیم مثلا همون ا رو یه صفحه مینوشتیم یا ب رو برای همین هم خیلی زود دستمون روون شد اینجا با وجودیکه از پیش دبستانی همه الفبارو یاد میگیرن و بعضی کلمات ساده سه حرفی و اسم خودشونو یاد میگیرن بنویسن ولی خط همه شون افتضاحه بخاطر چی ؟ چون تمرین ندارن همه شون خوندن رو خوب بلدن ولی نوشتنشون خوب نیست مثلا الفباروفوقش تو کتاباشون یه خط مینویسن که با خطی که اینادارن فوقش میشه ۴ یا ۵ بار از بس گنده گنده مینویسن. همه شونم خطشون بده ها من کلاس سومیهارو هم دیدم خطشون خیلی بده . برای همین سخت گیری برای کلاس اول زیاد هم بد نیست. ولی اینکه اصلا از مدرسه زده نمیشن سیستمشون عالیه بچه ها حداقل بچه خودم همش تعطیلات تابستون غر میزد که کی مدرسه شروع میشه.

واما بحث بر سر استقلال و مستقل بودن . خوب مستقل بودن همونطور که همه تون اشاره کردین چیز خوبیه ولی بنظر شما بچه از چه سنی ضروریه که مستقل باشه ؟ بنظر من مستقل بودن خیلی خوبه ولی باید به خواست بچه هم احترام گذاشت نه اینکه چون مستقل میشه کاری که اینا میکنن خوبه. اردو خوبه ولی سن یه کم بالاتر مثلا ده یازده سالگی .

وقتی نگاه میکنم میبینم بچه های ما با اینا خیلی فرق دارن از نظر عاطفی نگین کارما غلطه که هزارتا دلیل و برهان و مثال دارم. اصلا چرا فکر میکنین هر کاری غربیا ( امریکایی و اروپاییا ) میکنن درسته مال ما غلط؟

بعضیا نوشتن کار اینا خوبه چون ما زیاد وابسته به خانواده هستیم از نظر عاطفی. خوب طبیعیه که استقلال یواش یواش استقلال عاطفی هم بوجود میاره.

 اصلا یه سوال میدونین چرا زنای اروپایی خیلیاشون بدشون نمیاد از مرد خاورمیانه ای بچه داشته باشن؟ چون میگن مردای خاورمیانه ای خیلی خوب بلدن محبت کنن خیلیاشون وقتی بچه دار شدن با زنه هم میمونن چرا؟ چون از بچگی محبت کردن رو یاد گرفتن از پدر مادراشون و مهر و محبت تو تک تک سلولهاشون تزریق شده مرد و زن شرقی  خیلیاشون میدونن که باید به پدر مادر همسر یا پدر مادر دوستشون هم احترام بزارن چون همونقدر که مادر پدر خودشون براشون عزیزه والدین همسر یا دوستشون هم برای اون شریک یا دوست مهمه هر چقدر هم که از پدر زن و مادرزن یا مادر شوهرشونو پدر شوهرشون هم بدشون بیاد ولی حفظ ظاهر رو میکنن و

ولی دوست من که بایه آقای فرانسوی ازدواج کرده پارسال که پدر مادرش اومدن خونه شون بعد از یه هفته هی شوهرش  بهش میگفته پدر مادرت کی میخوان برن؟ پرایوسی نداریم راحت نیستم پس کی میرن؟ یه چیزی هم اقرار کنم من خودم زیاد تحمل مامانمو ندارم زیاد باهاش نمیسازم همین الانشم پای تلفن بحثمون میشه دوروز قهر میکنم هفته ی بعد یادم میره و دلم تنگ میشه براش .

وقتی هم میاد حتا خودم هم تحملش نداشته باشم خیلی بهم بر میخوره شوهرم بهم  بگه مامانت رو بفرست بره حوصله ش رو ندارم چون میگم این مرد داره با من زندگی میکنه حتا باحترام منم دهنش رو نمیبنده. خوب علتش هم اینه که اینا از سن ۱۶و ۱۷ سالگی از خونه میرن و تنها زندگی میکنن خوب تنها زندگی کردن و مستقل بودن خوبه ولی خیلی پیامدهای منفی هم بدنبال داره. برای همین هم تحمل این که دونفر اضافه تر بیان خونه شون ندارن در واقع طبعشون خواهی نخواهی سرد میشه .

ما از طرف فامیل خیلی حمایت عاطفی میشیم شاید خودمون حواسمون نباشه ولی واقعیتیه که چون جزیی از زندگیمون شده فکر میکنیم عادیه یا اصلا بهش فکر نمیکنیم. مثلا همین مسئله طلاق . تو ایران خانواده هایی که سرشون به تنشون میارزه واقعا حمایت دخترشون میکنن منظورم حمایت عاطفیه و خیلی وقتا زن بعد از یه سال یا کمتر یا یه کم بیشتر با مسئله کنار میاد ولی اینجا خیلیا ناراحتی روحی میگیرن چون خانواده شون اونقدر بهشون از نظر عاطفی نزدیک نیست با وجودیکه تو جامعه خیلی این مسئله جا افتاده ولی برای خودشون بالخره مشکله و واقعا خانواده ها شون و خودشون محبت کردن رو مثل ما بلد نیستن. این پست نسرین رو که بخونین فکر نمیکنم عاطفی بودن فرزند چیز بدی باشه .

نمونه ش همین که از ۱۶ سالگی ازخونه میرن و فوقش کریسمس تا کریسمس سر میزنن به خونه شون یا پدر مادراشون رو میسپارن به سرای سالمندان البته سرای سالمندان جای بدی نیست خیلی هم لطف میکنن در حق والدینشون که میسپارندشون اونجا چون واقعا رسیدگی میشه ولی مسئله اینه که بهشون هم سر بزنن اینجا هم برای ایرانیا سرای سالمندان هست ولی اینجور که شنیدم خیلی از بچه ها هر یه شنبه با خانواده شون میرن سراغ مادر یا پدر پیرشون یا اصلا ویکند رو میبرنشون خونه اگه امکانش داشته باشن یا نهار و شام و میارن اونجا با مادر پدرشون میخورن اینجوریه که تفاوت رو میبینی .

 میبینی به بچه باید محبت کرد که یاد بگیره خصوصا اگه پسر دارین مادرا به پسراشون خیلی محبت کنن که با یه ای لاو یو دختر شل نشن اگه هم دختر دارین به شوهرا یاد آوری کنین که به فرزندشون محبت کنن اونایی هم که با شوهرشون زندگی نمیکنن بهتره به دایی یا برادر یا بلاخره یه مرد نزدیک تو فامیل این نکته رو بگن . هر کی هم مخالف این نظرات هست بیاد جلو برام دلیل بیاره نه اینکه بگه اینا از ما جلوترن جلوتر بودنشون و پیشرفتشون بخاطر بی عاطفگیشون نیست خیلی از این نظر اینا بدبختن . من آماده ی هر نوع بحثی هستم چون کارم و رشته م تو این مورده و خیلی مثال دارم.

من استقلال آدمای مسن و پیر اینارو خیلی میپسندم و بهشون غبطه میخورم اون مدل استقلال واقعا قابل تحسینه یه پست درموردش مینویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 21:7  توسط صدف  | 

اول از تبریکات همه تون ممنون . لطف دارین. تولد پسرک هم دوستاش رو دعوت کردیم برای ناهار و چون کارت تولدش فیگور دزد دریایی بود هم خودش هم بعضیا با لباس دزد دریایی اومده بودن اینجا رسمه صاحب تولد آخر سر به همه یکی یه دونه پلاستیک از انواع مختلف شکلات و پاستیل میده منم از اون جعبه هایی که توش گنج هست رو خریده بودم و توش این بسته های شکلات ریخته بودم و بردم قایم کردم یه قسمت از خونه و با هیجان همه دنبال گنج بودن تا اینکه دیدنش و کلی خوشحال شدن. دوروز بعد از تولد هم از طرف مدرسه رفتن اردو و فردا عصر میان اصلا این سیستم رو نمیپسندم که بچه های باین کوچیکی رو از پدر و مادر اونم سه چهار روز دور میکنن طفلک پسرمن که همش ناراحت بود میگفت شبا دلم تنگ  میشه منم خیلی سعی کردم که نره ولی گفتن جزیی از درسشونه و باید بیان. واقعا بیخود نیست اروپاییا انقدر زود از خانواده کنده میشن یعنی ۱۶ و ۱۷ سالگی از خونه میرن و تنها زندگی میکنن بخاطریکه این مدلی بار میان. اردو خوبه ولی برای بچه های بزرگتر از سن ۱۲ سالگی نه تو این سن. یادمه از سن ۵ سالگی شروع شد و الان سومین باریه که میره اردوهمیشه هم دوشب و سه روز بود ولی ایندفعه سه شب و چهار روزه. خلاصه که دل تو دلم نیست که بیاد و همش نگرانم که چیکار میکنه حتا بهشون هم گفتم به محض اینکه ناراحت شد بهم زنگ  بزنن میریم میاریمش دیشب هم خودم زنگ  زدم گفتن عصر ناراحت بوده ویه کم گریه کرده ولی دخترای کلاس هفتم و هشتمی اومدن بوسش کردن و باهاش بازی کردن آروم شده و یادش رفته.

خوب مهر ماه هم به همگی مبارک برای بعضیا که پرسیده بودن مدرسه ها اینجا از کی شروع میشه باید بگم مدرسه های اینجا خیلی وقته شروع شده از ۱۰ آکوست شروع شد اینجا تا ساعت یک بعد ازظهر کلاس دارن بعدش هم آفتر اسکول تا ساعت ۴ یا ۴و نیم بستگی به خودت داره که چه موقع بتونی بچه رو بیاری . آفتر اسکول یه سالن بزرگ  هست که حالا یا توی مدرسه یا در همسایگی مدرسه هست که حالت کلاب داره و اونجا وسایل بازی هست و بچه ها میرن بازی میکنن از لگو گرفته تا همه نوع بازی میبینی. بچه ها خیلی دوست دارن. لب کلام این که بچه ها نصف بیشتر وقتشون رو بیرون از خونه میگذرونن و با کسای دیگه غیر از پدر و مادر بزرگ  میشن. علت اینکه مدرسه های اینجا زود شروع میشه اینه که تعطیلات تابستونی رو تقسیم کردن در عرض سال مثلا بچه ها یه هفته تعطیلات پاییزه دارن که از الان دارن تعیین میکنن هر کی کار میکنه و نمیتونه مرخصی داشته باشه میتونه بچه رو بزاره آفتر اسکول و توی این مدل تعطیلات افتر اسکول از ساعت ۸ بازه تا ۴ بعداز ظهر. دیگه این که تعطیلات زمستونه دارن که اون غیر از دوهفته تعطیلات کریسمس هست . یه هفته تعطیلات بهاره که همون ایستر هست( عید پاک). خلاصه اینجوریاس. متاسفانه به بچه ها هم تکلیف نمیدن یعنی تو مدرسه کاراشون رو میکنن اصلا خوب نیست مخصوصا برای شروع که بچه میخواد خوندن و نوشتن یاد بگیره چون نوشتن احتیاج به تمرین داره باید مشق و تکلیف بنویسی که خط آدم خوب بشه یعنی نوشتن همش دست تمرین هست خوب تکلیف هم ندن بچه خودش انجام نمیده اینش خیلی بده و من نمیپسندم . حالا من هرروز خودم بهش تکلیف میدم و بهش گفتم سراغ نینتندو و وی نمیره تا تکلیفای منو ننویسه ولی خوب بهتر بود از طرف مدرسه بود.

من هیچوقت از مهر ماه خوشم نمیومد از مدرسه متنفر بودم چون خیلی شیطون بودم و آزادیم سلب میشد. از صفهای صبحگاهی بیزار بودم وای از اون نمازای اجباری که نگو که بزور میخواستن بفرستنمون بهشت. درسم خداروشکر خوب بود ولی تو درسی که بد بودم دینی بود نمیدونم چرا حوصله خوندنش نداشتم وقتی یادم میاد چه جوابایی برای درس دینی میدادم خودم میمیرم از خنده یادمه یه بار برای درس که رفتم معلممون سوال کرد عید غدیر چه روزیه اومدم توضیح عید فطر رو دادم وای چقدر معلممون دعوام کرد و الان چقدر میخندم.

وای چقدر برای ناخونام احضار میشدم دفتر انگار حالا چی میشد ناخن بلند بود وای وای چقدر گیر میدادن. خلاصه برخلاف همه که نوشتن دلشون تنگ  شده برای اول مهر و یاد کتاب نو میفتن من باید بگ م نه تنها دلم تنگ  نشده خیلی خیلی هم خوشحالم که پشت اون نیمکتای کوفتی نمیشینم و مدرسه نمیرم کاش سیستم مدرسه های ایران هم یه خورده خوب بشه که متاسفانه داره بدتر و بدتر میشه.

پ ن: الان یه وبلاگ رفتم خیلی ناراحت شدم برای این بچه دعا کنین. خدا دل پدر مادرش رو شاد کنه.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 6:58  توسط صدف  |