تبليغاتX
صدف

صدف

سلام به همگی دیشب شب سختی بود و دوستم بالخره نی نی هولکی ش رو بدنیا آورد خداروشکر اصلا مشکلی پیش نیومد فقط خیلی کوچول هست که اونم رفت زیر دستگاه از نظر تنفس هم هیچ مشکلی پیش نیومد. خوب حالا ماجرا اینجا اسم این خانوم رو ندا میزارم اسم شوهرش هم ......رضا. خوبه؟

ندا حدود ۲سال پیش ازدواج میکنه و باینجا میاد و خیلی هم شوهرش و هم خودش با هم خوب بودن و زندگی بر وفق مراد شوهرش هم خیلی دوستش داره و ندا حامله میشه و همه چی خوب پیش میره تا هفته ی پیش که زنگ تلفن به صدا در میاد یه خانومه دانمارکی سراغ رضا رو میگیره خوب اونم فکر میکنه همکاری چیزی هست میگه بعدا زنگ بزن. شب دوباره اون خانوم زنگ میزنه و وقتی رضا باهاش حرف میزنه ندا میبینه که صداش بالا رفت و عصبانی میگفت از کجا باور کنم تو تا الان کجا بودی؟ خلاصه بعدش رضا میره تو فکر و میگه فکر کنم الکی بود من اصلا این زنه رو یادم نمیاد و جریان رو برای ندا میگه : که این خانومه ادعا میکنه که من پدر پسر ۱۰ سالش هستم تا الان هم پیداش نشده چون براش مهم نبوده که من باشم یا نه تا اینکه پسره خیلی جون بسرش میکنه که بابای من کیه و از این حرفا ( حالا من تعجبم اینجا که خیلیا بی بابابزرگ میشن) رضا هم میگه چه معلوم بچه مال من باشه؟ خلاصه ندا میگه همین الان زنگ میزنی قرار میزاری رودررو با بچه منم میخوام باشم خلاصه قرار میزارن برای فردا بعد ازظهر که با پسره بیان ندا همش امیدوار بوده که اشتباه باشه یعنی هر دو امیدوار بودن رضا هم اصلا این خانومه رو یادش نمیومده وبس جای امیدواری فردا بعداز ظهر میرسه و زنگ در بصدا در میاد ندا میره درو باز کنه و یه لحظه دنیا جلوش تیره و تار میشه یه پسر کپی شوهرش انقدر شباهت زیاد بوده که اصلا جای شکی باقی نمیمونه برای ندا ولی رضا اصرار میکنه برای آزمایش و وقتی سوال میکنه که من اصلا تورو یادم نمیاد تازه یادش میفته که همون ۱۰ سال پیش فقط یه هفته با این خانوم دوست بوده خوب دوست که نه فقط باهم بودن. خلاصه حالا یه شوک عظیم هست که این ندا میگه من دیگه تو این زندگی نمیمونم پا میشم میرم ایران . خانوم هم خداییش قصد خراب کردن زندگی اینارو نداره خودش هم میگه من بچه م برام مهمه برام مهم نیست که بابا داشته باشه یا نه ببینتش یا نه . این وسط هم مهر پدر و فرزندی اومده وسط . ندا هم میگه من تحمل ندارم میخوام برم ایران اگه رضا میخواد بیاد یا اصلا اگه نمیخواد بیاد ایران یه جای دور بریم مثل استرالیا . خلاصه این وسط نمیدونم واقعا کی مقصره؟ رضا هم خیانت نکرده بیچاره .شما بودین چیکار میکردین؟ ندا میگه اگه من میخواستم با یه نفر که بچه داشته ازدواج کنم تو ایران صد مرحله از رضا بهترش ریخته بود. خلاصه بدی اینجا اینه که بچه دار شدن بدون پدر یه چیز نرماله برای همین این پسرای ایرانی هم رعایت هیچی نمیکنن ببخشید از آقایون محترم که اینجا میان وشوهرای دوستای وبلاگیم بلانسبت مرده شور مردای این مدلی ببرن که فقط فکر ....... هستن.

من خودم همش میگم این پسره که قراره پیش مادرش باشه فقط باباشو میبینه خوب طفلی اونم بچه هست حق داره تو هم ول نکن برو . میگه تحمل یه زن دیگه تو زندگی رو ندارم خوب اگه میخواستم تو ایران بهتر از رضا ریخته بود اصلا من که عاشقش بودم الان هیچ حسی بهش ندارم.

حالا منم همش بهش میگم تو از بچه ت لذت ببر .خداروشکر که از این نظر ناامید نشد. ولی اخی طفلی بچه تو حالتی بدنیا اومد که مامانش یه همچی ناراحتی داشت و از ته دل گریه میکرد. حالا ندا همش تو فکره با این آبرو ریزی جواب فامیل رو چی بده و همش میگه میبینی دشمن شادی یعنی این. 

هیچ کی دشمن شاد نشه . آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:41  توسط صدف  | 

سلام به همگی . دوباره یه واقعه ی جدید برای یکی از دوستام . واقعا میگن آدم از یه دقیقه ی دیگه ش خبر نداره ها. اگه بدونین چه شوکی بهش وارد شده همین دیروز کلی گریه کرد برام. حامله هم بود طفلی در اثر این شوک که بعدا جریانش رو براتون میگم چون خیلی مفصله و نمیشه سرهم بندی تعریف کرد دردش میگیره و امروز ظهر میره بیمارستان بستری میشه گفتن شاید بچه بخواد بدنیا بیاد تازه وارد ۷ ماهگی شده منم  عصر پیشش بودم اومدم یه مشت چیز میز ببرم و دوباره برگردم بیمارستان دعا کنین خطری برای بچه ش نباشه و حتالامکان بتونن از زایمان زودرس جلوگیری کنن اگرنه بچه صحیح و سالم بدنیا بیاد . فقط همینو بگم یهو سایه یه زن رو تو زندگیش دید اونم چجور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه شوک واقعی که فکر نمیکنم این مدلی رو تاحالا شنیده باشین . التماس دعا برای بچه ش.

تو مسئله این از همه تون یاری و نظرخواهی میخوام چون واقعا خودم هم نمیدونم چی بگم خودش هم . باید شب بیمارستان بمونم پیشش تا فردا ببینیم چی پیش میاد .

پ ن: وای همتون حدستون غلط بود نمیدونم من اسمش رو خیانت نمیذارم حداقل تو این مدل . الان اومدم خونه میخوام برم بخوابم اصلا شب نخوابیدم فعلا دردش آروم شده ولی باید بمونه گفتن شاید دوباره شروع بشه . فقط اینو بدونین از اون نوع خیانتایی که شما فکرشو میکنین نبوده باید هم درست توضیح بدم نه اینکه الکی . ایشالله یا امروز یا فردا مینویسم . اینم که گفتم نظر تونو میخوام بدونم نه الان  چون چیزی که نگفتم . اینو گفتم که آماده باشین برای نظرهای بیطرفانه و خودتونو تو موقعیت قرار بدین وقتی موضوعو فهمیدین چون خودم اصلا گیجم منم تو شوک هستم . بهش هم گفتم که از چن نفر آدم بیطرف نظر میپرسم .بهم فحش ندینا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:56  توسط صدف  | 

دیروز با اجازه تون هوس آبگوشت کرده بودم بد جورجالبه ها اون چیزایی که تو ایران وقتی مامانم درست میکرد هی اخ و اوخ میکردم اینجا هوسش میکنم اگه طفلی میفهمید خودش. خلاصه من بین آبگوشت ها که ما شیرازیا بهش میگیم یخنی . یخنی لوبیا رو از همه بیشتر دوست دارم فکر کنم جاهای دیگه بهش میگن گوشت کوبیده. آره؟ خلاصه همینجور که رفتم پسر وروجکمو از مدرسه بیارم تو راه سبزی خوردن تازه هم گرفتم و اومدم اینم بگم  تو مدرسه همون دختره که پسرم با دوچرخه باهم تصادف کرده بودن رو دیدم اونم دستش شکسته . داشتم با خودم میگفتم دست شکستن بنظر من بهتره تا پا شکستن اگه من بخوام انتخاب کنم ترجیح میدم دستم بشکنه تا پام حالا نمیدونم بقیه هم همین نظر رو دارن یا نه. خلاصه ابگوشت که درست شد همینجور که داشتم میریختم تو ظرف که با گوشت کوب برقی بکوبم سیم گوشت کوب گیر کرد پشت ظرف آبگوشت و یه عالمه آبگوشت داغ ریخت کف دست و پشت دستم . وای داشتم میمردم دستمو تو دست گرفته بودم و گریه میکردم باهاش هیچکاری هم نمیتونستم بکنم یه کم خمیر دندون گذاشتم روش که دردش آروم بشه . بعد گفتم نیگاه خداجون من فقط یه جمله گفتم دست شکستن بهتره به یه روز نکشید دستم سوخت که از این غلطا نکنم حالا اگه میگفتم بردن تو لاتاری پولی صد مرحله بهتر از بردن تو لاتاری گرین کارته که هیچیش نصیبمون نمیشد. نمیدونم چرا چیزای منفی برای آدم درست در میاد . مثل خیلیا که میگن چشممون برای خودمون خیلی شوره . ولی خوب خداروشکر همین که خمیر دندون گذاشتم باعث شد سوزشش خوب بشه و تاول نزنه. خداخواست بهم بگه بیا دستتو بسوزونم ببینم اونوقت میگی دست بهتر هست یا نه. ولی بازم معتقدم دست شکستن بهتره . نه؟ اونایی هم که حال وروجک منو پرسیدن خداروشکر خوبه اونجور که فکر میکردم روش اثر نذاشته از این هفته هم یه کفی میندازن کف گچش که بتونه یه کم با گچش راه بره این هفته هم هفته دوم تموم شد تا ببینیم هفته سوم اگه خوب بود ممکنه فقط بانداژ ببندن تا راه بره. خلاصه آبگوشت هم خوشمزه شدمخصوصا وقتی سرد میشه با نون برشته ی گرم برای وسط روز خیلی خوشمزه هس.بیچاره مامانم چقدر اونوقتا مسخره ش میکردم بر سر ابکوشت خوردن آخی.

خوب از این حرفا بگذریم. یه بازی وبلاگی دیگه دعوت شدم حسین آقا (امیریه) منو به یه بازی دعوت کرده البته حرف یکی دوهفته پیش هست ولی من فرصت نکردم حالا برگذار میکنم:

باید اتفاقاتی که باعث تغییر بزرگ تو زندگیم شده بگم. حالا من یه چیز دیگه هم اضافه ش میکنم اتفاقاتی که باعث تغییر در زندگیم و تغییر در رفتارم شده رو میگم:

اول از همه تو سن ۱۶. ۱۷ سالگی داشتن یه دوست پسر باعث شد مسیر زندگیم تا حدی عوض بشه شاید قرار بود با یکی دیگه ازدواج کنم ولی وجود اون باعث شد به خیلیا که مورد تایید خوانواده م بودن نه بگم.

مهاجرت که همراه با ازدواج بود از همه مهمتر بزرگترین تغییررو در زندگی من ایجاد کرد.

همین مهاجرت باعث شد خیلی آدمای عوضی که عمرا تو ایران ندیده بودم رو ملاقات کنم و آبدیده بشم و از اون دختری که یاد گرفته بود همیشه مراعات حال همه رو بکنه و احترام گذار باشه بیرون بیام و تبدیل به صدفی بشم که با هر کسی در حد شخصیتش رفتار کنه از یه طرف خوشحالم که اینجور آدمارو ملاقات کردم که یادبگیرم همه اعضای فامیل نیستن و دوستی که خودت تو ایران انتخاب میکنی نیستن چون تو ایران یه دوست رو که انتخاب میکنی خانواده ش رو هم میشناسی میدونی از چه فرهنگی هست مثل اینجا نیست که بخاطر تنهایی با یه عتیقه هایی دوست میش که ......... ولی خوب واقعا از این نظر عوض شدم و خوشحالم ولی دلم برای صدف قبلی خیلی تنگ میشه اون دختر شیطون و خنده رو که وقتی یه جا بود هیچ کی حوصله ش سر نمیرفت ولی اینجا خیلی وقتا تو مهمونیا از بس آدما بهم نمیخورن ساکت میشینم و به بحثای یه شاهی صنار گوش میکنم.

خوب حالا منم یه چن نفرو دعوت میکنم باین بازی کسایی که قبلا دعوتشون نکردم:

سالی. اهورا.باران. سمیرا. زرین تاج. گارنت

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:6  توسط صدف  | 

ممنون از همه ی دوستان بابت تبریک روز مادر. راستش هفته ی پیش هفته ی خوبی برای من نبود. پسرم پاش شکست و خیلی ناراحت بودم واقعا درد آوره بچه زجر بکشه و تو بشینی نگاش کنی و غصه بخوری .  حالا تازه وقتی از گچ دراومد باید یه ورزشهای خاصی به پاش بده آخ الهی ننه ت بیمره برات. خوب فعلا نوشتنم نمیاد شاید دوباره اومدم یه چیزی اضافه کردم . ولی خداییش از سال ۲۰۰۰ باینطرف همینجور داره برای من میرسه .

خوب حالا یه کم حال و هوا رو عوض کنم . دیروز یکی از دوستام که تو همسایگیمون هم هست بهم زنگ زده که بیا میدونم تو هم بخاطر اتفاقات اخیر دلت گرفته بیا یه کم میخوام درد دل کنم برات . صداش هم خیلی گرفته بود وقتی رفتم دیدم آره با شوهرش دعواش شده و چشماش هم گریه ای بود خلاصه نشستیم و آها این خانوم ترک تبریز هم هست. خلاصه گریه هایی میکرد که دل سنگ کباب میشد از اونطرف هم هی به شوهرش فحش میداد که به خانواده م توهین میکنه همینجور داشت به کاراش هم میرسید مثلا یکی یکی چیزاشو اتو میکرد و برام حرف میزد همینجور که داشت فحش شوهرش میداد هی دیدم یه چیزایی اتو میکنه و تا میکنه میذاره کنار با دقت . خیلی هم بزرگ نیستن نیگاه کردم دیدم شورت شوهره هست . خلاصه یه نیگاه بهش کردم گفتم قسم حضرت عباس و باور کنم یا دم خروس داری کرور کرور بهش فحش میدی از اونطرف هم داری شورتاشو با نهایت دقت اتو میکنی؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:18  توسط صدف  | 

روز مادر رو به همه مادران تبریک میگم .

 ممنون از حسین آقای عزیز( امیریه) که اولین نفری بود که به من تبریک گفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:13  توسط صدف 

خدایا ...............!

هیچ کس سزاوار بدبختی کشیدن نیست .

شاید هم بدی دیدن و ناراحتی شدید دیدن چون بدبختی تعبیرهای مختلفی داره. بدبختی از نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:29  توسط صدف  | 

تازگی چقدر تعداد وبلاگهای قلابی زیاد شده وبلاگ ی که طرف خودشو یه دختر بدبخت نشون میده که کلی سختی کشیده بعد حالا داره داستانشو با قلم روون و انشای عالی مینویسه البته آدمایی که واقعا سختی کشیدن تو بچگیشون زیادن ولی اینکه طرف با اون همه بدبختی که بزور تونسته سیکل بگیره یا چن کلاس بیشتر نخونده الان نشسته پای کامپیوتر داره برای من و شما داستانشو مینویسه . البته من وقتی این جور داستانا رو میخوندم همیشه به نویسنده آفرین میگفتم که انقدر همت داشته که بالاخره الان به جایی رسیده که داره داستان زندگیشو مثل یه نویسنده ی تمام عیار مینویسه ولی با تموم شدن الکی یه داستان و خوندن کامنتاش فهمیدم میتونه سر کاری باشه . یا یکی برای اینکه خواننده وبش زیاد بشه میاد خودشو مریض جلوه میده یادمه یه مدت وب یه نفر و میخوندم میگفت مریض سرطانیه چقدر همه هرروز بهش سر میزدن بعدهم مرد و خواهر و مادرش اومدن نوشتن و میگفتن داریم خوابش رو میبینیم و از این حرفا جالبه مدتی که این دختره مریض بود اصلا اسمی از مادرش نبود خودش بتنهایی زندگی میکرد تو تهران تازه خودش هم انقدر پولدار جازده بود که احتیاجی به کار هم نداشت ماشین خوبی هم زیر پاش بود و سه سوت هم به اروپا سفر میکرد بعد که مرد یهو سر و کله مادرش  پیدا شد. بخدا نمیدونم اینا چه منظوری دارن از نوشتن این داستانها. شاید بازار این چیزا خیلی گرمه.

مثل فال و فالگیری که هنوز بین مردم رواج داره البته من خودم عاشق فال قهوه هستم ولی نه اینکه خیلی بهش معتقد باشم برای تفریح دوست دارم ولی این دعا و اینا من تعجبم اینا مال عهد شاه وزوزک بود نه تنها ورنیفتاده بیشتر هم شده یادمه ایران که بودم دوستم که از اون دخترای مدرن هست اگه تیپش ببینی میگی از یکی از سالنهای مد پاریس اومده. میگفت : صدف یادته من چقدر با بابک (شوهرش) اختلاف داشتم؟ همش زیر سر خاله بابک بود منو چیز خور کرده بود بعد آقا بابک هم که نشسته بود از اون پسر گوگور مگوریاس که تو مجردیش با ماشین باباش دختر تور میزد اضافه کرد: اره خودمون دعا تو خونه پیدا کردیم میدونی جریان این دعا چیه صدف؟ طرف با یه جوهر مخصوصی این دعا رو مینویسه میتونه زعفرون باشه یا هر چیز دیگه بعد باید ۷ بار این دعارو بشورن یا بندازن تو ظرف آب بعد آب روی این دعا رو بدن طرف بخوره . همین جوهره هست که کارو خراب میکنه ( جوهر بی ناموس). من خداییش با انرژی مثبت و منفی اعتقاد دارم ولی این چیزایی که با عقل جور در نمیاد رو اصلا قبول ندارم نمیدونم چجور بعضیا پول نازنین رو میدن دست این دعا نویسا خوب این دعانویسا اکثرا هم ازخونه هاشون پایین شهر ه خوب اینا که انقدر معجزه میکنن چرا فکری بحال خودشون نمیکنن؟

جالبه که روز بروز هم بیشتر میشه . یادمه تو سفری که اومده بودم ایران دوستام گفتن یه خانومه میشناسیم فال قهوه و ورق و هر چی بخوای میگیره تلفنی هم هست یعنی باید بهش تلفن بزنیم بیاد ولی شرطش اینه که ۱۰ نفر باشیم نفری اون موقع ۳ سال پیش ۵۰۰۰ تومان میگیره با یه لند کروز مشکی هم داره میاد خلاصه ما هم گفتیم باشه بشینیم یه خورده بخندیم ولی هر دفعه چون فقط ۷ نفر یا کمتر بودیم خانوم رضایت نمیداد بیاد .

یادمه اونوقتا که مدرسه میرفتیم دایی کوچیکم انقدر ماهارو خر میکرد برای فال مینشست فال ورق برامون میگرفت من و دوستام هم ساده . یادمه یه دوست داشت همین خشتمال ذلیل مرده دوست صمیمیش بود و همیشه خونه مامان بزرگ  من پلاس بود عصرا بعضی وقتا که مامان بزرگ م رو میرسوندن خونمون اگه میدیدن دوستای من هم هستن میومدن تو و به فال گرفتن این خشت مال که واقعا اسمش برازنده ش هست مینشست داستان مهره ی مار برامون میگفت خوب خداییش اطلاعاتش در این مورد خیلی بالا بود ولی تا دلتون بخواد سرمون رو بابت این فال شیره میمالید چجور . بر مردم آزار لعنت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:41  توسط صدف  | 

ممنون از نوشته ها و نظرات همه تون با یه نگاه به کامنتا میبینیم که اکثرا دروغ و دورویی رو از صفحه ی زندگیشون دوست داشتن حذف بشه خوب بنظر من خیانت هم خودش یه نوع دورویی و دروغگوییه چون هیچ توجیهی براش نیست برای دروغ خیلیا توجیه میارن که مثلا دروغ مصلحتی بود یا مثلا چون دوستت داشتیم این دروغ رو گفتیم یا نمیخواستم از دستت بدم این دروغ رو گفتم ولی بنظر من خیانت هیچ توجیه منطقی نمیشه براش آورد و زمانی که خیانت تو زندگی اومد فاتحه ی اون زندگی خونده ست .حتا بین این کافرها و اینا که متعلق به سرزمین کفر هستن هم همین عقیده رو دارن بخاطر همین هم هست که خیلیا زیر بار ازدواج نمیرن و فقط باهم زندگی میکنن چون اینجا هم معتقدن ازدواج تعهد میاره ویه تعهد دوطرفه. تو خیانت یه مرد به زن من هیچوقت بصراحت معتقد نیستم اون مرد گناهکار بوده  یا مثلا شریک زندگیش بهش خوب نمیرسیده یا از این حرفا من مقصر اصلی رو اون زنی میدونم که وارد این زندگی شده و بخاطر دل خودش یا منفعت خودش یه  زندگی رو خراب کرده باصطلاح آشیانه ی خودش رو رو ویرانه ی یه آشیانه ی دیگه بنا کرده. ووای بحال همچین زنایی که هر نسبتی بهشون بدی برازنده شونه.

برای بار دوم فیلم زن دوم رو دیدم چقدر این فیلم قشنگه اون غرور نیکی کریمی اون دوستی قشنگی که با اون دختره داره از اون دوستیای نایاب که دیگه پیدا نمیشه یا خیلی کمه . واقعا تو این فیلم آدم نمیدونه کی گناهکاره ؟ نیکی کریمی که با صیغه ی یه مرد شده که زنش ولش کرده رفته یا زنی که برای بازپس گرفتن زندگیش داره بر میگرده. و از خود گذشتگی شوهر سابق نیکی کریمی. هر کی ندیده ببینه که خیلی فیلم خوبیه.

واما یه وبلاگ  جذاب نوشته های نعنا خانوم رو از دست ندین. مثل یه مامان مهربون میشینه از قدیما حرف میزنه از تجربه هایی که تو زندگیش از بچگی تا حالا بدست آورده. امیدوارم موفق بشه نوشته هاشو چاپ کنه چون واقعا حیفه. از وبلاگش مثل اسمش بوی خوشایندی بمشام آدم میخوره بویی که آدمو میبره به زمانهای قدیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:56  توسط صدف  | 

قبل از هر چیز باید بگم: ای جماعت من حامله نیستم تو همین یکیش هم موندم باون خانومه اینجوری گفتم آخه چن نفر خصوصی تبریک گفتن منم خواستم از سوئ تفاهم دربیان.

اگه بهتون بگن یه کلمه رو از دفتر زندگی با پاک کن پاک کنید شما چیو انتخاب میکنین؟

(برگرفته از وبلاگ یکی از دوستان).

من خودم خیانت رو پاک میکنم چون بنظر من بدترین صفت میتونه باشه و شامل همه چی هست. شما چی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:5  توسط صدف  |