تبليغاتX
صدف

صدف

ممنون بابت تبریکاتتون هم خصوصی و هم عمومی. من انقده دوستای خوب داشتم و خودم نشمرده بودم؟ خلاصه حسابی تو دلم قیلی ویلی رفت.

خوب جونم براتون بگه که برای بار دوم این فیلم سلوم داگ میلیونر رو دیدم و دوباره مثل بار اول کیف کردم دیگه خراب رفاقتیم یکی از دوستام ندیده بود هنوز مجبور شدم برم باهاش ببینم جالب اینجان که این دوستم هم خودش هندیه  وقتی بهش میگفتم برام قابل باور نیست این مدل فقر تو هند اون تعجب میکرد و میگفت واقعا همینطوره بخاطریکه این فیلم واقعیت هند رو نشون داده اسکار گرفته بعدش هم رفتیم رستوران هندی خلاصه اونشب شب هندی بود برامون شب تا صبح هم خواب فیلم شعله رو دیدم. آخی یاد بچگی بخیر هنوز آمادگی  هم نمیرفتم که این فیلمو دیدم. چقدر استکان زدم شکوندم روش میرقصیدم که ادای فیلم شعله رو درارم چادر نماز مامانمو میپیچیدم دور خودم که بشه ساری . یاد باد آن روزگاران یاد باد.

خلاصه این گذشت و ما هم به تلافی که جمعه با پسرک نبودم تصمیم گرفتم شنبه ببرمش بیرون و گفتم بریم اسباب بازی بخریم و خلاصه ظهر بعد از ناهار من داشتم نوشیدنیمو میخوردم تو یه کافه تریا و پسرک هم مشغول بازی با گیم جدیدش بود که متوجه یه نگاه سنگین شدم روم. یه خانوم خیلی خوشکل و با تیپ خیلی شیک  نشسته بود و خیره شده بود بمن هر چی سعی کردم توجه نکنم دیدم نه بد جوری تو نخ منه نگاهش هم نگاه یه زن به زن نبود نگاه یه پسر که میخواد شماره بده بود. یه چن بار هم چشمم بهش افتاد لبخند ملیحی میزد بهم . خلاصه دیدم پاشد اومد سر میزم و گفت میتونم اینجا بشینم ؟ منم سریع با لبخند سر تکون دادم و داشتم خودمو آماده میکردم برای اینکه چه جوابی بهش بدم چون میدونستم که چی میخواد. دیدم شروع کرد با پسرم بازی کردن  و حرف زدن از گیم جدیدش و چیکارا کردی و چن سالته. بعد روکرد به من گفت: همین یه دونه رو داری ؟ گفتم : آره . بعد گفت تو فکر دومیش نیستی؟ این داشت سوال میکرد که ببینه من تنها هستم یا نه؟ از نگاهش معلوم بود دنبال پارتنر جدید هست. منم دیدم به چه سوال خوبی کرد : گفتم اتفاقا حامله هستم. دیدم قیافه ش یهو عوض شد . گفت: ااااااا. من راستش خیلی از تو خوشم اومده خیلی میتونستیم دوستای خوبی برای هم بشیم از اول که نگات کردم احساس کردم یه پارتنر خوبی میتونی برام بشی. منو میگی اینجوریشو ندیده بودم . خیلی حرصم گرفت.

گفتم: عجیبه چون من هیچوقت کششی به خانوما نداشتم تازه حتا دوستای اصلیم هم دوستای صمیمیم همه پسرن و مرد اصلا یه دونه دوست زن هم ندارم چون اصلا از زنا خوشم نمیاد. دیدم لبخند زد: گفت خوب اینجوری خیلی خوبه من میتونم بعنوان زن دوستت باشم .

دیدم تو چه مخمصه ای افتادم خواستم بگم شوهرم خیلی مسلمونه دیدم ای وای من که  گفتم  همه دوستام مردن. گفتم من اصلا این رابطه ای که شما میگین رو دوست ندارم به عقایدتون احترام میزارم ولی اینجوری خودم فکر نمیکنم . سریع خداحافظی کردم و اومدم بیرون .

خلاصه میگم این زنک چه فکری با خودش کرده بوده خدایا. مادر دوره ی آخر الزمون شده

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:11  توسط صدف  | 

امروز تولد وبلاگمه بله وبلاگ منم یک ساله شد . هیچوقت فکر نمیکردم انقدر علاقه مند بشم که بنویسم و اصلا چیزی برای نوشتن داشته باشم چقدر خوشحالم با این دوستای مهربونی که پیدا کردم و میتونم باهاشون حرف بزنم بنظر من شیرین ترین قسمت وبلاگ نویسی قسمت کامنتاش هست اونه که بادم انگیزه ی نوشتن رو میده . از همه ی دوستان خوبم متشکرم که این انگیزه رو در من بوجود آوردن . روزی که شروع کردم به نوشتن این وبلاگ روز خیلی بدی برام بود شاید برای فرار از دنیای واقعی بود که شروع کردم به نوشتن و میخواستم از دنیای واقعی گریز بزنم همونجور که قبلا گفتم خاله کوچیکم که مثلا خواهر بزرگ برامون بود یا برای من مثل مادر دوم بود بعد از یه دوره پرتو درمانی برای بیماریش معلوم شده بود که بیماریش پیشرفت کرده وباید عمل میشد و هیچ امیدی به زنده موندن بعد از عملش نبود که دیگه تو اول مهر از بین ما رفت من همونروز که میخواست عمل کنه شروع کردم به نوشتن و عجیبه وقتی به نوشته ی اونروزم نگاه میکنم هیچ اثری از حال خرابم توش نمیبینم چون میخواستم تو دنیای مجازی یه آدم دیگه باشم که به مسائل دنیای واقعی فکر نمیکنه.

خوب  ممنون از نظراتتون میبینم همه از دخالتهای خانواده ها میترسن ولی من برعکس بقیه معتقدم نزدیک بودن بد نیست چون درسته دخالت وجود داره ولی دور بودن هم باعث یه سری اختلافات بین زن و شوهر میشه وقتی نزدیک هستی میتونی رفت و آمد کنی هم خودت بیشتر سرت گرم میشه هم شوهرت هم شاید یه پشتوانه باشن برات مخصوصا خانواده ی زن.

مثلا با مونا که حرف میزدم یکی از مسائلی که عنوان کرد شاید باور نکنین این بود که  میگفت : "خوشبحال اونایی که ایران هستن و ایران طلاق میگیرن چون تو ایران طلاق بگیری خانواده پیشت هستن و حمایتت میکنن ولی اینجا تنهایی باید کاراتو انجام بدی و بعدش همین تنها زندگی کردن خیلی دردسره ". راست میگه. اونایی که میگن کسایی که خارجن راحت میتونن طلاق بگیرن و تنها زندگی کنن خودشون واقعا تنها بودن تو یه کشور غریب رو تجربه کردن؟ اینکه شب باشه و منتظر هیچ کس نباشی که بیاد خونه این که تفریحت سر کار رفتن باشه.

یا یکی از اختلافات زن و شوهرا اینجا همینه که همه ی کاراشونو مسائل ومشکلاتشون رو خودشون باید حل کنن همین باعث دعوا و کشمکش بینشون میشه. چیزی که فکر کنم تو ایران اصلا بهش فکر هم نمیشه خیلی ازکارا رو میتونی با کمک دیگری انجام بدی.

وای پاشم برم که امروز هوا خوبه باید دیوار بالکن رو رنگ بزنم  اگه ایران بودم یکی میومد برام رنگ میزد مگه نه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:22  توسط صدف  | 

خوندن کامنتها برام خیلی همیشه لذت بخشه از خوندن نظرات ضد و نقیض و مغایر واقعا لذت میبرم اینکه با هم بحث میکنیم خودش یه نوع پیشرفت تو روابط ما خاورمیانه ایها هست چون از بچگی تو کله مون کردن رو حرف بزرگتر نباید حرف زد یامثلا اگ ه با یکی رودروایستی داریم باید حرفمونو بخوریم  ولی خداروشکر که این طرز فکرا داره میره کنار. منکه اونوقتا مامانم میگفت دختر نباید حاظر جواب باشه نباید زبون درازی کنه هیچ کی دختر زبون دراز رو نمیگیره. آخ که مامانم منو میترسوند ازاینکه باد کنم رو دستش چرا کسی به پسرای زبون دراز نمیگه زن گیرت نمیاد انگار که پسرا هر وقت نیت کنن زن براشون ریخته واقعا ها. یا اونوقتا من تو سبزی شناسی خیلی خنگ  بودم اصلا هم بلد نبودم پاک کنم مامانم همش میگفت یه کم سبزی ها رو یاد بگیر یه کم سبزی پاک کن از خونه شوهر میندازنت بیرون ها. خدارو شکر که سبزی خشکهای آماده اومده و انقدر خانومای کدبانو هستن که بشینن برای آدم همون تو ایران سبزی پاک کنن و بسته بندی کنن که دیگ ه به دخترکای امروزی نمیتونن چیزی بگن . اصلا حالا همه ی پسرا کار تعمیرات خونه رو بلدن؟

خوب داشتم میگفتم نظرات همگی تقریبا یه جور بود که خوب این خانومه بخاطر پوله که راضی شده روسری سرش کنه ولی چیزی که من خیلی خوشم اومد میدونین چی بود؟ این که ننشست تظاهر کنه که : بخاطر اسلام و چه میدونم دین خوبیه و عدالت داره و از این حرفا نشست راستش رو گفت . گفت این زندگی که من دارم دریم خیلی از زناس از جمله خود من که بچه هامو با عشق بزرگ  میکنم و میتونم ۴ تا بچه داشته باشم بجای دوتا و از نعمت یه خانواده ی بزرگ  در آینده برخوردارم با یه تامین مالی.

۲. بنظر شما یه زوج موفق اگه نزدیک خونواده هاشون باشن خوشبختترن یا اینکه دور از خانواده ها ؟اینو من با دوستام که دوره داشتیم خیلی سرش بحث کردیم بد نیست نظر شما هم بدونم.

پ ن: مهربانو یه وبلاگ معرفی کرده که خوندنش خالی از لطف نیست من که خیلی خوشم اومد گفتم به شما هم معرفی کنم خاطرات یه دختر فراری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:38  توسط صدف  | 

باربد یه پست نوشته در رابطه با پست مونا و یکی از جمله های منو آنالیز کرده دوست دارم نظر بقیه دوستان رو تو کامنت دونی باربد بدونم فکر نمیکنم چیز غیرمنطقی تو نوشته های من باشه بالاخره تو زندگی مشترک هم باید تقسیم کار باشه و وظیفه ی هر کسی مشخص شده باشه.( لطفا آقایون محترم بیطرفانه نظر بدن نه اینکه بصرف اینکه مرد هستن).

خوب حالا میخوام در مورد اون خانوم دانمارکیه که قبلا براتون گفتم با یه آقای لبنانی ازدواج کرده بنویسم . از اونجا براتون گفتم که من وقتی میرم پسرمو از مدرسه بیارم یه خانوم دانمارکی با حجاب از اون حجابای کامل میبینم که با یه بی ام دبلیو آخرین مدل از اون کانورتبل ها میاد دنبال بچه ش . خیلی دلم میخواست سر صحبت باهاش باز کنم ببینم از این حجابش راضی هست اصلا خودش خواسته اینجوری باشه یا آقا مجبورش کرده.

یه روز که خیلی زود رفتم و بچه هارو برده بودن سینما و هنوز نیومده بودن تو حیاط رو یه نیمکت نشسته بود و منم نشستم پیشش به حرف زدن تا موضوع رو کشوندم به زندگی با یه مرد مسلمون.  حالا به دیالوگی که بین من و اون خانوم بود  توجه کنین: البته موارد جالب توجه رو مینویسم طبیعیه که اینجوری شروع نکردم این از نصفه هست:

صدف: زندگی با یه مرد مسلمون رو چطور میبینی؟

زن: عالیه

از اینکه حجاب داری ناراحت نیستی؟

زن: نه من خودم تو سن ۳۰ سالگی ازدواج کردم یعنی ۳۰ سال بدون حجاب بودم و هر کاری دلم خواسته کردم ولی الان واقعا از زندگیم لذت میبرم.شوهرم منو خیلی دوست داره شایدبگم این زندگی  dreamخیلی از دوستام هست من اصلا احتیاج نیست برم بیرون کار کنم تو خونه غذا درست میکنم بچه هامو بزرگ  میکنم بچه ها تو محیط گرم خونه با من بزرگ  میشن بجای اینکه مثل سربازها هر روز صبح زود بیدارشون کنم و تحویل مهد بدمشون البته مهد میرن ولی شاید ۳روز در هفته اونم بخاطر اینکه با بچه ها باشن زود هم میرم دنبالشون میارمشون.

شوهرم تمام خرج خونه رو میده این ماشین رو سر زایمان آخرم پارسال بهم هدیه داد. (۴ تا بچه دارم). علاوه بر اون ماهیانه یه پول میریزه به حسابم فقط واسه خودم براش مهم نیست با اون پول چیکار کنم یه هاوس بزرگ  هم داریم که نصفش بنام منه یه آپارتمان هم تو دبی خریده بنام من بعضی کریسمسها که اینجا سرده میریم . تابستونا هم بیشتر اوقات میریم لبنان یا ترکیه. وقتی خسته میشم میگه احتیاج نیست زیاد کار کنی به بچه ها برس یه زنگ  میزنیم کسی میاد خونه رو تر و تمیز میکنه. خوب حالا یه روسری هم سرم میکنم اونجور که اون دوست داره بجاش خیلی راحتم وقتی یادم میاد مامان  و بابا م کار میکردن هر دو بیرون از خونه ماوقتی خونه بودیم خیلی وقتا تنها بودیم خرج خونه بعهده ی هر دو بود ما تو مهد بزرگ  شدیم یادمه من تو سن ۶ سالگی از بیرون رفتن متنفر بودم بسکه عقده داشتم تو خونه ی خودمون باشم. 

صدف: میدونی تو اسلام داشتن ۴ تا زن مجازه و میتونه ۴ تا زن بگیره ؟ حالا اینجا هم نه لبنان. 

زن: اگه قراره بره با کسی و زن بگیره باین معنیه که ما بیشتر از این نباید باهم باشیم و منهم نمیتونم جلوش بگیرم این اتفاق ممکنه وقتی با یه مرد دانمارکی هم ازدواج میکنی بیفته منتها فرقش اینه که میره دوست دختر میگیره اونموقع هم یعنی عمر زندگیت بسر اومده و بایدقبول کنی از زندگیش بری بیرون. من یه دوست دارم با یه مرد ترک دوست هست اون ترکه تو ترکیه زن و بچه داره و هر سال ۶ ماه ترکیه هست و ۶ ماه اینجا. دوستم میگه مهم نیست من خودم میدونم که وقتی هم اون اونجاس دلش با منه.

واقعا بعدش اینجور بودم نمیدونم چی باید بگم خوب اینم یه جورشه و هر کسی یه نظری داره.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:23  توسط صدف  | 

شنبه عصر بود که برسم ایرانیای اینور راه افتادیم بریم یه سالن که ایرانیا سیزده بدر رو جشن گرفته بودن با دی جی های مختلف و غذاهایی که هر کسی اورده بود و رو میز میچیدن و آش رشته و این حرفا . نشستیم سر میز و به گل گفتن و گل شنیدن و رقصیدن و قر ریختن همینجور که داشتیم آش رشته میخوردیم و ساندویچ کتلت رو همراه با موزیکهای لس آنجلسی بدندون میکشیدیم یه دفعه از پشت صدای یه آقا رو شنیدیم که چرا برای ما جا نگرفتی ستاره خانوم که نگاه کردم دیدم مونا و شوهرش و دخترش . خداییش هم من جا خوردم همون موقع هم مونا یه لحظه جا خورد و ساکت نگام کرد منم همینجور که سلام میکردم به شوهر مونا گفتم به ستاره که مونا من از قدیم میشناسم تو کلاس زبان باهم آشنا شدیم ولی دیگه ندیدمش تا چن وقت پیش ( آخه گفته بودم که بسفارش دکتر یه سر رفتم خونه شون که شوهرش رو از نزدیک ببینم).برای همین باید این دروغ رو تکرار میکردم مونا هم لبخندی از سررضایت زد و خیالش راحت شد . بله آقا مهران شوهر مونا اقوام ستاره اینا هست. اونجا سر میز نشستیم و اولین چیزی که مونا گفت در واقع خواهش کرد از مسائل خصوصیش چیزی به ستاره نگم . که خوب اینم بدیهی بود که من نمیگفتم.

چیزی که من اونجا زیر نظر گرفتم رفتار لوس شوهر مونا بود که همش میخواست بگه که من حواسم به دخترای خوشکل هست و همش اینجوری عنوان میکرد مثلا ستاره با یه دختر سلام علیک کرد بعد اومده به ستاره میگه تو دختر باین خوشکلی رو میشناسی ولی برادرت باید مجرد بگرده خیلی خوشکل بود چه لبای قلوه ای و چه چشمای خماری و.... یا دایم میخواست وانمود کنه که من خیلی از دختر بازی خوشم میاد و حواسم بدختراس.

من خودم بشخصه مرد چشم چرون زیاددیدم ولی میدونم این تیپایی که جلوزنشون اینجور عنوان میکنن میخوان ضعف خودشون رو بپوشونن . خوشم میاد مونا اصلا محلش نمیذاشت مثل یه خانوم باشخصیت نشسته بود و کاری بکارش نداشت. تا اینکه من با مونا تنها شدم و ازش در مورد مشکلش سوال کردم که چی شد. 

گفت: والله من خیلی با مهران صحبت کردم که در رابطه با اینکه میل جنسیش پایین اومده خوب بره دکتر این مسائل که عیب نیست خوب درمان میشه . ولی میگفت همش میگه نه من مشکلی ندارم یه دپرشن هست که احتیاج بدارو نداره. توهم اگه مشکل داری برو دوست پسر بگیر برو از جوونیت استفاده کن . منم فهمیدم این به هیچ صراطی مستقیم نیست ولش کردم . مشکل اونه من دارم بچه م رو بزرگ میکنم دیگه نه اعصابش رو دارم نه چیزی. منم گفتم نمیدونم بخانوم دکتر هم گفتی ؟ گفت : اره ولی خوب وقتی این نیاد که دکتر کاری نمیتونه بکنه.

گذشت رفتیم یه کم رقصیدیم و بعد که برگشتیم بحث بر سر زنای غربی بود شوهر موناخانوم هم که ادعا میکرد زن شناسه همش نظر میداد که زنای غربی از بچگی رو پای خودشونن خرج خودشونو در میارن و  از این حرفا. یکی نبود بگه خرج زن و زندگی وظیفه ی مرده وگرنه آدم آقا بالاسر که نمیخواد.

تا اینکه بحث کشیده شد به مونا و همه ی خانومایی که سر میز بودن از خانومی و باشخصیتی مونا تعریف کردن. نمیدونم از بس شوهرش ننر بازی در میاورد و همش تو بحثا نظر میداد یه خانومی اینجوری خواست سر پوز شوهر مونا بزنه یا چیز دیگه ولی خداییش همه تو جمع از مونا تعریف کردن و یه خانوم گفت ببین آقا مهران هیچ زنی دوست نداره در حضورش شوهرش از یه زن دیگه تعریف کنه ولی ببین مونا چقدر خانومه که بروت نمیاره اونم با کمال پررویی گفت مونا هم آزاده به هر مردی دوست داشت نگاه کنه و ازش تعریف کنه . خیلی دلم میخواس بهش میگفتم : بدبخت اینا همش از کمبودت هست وگرنه کسی که واقعا دختر باز هست که البته اینم صفت پستیه که تو دوست داری وانمود کنی که هستی که اینجوری نشون نمیده و مثل تو  چیپ بازی در نمیاره.

ولی چیزی که اون شب من فهمیدم این که مونا فقط داره با طرف زندگی میکنه مردک هم واقعا مشکل داره همه مشکلات از مردک هست نه از مونا .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:8  توسط صدف  | 

برای خیلی از دوستان جای سوال بوده که چرا جزی یکی از قانونای من بوده که با ایرانیای اینجا قاطی نمیشم یا مثلا چرا ایرانیا بیرون از ایران این حرفو میزنن.

من از تجربه ی شخصیم میگم: اون اوائل که اومده بودم خیلی زود دوستای ایرانی پیدا کردم رفت و آمدها شروع شد و خوب پیش میرفت ولی بعداز یه مدت که اینجا با ایرانی جماعت شروع به رفت و آمد میکنی کنایه ها شروع میشه بهتر بگم من تجربه کردم ایرانیای اینطرف کلا اسکاندیناوی خیلی زود دهنشون تو رو هم باز میشه و پسر خاله میشن در واقع اون حریمی که تو ایران ما بهش میگیم احترام به عقاید و احترام به همدیگه اینجا بعد از یه مدت شکسته میشه طوری که یواش یواش آدم از بودن با هم احساس خوبی نداره و وقتی میخوای بری مهمونی باید خودتو آماده کنی که یه مشت حرف میشنوی حالا یا میتونی جواب بدی یا اینکه دوزاریت دیر میفته که منظور اون چی بوده و میای خونه و ناراحت از اینکه ای بابا این طرف همچین منظوری داشته چرا جوابش ندادی. خیلیا اینجا خیلی با سیاست رفتار میکنن تو قالب شوخی هر چی دلشون میخواد بارت میکنن ولی وقتی تو تو قالب شوخی همونجور جواب میدی طرف دعوا راه میندازه.

یه عده هم هستن که ایران رو ملک پدری خودشون میدونن میشینن دائم از بدی اینجا میگن و از خوبی ایران و سیستم ایران تحمل مخالفت هم ندارن بعضی وقتا تعجب میکنی که این خانوم اصلا چرا اینجاس.

یه عده هم از اونطرف افتادن مدرن بودن رو دنباله روی کورکورانه از غربیا میدونن خیلی وقتا تو محافل زبون خودشون هم یادشون میره. یه چیزی که من تو ایرانیا دیدم تو محافل کافیه فقط یه دونه دانمارکی تو محفل ۲۵ یا ۳۰ نفره باشه همه ی اون جمع باهم تبدیل به یه دانمارکی میشن و میشینن باحترام اون یه نفر بزبون دانمارکی حرف میزنن.

دوست دارم تجربه ی بقیه دوستان که خارج زندگی میکنن رو هم بدونم اونا چه تجربه ای از ایرانیای مقیم خارج دارن.

کلا تجربه ی من اینه که اینجا تو رفت و آمد با ایرانیا آدم باید خیلی دقت کنه و حتما باید یه حدو مرزی بزاره وگرنه زندگی براش خیلی تلخ میشه.

البته خیلیا هم هستن که خوبن ولی باید گلچین کنی.

 راستی ۱۳ بدر یه مراسم ایرانیا گذاشته بودن که مونا رو باشوهرش دیدم و کلی خوب شناختمش هم خودش و هم شوهرش یه پست براش میذارم.

وای تعطیلات ایستر هم شروع شده ۱۰ روز تعطیلی داریم یعنی در واقع از ۵ شنبه تا دوشنبه دیگه تعطیلات رسمیه ولی همه این سه روز هم تعطیل کردن بخاطر مدارس که تعطیله.

وقتی میرم پسرم رو از مدرسه بیارم یه خانومه دانمارکی با حجاب رو هر روز میبینم که میاد دنبال دخترش خانومه شوهرش عرب لبنان هست. وقتی میگم با حجاب نه فکر کنین با حجابای ایرانو میگما .این از اون با حجابایی هست که لباس بلند و گشاد تنشونه و دوتا روسری یکی زیر و یکی رو محکم بستن به سرشون. یه بی ام و کانورتبل هم سواره. که من هر روز قربون صدقه ی ماشینش میرم . اون دفعه کلی باهاش حرف زدم بر سر اینکه زندگیش بایه عرب مسلمون چطوره و کلی برام جالب بود یه پست هم برای اون میذارم.

پ ن: راستی اوندفعه یه جایی بودیم بحث درامد و حقوق تو ایران بود یکی میگفت حقوقها خیلی تو ایران بالا رفته مثلا کارمندای بانک ماهی ۷۰۰ تا ۸۰۰ هزارتومان درامدشونه . من یه کم باورش برام سخت بود واقعا درسته؟

خوش باشین

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:24  توسط صدف  | 

خوب منم به یه بازی وبلاگی دعوت شدم و اینطور که پیداست باید قوانین زندگیم و افتخارات زندگیم رو بگم :

والله دروغ چرا تا قبر آآآآ من قانون خاصی ندارم ولی خوب یه چیزایی هم هست که بهش پابندم:

کلا از درگیری با آدم بی منطق دوری میکنم چون حوصله ی جرو بحث ندارم.

از کسی ناراحت باشم رابطه م رو حتما و تا حد امکان باهاش قطع میکنم اصلا آدم دورنگی نیستم.

در کل آدم کینه ای هستم. ولی با کسی که دوست باشم خیلی دوست میمونم.

تازگی دارم سعی میکنم همه حرفامو بدوستام نزنم.

اینجا با ایرانیا زیاد قاطی نمیشم.

افتخارات:

متاسفانه افتخار زیادی کسب نکردم ولی بزرگترین افتخار من پیچوندن مامانم بود زمان مجردی. چون اصلا کار راحتی نبود ولی الان که فکرش میکنم بخودم میبالم.

اها یکی دیگه هم: یاد گرفتن یکی از سختترین زبون دنیا که زبون دانمارکیه.

خوب منم این عزیزان رو دعوت میکنم:

کیمیا. زرین تاج. مه ناز. نرگس 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 11:6  توسط صدف  | 

این روزا به هر وبلاگی سر میزنی همون تبریکات قبل از نوروز یا یه روز بعد از نوروز رو میبینی . نه بابا مثل اینکه همگی سرشون شلوغه و تو مسافرت و مهمونی و مهمون داری هستن . بسه بخدا حوصله م سررفت یه کم بیاین بنویسین. دلم برای حرفای خاله زنکی تنگیده بخدا. این وبلاگ هم دست کمی از نشستن و غیبت کردن دور هم نداره ها آدم یه خاطره مینویسه بقیه میان نظر میدن. سریال زندگی دوباره هم داون لود کردم و دیدم وای چقدر خیندیدم ولی خوب خیلی شبیه فیلمای قدیمی هندی بود.

این روزا که دید و بازدید عیده یادم به خاطرات دوران بچگیم افتاد: یادمه خیلی بچه بودم هنوز آمادگی رو هم شروع نکرده بودم شاید ۴ ساله یا ۵ ساله بودم ولی از اون دخترای سرو زبون دار ولی خوب سرو زبون داری خیلی وقتا شر به پا میکنه. یه بار رفتیم خونه یکی از فامیلامون عید دیدنی وقتی رسیدیم دیدیم خانواده دوتا از خاله هام هم اونجان خلاصه بزرگترا نشستن به حرف زدن و غیبت و تخمه شکستن یادمه همه هم باتفاق غیبت یه شخص بخصوص( زنداییم) رو میکردن منم راحت نشسته بودم رو پای صابخونه و گوش میکردم . تا اینکه زنگ در بصدا در اومد و دائیم و خانواده ش اومدن و کلی ماچ و عیدی و این حرفا. زنداییم هم منو بغل کرد و نشوند رو پاش منم نشستم دونه دونه تمام حرفارو بازگو کردم قشنگ یادمه اشاره میکردم به افراد و میگفتم خاله اینو گفت مامان اینو گفت بزرگترا هر  چی هی میگفتن : بسه صدف چی داری میگی ؟ دائیم و زندائیم اصرار داشتن که من ادامه بدم. خلاصه همونجا یه دعوای مفصلی در گرفت که به ۲ سال قهر منجر شد. وقتی یادم میفته میگم عجب زبون و حافظه ای داشتما.

بعد هم از خاطرات بامزه ی دوران کودکی این که فکر میکردم هر کی کاچی بخوره حامله میشه. آخه تقصیری هم نداشتما چون هر کی عروسی میکرد براش کاچی میپختن بعد از یه مدت هم میدیدیم شکمش بالا اومده . آره مادر اون دوره زمونه که مثل الان نبود که طرف بعد از ۳و ۴ سال که عروسی کرد حامله بشه.

بعد یه بارهم مامانم و خاله هام منو فرستادن عطاری سر کوچه دنبال یه دوای عطاری باسم چار تخمه . منم تو راه یادم رفت بعد به عطاره گفتم آقا سه تخم دارین؟ اونم نه گذاشت نه برداشت گفت نه فقط دو تخم داریم ولی اگه فرستادنت دنبال چارتخمه بذار بهت بدم اینه.( مردکه ی عوضی). حالا جالبه منم اومدم عین حرفاشو برای مامانم و مهمونامون تعریف کردم

یادمه اونوقتا که مامان یا مامان بزرگ نذری حلوا میپختن من و چن تا از بچه ها میبردیم بین همسایه تقسیم کنیم یه بار ظرف حلوا از رو دستم برگشت رو زمین ولی خوشبختانه حلواهه سرد شده بود و بصورت قالبی افتاد رو زمین منم قشنگ برش داشتم اون قسمتی که پر از شن شده بود رو گذاشتم زیر و بر گردوندم تو ظرف و بردم برای یکی از همسایه ها صداش هم هیچوقت در نیاوردم اونا هم چچیزی نگفتن. چقدر تو این نذری بردنا ظرف شکوندم این حلواها به صاحباش نمیرسید اخر هم صداشو در نمیاوردم .  

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 21:30  توسط صدف  | 

اولین روز سال ۱۳۸۸ بر همه ی دوستان مبارک.

چقدر خوشحالم که شروع به نوشتن کردم که

اینهمه دوست پیدا کنم .

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 12:4  توسط صدف  |