تبليغاتX
صدف

صدف

جمعه بعد از ظهرمادر یکی از دوستای پسرک بهم زنگ  زد و گفت : که ماریا خیلی دوست داره با فینقیلیت بازی کنه اگه اشکالی نداره من میرم مدرسه و هردوشونو باهم میارم خونه که هم باهم بازی کنن هم اینکه شام رو باما بخوره .

منم استقبال کردم و قرار شد ساعت ۷ برم دنبالش و خوش خوشحال رفتم برای خودم گشتن و پول ریختن تو جیب کسبه ی محترم( نا گفته نماند که ایندو باهم قرار گذاشتن بزرگ  که شدن باهم ازدواج کنن ۳ تا بچه هم بدنیا بیارن )خلاصه داشتم سوار میشدم که برم بطرف خونه ی ماریا که مامانش زنگ  زد که ماریا خیلی دوست داره فینقیلی شب رو اینجا بخوابه خواستم ببینم چی میگی؟

 منم گفتم :میخوام با خود فینقیل حرف بزنم که دیدم اونم خوشحاله و قرار شد لباس خواب و مسواک و لوازم ضروری رو براش ببرم تو دلم هم خوشحال بودم که بچه م داره بزرگ  میشه خلاصه همه چیز رو براش بردم وهمه چی خوب بود یه ماچ شب بخیری هم رد و بدل کردیم و اومدم تا اینکه طرفای ساعت ۹ . ۹ ونیم بود که تلفن زنگ  خورد که فینقیلی دلش تنگ  شده و باهاش حرف زدم میگفت: دلم برای اتاقم تنگ  شده دلم برای خونمون هم تنگ  شده برای تو هم خیلی دلم تنگ  شده خلاصه گفتم آماده شو که میام دنبالت که گفت : ماریا میخواد باهات حرف بزنه گفتم : ای بچشم.  ماریا سلام کرد و گفت: یه سوال . میگم صدف وقتی ما باهم ازدواج کردیم اونموقع تو هنوز زنده ای؟ منم با حرص گفتم: معلومه که زنده ام مثل مامان بزرگای تو اوناهم هردو زنده ان. دختره ی گیس بریده ی چش سفید از حالا آرزو مردن منو داره . عجب بچه هایی بخدا پیدا میشن .

۲. بااجازه شما هفته ی پیش هم مهمونامون اومدن از آلمان همراهشون یکی از آشناها ( یه خانوم و آقا) هم که از ایران اومده بودن باتورای مسافرتی بودن و  خیلی خوش گذشت و بخور بخور راه انداختیم حسابی. اونایی که از آلمان اومده بودن زحمت کشیده بودن سرراهشون گلهای خیلی خوشکلی برام خریده بودن با شکلاتای خوشمزه  من عاشق گل هستم مخصوصا وقتی کسی برام میخره اصلاهم معتقد نیستم که میگن گل خراب میشه و این حرفا مهم خریدنش هست چون هم نشونه ی دوست داشتن و احترامه هم اینکه طرف وقت میذاره برای انتخابش. اون خانوم و اقا هم که از ایران اومده بودن برام یه قاب خاتم آورده بودن که وای من از قاب خاتم متنفرم در واقع بمنزله ی فحش خواهر مادری میمونه برام اصلا انتظار هدیه نداشتم ولی کاش همین قاب خاتم هم نداده بودن از اون قابهای دراز هم هست که نمیشه حداقل عکس توش گذاشت که استفاده ی مفید کرد.

 دائم هم میگفتن ببخشید دیگه خودتون که میدونین ایران که چیزی نداره . میخواستم بگم خواهش میکنم اگه چیزی نداره خوب نمیخواست همین هم بیارین . بعدشم فکر نمیکنم هیچ کشوری باندازه ی ایران چیز میز واسه سوغات داشته باشه . زعفرون که داره. خوب اون گرونه؟ گز که داره سوهان در انواع مختلف لقمه و معمولی و پسته و هزار کوفت و زهر مار چطور ایران چیزی نداره و همه چیز نایابه. همون تو فرودگاه امام نبات هم حتا میفروشن . دیگه انقد تو سر مملکت نزنین . فقط قاب خاتم داره؟ نمیدونم این قابها الان قیمتش چنده درسته که از میراث فرهنگ ی و از این حرفاس ولی چه میشه کرد من دوست ندارم از کسایی هم که این صنایع رو جزو میراث آباو اجدادی میدونن معذرت میخوام بنده بی سلیقه تشریف دارم.

۳. چن وقت پیشا یه وبلاگ  میخوندم از یکی از دوستان وبلاگ  نویس تو شرایط بحرانی بسر میبرد و هوس سیگار کرده بود آقا این هوس رو کرده بود بنده خدا هزارو یک کامنت گرفته بود در مورد مضرات سیگار یکی نوشته بودمعتاد میشی یکی نوشته بود چه میدونم ضرر داره. واقعا فکر نمیکنین کسی که این هوس رو میکنه فکر همه این چیزارو کرده ؟ آخه آدم بایه نخ سیگار تو یه هفته یا فوقش دونخ سیگار در هفته معتاد میشه؟ یادم به مامانم افتاد اونوقتا اگه اسم دوست پسر میاوردی فکر میکرد همین الان میخوای باهاش بری تو تخت خواب و بعدش هم سر ضرب حامله بشی. بنظر من هر کسی مختاره در مورد بدنش و سلامتیش تصمیم بگیره خوب طرف میخواد سیگار بکشه خوب بکشه آسمون که به زمین نمیادمن تبلیغ نمیکنم ولی خوب کسی که تو شرایط بدیه و میخواد هوسی یه نخ بکشه انقدر موعظه نداره.

۴. من اینروزا دیگه هر روز دارم میرم سرکار خیلی کم حوصله شدم بعداز تعطیلات تابستون شروع کردن کار خیلی سخته. راستی میبینم خیلیا سریال لاست رو نگاه میکنن اونموقعی که اینجا تو تی وی نشون داد من همش باین فکر میکردم که حتما یه ارایشگر هم بااینا همراه بوده نه زیرابروهاشون درمیادهمیشه هم تر و تمیز هستن راستی خانوما تو لاست وقتی پریود میشدن چیکار میکردن؟ همیشه این برای من سوال بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:8  توسط صدف  | 

یه نظر خواهی جالب کلی خندیدم . عجب روزگاریه امان از روزی که دستا رو بشه و همه رو دست هم بزنن. اینجا رو بخونین اینی که من خوندم حقیقت داره واقعا؟ شماها هم شنیدین؟ خدا سرو کار هیچ کس رو به زندان اونم تو مملکت خودمون نندازه.

 

 

...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 22:30  توسط صدف  | 

پی نوشت اضافه شد:

 

خوب حالا که پست قبل رو نتونستین باز کنین پس منم یه پست جدید میزارم. خوب مجبورم بدعوت زنجبیل بانو لبیک بگم و برگردم به یه روز تو ۱۴ سال پیش یعنی به روایتی یه روزی از روزای سال ۱۳۷۴ سالی که دختری پر شور و شاد و پراز اعتماد به نفس بودم:

بعد از ظهره تو خونه نشستم و از باز نبودن دانشگاه استفاده میکنم و دارم تو اتاقم موزیک گوش میدم حواسم هست همین که مامان اومد تو حیاط یا تو آشپزخونه برم سراغ تلفن . از اتاق نباید تلفن بزنم یه دفعه مامان از اونور ممکنه بخواد جایی زنگ بزنه و گوشی رو ورداره. وای کاش موبایل انقدر رایج میشدکه  یه دونه موبایل داشتماونوقت از تو توالت هم میتونستم زنگ بزنم صدای در میشنوم خانوم همسایه میاد پیش مامان منم خوشحال یه سلامی میدم و با خیال راحت میرم سراغ تلفن تو حال چون مامان و خانوم همسایه تو آشپزخونه نشستن و حرف میزنن صداشونو میشنوم . زنگ میزنم یکی دوتا سه تا آهههههههه ننه ش بود خودش کجاس احمق. یه دفعه صدای دوتا بوق ممتد میشنوم میدوم دم در رفته ته کوچه سروته میکنه یه دست از تو ماشین تکون میده و یه توقف در خونه یه کم حرف میزنیم و قرار میزاریم برای فردا عصر از راه کلاس زبان بیاد دنبالم و سریع میرم تو. شب قراره با ۴ تا از دوستام که خیلی پایه هستیم بریم پیتزا بخوریم فلور هم میاد از همه بلاتره ولی مثل سگ از داداشش میترسه بدبختی اینه که داداشش هم با اکثر پسرای شیراز دوسته. خیلی هم فلور خسیسه ازاوناییه که از همه میکشه ولی خودش نم پس نمیده . ساعت میشه ۷ و دارم اماده میشم قرارمون همه سر خیابونه قراره پیاده روی کنیم همه میان و خنده کنون میریم بطرف پیتزایی که فلور معرفی کرده دوست پسرش اونجا شریکه تو خیابون همت هم بود از سر فلکه قصرالدشت ماشین میگیریم بطرف همت میشینیم و غذامون که تموم میشه فلور میره با دوست پسرش پشت پیشخون حرف بزنه ماهم یواشکی کیف فلور رو که درش باز بود یه نیگاه توش میندازیم ای بابا چی شده پر از پوله سونیا دست میکنه و یه چن تا اسکناس بدون شمردن در میاره چون وقت نداریم و میره سراغ صندوق حساب میکنه وای عجب پیتزا هه مزه داد مهمون فلور بودن اونم بدون اینکه خودش خبر داشته باشه . خلاصه هواتاریکه میایستیم واسه تاکسی ولی اصلا مسیر خوبی نیست یه پژو جلو پامون استاپ میکنه که دوتا پسر توش نشستن ماهم میریم سوار میشیم همه مون تو هم میچپیم فلور روسریش رو میاره مثل عروسا روسرش میندازه چشمش هم پایین میندازه ازترس اینکه یه وقت اینا دوستای داداشش از آب درنیان وگرنه داداشه قیامت میکنه. اونا هم هی میپرسن این خانوم چرا این مدلی نشسته ماهم میگیم خجالتیه خلاصه داشتن سوال جواب میکردن فکرشو بکنین ۵ تا دختر پشت نشستیم توهم. که یه دفه یکیشون میگه ای وای سر فلکه دارن جلو ماشینارو میگیرن دور بزن اون یکی میگه نه دیدنمون فرصت نمیشه میان دنبالمون میگیرن همه مون میگیم فرار کنین واینسین . با یه چن تا پیچ و گاز از زیر دستشون در میریم که یه موتوری و یه ماشینی میان دنبالمون ماهم میگیم برو نکنه پشت چراغ وایسی فلور هم باداد میگه تندتر حالادیگه خجالت هم نمیکشه براش مهم نیست که دوستای دادشش باشن  وای امشب کمیته هستیم آش نخورده و دهن سوخته حالا اگه دوست پسرامون بودن یه چیزی اینا فقط اتو بودن برای رسوندن. وای وای وای دارن نزدیک میشن گاز بده وبپیچ تو فرعی خوشبختانه قصرالدش پراز کوچه باغیه از اونطرف میخوریم به بولوردی برو خوبه عالی شد گممون کردن همه باهم میپریم از ماشین پایین و وای یه دفعه میفتیم تو یه سرازیری خیلی بد ایییییییییییییییی همه باهم میدوییم وای یه موتوری فکر کنم خودشه یه خونه ی قدیمی که پرده ی حصیری جلوش آویزونه پیدا میکنیم همه مون میریم زیر حصیرش قایم میشیم موتوره باکنجکاوی نزدیک میشه نزدیک نزدیک و جلو پرده حصیری توقف میکنه میاد طرفمون وای دیگه تموم شد کاش عادی رفته بودیم فرار نکرده بودیم . من سرمو میکنم بیرون از کنار حصیر میگم : آقا فرمایشی داشتین؟ ای بابا این که ک. می. ته . ای نیس یه آدم معمولیه با لبخند موذیانه میگه چرا فرار میکردین؟ ماهم میگم به تو چه ؟ تو بحث بودیم که وای در خونه هه که زیر پرده ش پناه گرفته بودیم باز شد خداروشکر یه خانوم خیلی پیر مهربون بود گفتیم یه آدم عوضی دنبالمون افتاده بود اونم گفت بیاین خونه یه آب بخورین همه مون حالمون خراب بود رفتیم نشستیم وبرامون چای و نبات اورد و شربت وای بخیر گذشت

 اونشب ۳۱ شهریور بود روز جنگ. روزی که ۷ سال بعدش بهترین روز زندگی من شد و من مادر شدم .خوب حالا منم دعوت میکنم از اونایی که توسط زنجبیل بانو دعوت نشدن مثل: 

۱.نسرین ( ترمه های رنگی ) ۲. اهورا ۳. خشت مال ۴.نعنا خانوم ۵. شانتال  ۶. نیلوفر ( خانوم دکتر) ۷. بابک ( آقای دکتر)۸. تارا  ۹. بلفی ۱۰. مرمر ۱۱. فرزام ( که مطمئنم خیلی باحال مینویسه) ۱۲. شیرین ( نقطه ته خط) ۱۳. سالی ۱۴. انار۱۵. نرگس ( تنهایی مکمل)  

وای فردا مهمون دارم منم تا امروز هرروز سرکار بودم خونه بهم ریخته هست غذا هم باید بپزم مهمونام هم شب میمونن آخه از آلمان میان خلاصه کلی استرس دارم فعلا مواد حلیم بادمجون رو درست کردم مرغ فسنجون رو هم پختم .

پ ن: قابل توجه دعوت شدگان محترم : اونایی که سنشون به ۱۴ سال پیش قد نمیده بروایتی بیبی بودن یا دبستانی یا بچه خوب میتونن بجای ۱۴ سال ۷ سال به عقب برگردن.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:54  توسط صدف  | 


آخی متاسفانه فهمیدم یوتیوب تو ایران فیلتره . حیف شد برو بچ از ایران نمیتونن ببینن خیلی قشنگ هستن هر دوتاش مخصوصا اون شعر شیرازی که سروده ی بیژن سمندر هست.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:14  توسط صدف  | 

 

دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد            
بابا ستاره ای در
هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،
البرز لب فرو بست         
حتا دل دماوند،
آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند،
آسان رهید و بگریخت                
رستم در این هیاهو،
گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،
زاینده رود خشکید                
زیرا دل سپاهان،
نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،
نامی دگر نهادند                     
گویی که آرش ما،
تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،
بر کام دیگران شد            
نادر!  ز خاک برخیز،
میهن جوان ندارد


دارا ! کجای کاری،
دزدان سر زمینت          
بر بیستون نویسند،
دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،
فریادمان بلند است            
 اما چه سود،
اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است
این بیرق کیانی             
اما صد آه و افسوس،
شیر ژیان ندارد


کوآن حکیم توس ،
شهنامه ای سراید                
شاید که شاعر ما
دیگر بیان ندارد
 
هرگز نخواب کوروش،
ای مهرآریایی               
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:6  توسط صدف  | 

اول که بالام جان ما گفتیم باین وبلاگ برین نظر هم دوست داشتین بدین ولی همه ورداشتن برای طرف نوشتن آقا فیلتر نیستین. آخه قربون اون دهنای غنچه ایتون فکر آبرو و حیثیت من نکردین؟ در هر صورت ممنون.

راستش این مایکل که مرد یه جریاناتی پیش اومد که تعریفش خالی ازلطف نیست. اگه یادتون باشه مردن این مستر مواجه شد با وقایع ایران و تظاهرات و این حرفا دوسه روز بعدش بود که تو یکی ازمیادین بزرگ شهر ایرانیا قرار بود جمع بشن و تظاهرات برای حمایت از ایران راه بندازن منم از اونجایی که خیلی زود رسیده بودم دیدم فقط یه عده ای بصورت پراکنده وایسادن بعضیا هم گروهی وایسادن منتظر که همه بیان خلاصه رفتم نشستم رو یه نیمکت دوتا اجنبی هم اونورتر از من نشسته بودن که ازم پرسیدن اینابخاطر مردن مایکل اینجا جمع شدن؟ منم که دیدم مدت خیلی زیادیه که کسی رو سرکار نذاشتم گفتم بزار حالا که بیکار هستم یه حالی هم بکنم گفتم آره. اونا هم ابرویی بعنوان تحسین بالا انداختن و اون یکی گفت : میبینی تو همه ی گروههای سنی طرفدار داره و نشستن از هنرهای این مستر تعریف کردن اون یکی که آی کیوش یه کم بالاتر بود گفت: ولی مسن تر از اینا بنظر میرسن که بخوان طرفدارای مایکل باشن اینجا که رسید من دیدم داره سه میشه یواش یواش راه افتادم رفتم آخه سرود ای ایران هم شروع شدو قاطی ملت هم نرفتم که نفهمن سر کار بودن.

دیگه جونم براتون بگه : یادتون میاد یه بار در مورد ملودی براتون نوشتم ؟ اونایی که نخوندن حتما بخونن نظرشون هم تو همین پست بدن . یادتونه چقدر مشنگ بود؟ حالا یه مشنگتراز اون پیدا شده اونم یه دختر از فامیلای خیلی نزدیکمون هست که آلمان زندگی میکنه مامانش آلمانیه و خودش هم آلمان بدنیا اومده فارسی هم بسختی حرف میزنه خلاصه این دختر خانوم تو یکی از سفراشون بایران بایه پسر از اون بچه سوسولاکه ماشین باباشون میندازن زیر پاشون گاز میدن تو خیابونا دوست میشه و از اونجا که اینجا بوده و خیلی مشنگه بر اساس حرفای عاشقانه ی اون پسره عاشق اون اقا میشه حالا خانوم خودش ۱۸ سالشه پسره هم از اون پسرای هفت خط که فقط به عشق خارج عاشق شدن با همین تورای مسافرتی میاد اینور و یه سر هم به المان میزنه و همش هم با آوا خانوم انگلیسی حرف میزنه چون براش راحتتره و بادوستاش تو ایران هم انگلیش حرف میزنه آخه رشته زبانه. ( این آیکون بیلا. خ ) نداریم؟ حیف شد. خلاصه منم یه سر رفتم یه بار که اونجا بود دیدمش از اون بچه سوسولا که شورت جی استرینگ میپوشن ( یه بار که دولا شده بود بند کفشش رو ببنده دیدم) همونا که اینجا گی ها میپوشن. همش هم ماشین آوا زیر پاش . هر چی هم به آوا میگفتیم بابا دست وردار هی میگفت وای خیلی کول هست پسره هم میدید این از کول خوشش میاد همش خودشو این مدلی نشون میداد و بیخیال و از این حرفا آوا هم همش میگفت بابا ما فقط دوستیم چه خبره مگه که هی نصیحت میکنین؟ ماهم گفتیم اوکی اگه فقط دوستین خوب باشین. تا اینکه چن وقت پیش این مسترکول اومده بودن دوباره آلمان و با آوا خانوم تو اتوبان میروندن صبح زود بوده که آوا داشته  این آقارو میرسونده  جیم که از اونور آوا بره کالج تا اینکه از رادیو اعلام میشه که مایکل فوت شد این آقا هم دیگه خیلی خواسته کول بازی دراره شونه بالا میندازه ومیکه:  who cares? آوا هم که کشته مرده ی مایکل قشنگ میزنه کنار های وی و میندازتش از درماشین پایین بدبخت مستر کول کنار های وی در بدر دنبال ماشین وقتی هم میره خونه آوا اینا همه وسایلش آوا کنار گذاشته بوده که زودتر دکش کنه. خلاصه این فوت مایکل باعث از هم پاشیدگی خیلی روابط شد. ولی خداییش خوب شد ا وگرنه بعید نبود دختره خودشو بدبخت میکرد با یه انتخاب غلط.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 2:51  توسط صدف  | 

http://www.babakoohi.blogspot.com/

خوندن این وبلاگ  برای اونایی که عشق سیاست دارن خالی از لطف نیست. از همشهریامون هست. ضمنا اونایی که ایرانن ببیننن میتونن این وبلاگ  رو باز کنن؟ صاحبش فکر میکنه فیلتره . حتما خبر بدین و صاحبش رو از نگرانی در بیارین.

بیگناهان رو هم تا ساعت ۱ بامداد نشستم دیدم به نسبت سریالای ایرانی خیلی خوب ساخته بودن خوبیش باین بود که آخرش معلوم نبود .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:33  توسط صدف  | 

من اینروزا دادم سریال بیگناهان رو نگاه میکنم . وای که این دختره لیلا چقدر لوسه ننر. خداکنه مهرداد با نوشین دوباره ازدواج کنه اون خیلی دختر باشخصیتیه مثل این دختره ننر و از خود راضی نیست . با این ننه ی کینه ایش . ولی جدا پولا کجا رفتن؟ من که فکر میکنم هر چی هست زیر سر این آصف هست که انقده پولدار شده. فعلا هی نگین کوشی کوشی دارم سریال میبینم . ببینم چه سریالایی قشنگه که داونلود کنم سریالای عید رو دیدم . همون مرد ۲هزار چهره و اون ننره چی بود؟ ها ماه عسل.

 

 

......

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:59  توسط صدف  | 

براستی چرا انقدر طلاق دوروبرمون زیاد شده؟ علت چی میتونه باشه ؟ من همیشه میگم تو سه چیز باید بی برو برگشت طلاق گرفت :

۱.خیانت

۲.اعتیاد

۳عیاشی

ولی خیلی از زندگیا این مسائل رو ندارن ولی با این وجود طلاق رو انتخاب میکنند در صورتی که همین زندگی  شاید ۳۰ سال پیش براحتی دووم میاورد . فکر میکنین علت چی میتونه باشه؟

استقلال زنها؟........... خانواده ها بچه هاشونو کم طاقت بار میارن طوری که زود اختلاف بین دوطرف بوجود میاد؟....................

ازبین رفتن قبح کلمه ی طلاق؟............ مدرنیسم ؟ ( که فکر کنم این یکی از مسائل اصلی باشه مخصوصا تو ایران) .................مسائل اقتصادی؟........... عدم اعتماد؟....................... ضعف اعصاب؟....................... لوس بودن؟ ........................... پررو شدن مردا؟ ..............متوقع بودن خانومها؟ .......................اختلاف فرهنگی خانواده ها؟...........

یه نگاه بزمان مادرامون بندازیم میبینیم خیلی از مسائلی که ما امروز طاقتش رو نداریم اون روزا خیلی راحت تر برخورد میکردن.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 14:15  توسط صدف  |