تبليغاتX
صدف

صدف

خوب ایشالله که ۴شنبه سوری به همگیتون خوش گذشته باشه. ما هم رفتیم و چقدر خوب برگذار شد از این قرتی بازی هایی که ادم میترسه هم خبری نبود. از اول تا آخر کوچه آتیش روشن کرده بودن و از بدو ورود هر کی میخواس از رو آتیش میپرید و تا ته کوچه که میرسیدی به دیگ آش رشته که صف طولانی بود برای خریدنش و آهنگ کردی گذاشته بودن و کردها همه دست تو دست هم میرقصیدن و موزیک ایرانی. ولی واقعا ایرانیای بیرون بیشتر سنتها رو دارن حفظ میکنن چون ۴شنبه سوری یعنی آتیش و از رو آتیش پریدن نه این فشفشه ها ی وحشتناک در کردن. خلاصه خیلی خوب بود حاجی فیروز هم با دمبکش اومد و برامون رقصید جاتون خالی بود.تو ایران چه خبر بود؟ اذیت نکردن؟

برای شب عید هم مهمون دعوت کردم یه خانواده که تقریبا همسایه ایم بچه هاشون با پسرم همبازین. آقاهه کرد عراقه و خانومه آمریکایی دانمارکیه.میخوام قلیه ماهی درست کنم با ماهی سرخ کرده هم جداگانه و کوکو سبزی.با سبزی پلو و چلو.

 جالبه که آقاهه خیلی آقای خوب و محترمیه ولی نمیدونم چرا از فرهنگ خودش فراریه اینجور که از خانومش شنیدم خیلی دلش میخواد نوروز رو برن جایی که کردها برنامه دارن که ببینن و فرهنگ اونارو بچه هاش آشنا بشن ولی آقاهه هر دفعه میگه نه بدرد نمیخوره .خانومه که خیلی خوشحال شد که من دعوتشون کردم و گفت بچه هام حداقل نوروز کردا رو که نمیبینن نوروز ایرانیا رو ببینن تابا یه فرهنگ دیگه غیر از دانمارکی و آمریکایی آشنا بشن. بعد دیروز که پسرمو بردم مدرسه یه چیزی از دخترشون شنیدم که خیلی ناراحت شدم یا بنوعی تاسف خوردم . من داشتم کفش پسرک رو در میاوردم که کفش راحتی برای تو کلاس بپوشه که این دختره وایساده بود با معلمشون عکس نگاه میکردن تقریبا ما هم جزئ اولیهایی  بودیم که وارد شده بودیم بعد خانوم معلم همینجور که عکسارو نشونش میداد اشاره کرد به یه عکس و گفت اینا مسلمونن. دختره یه دفعه گفت: من از مسلمونا متنفرم خیلی بدم میاد ازشون. که معلمه دعواش کرد و گفت لانا نباید اینجوری بگی ما همه انسانیم منم همینجور که سرم پایین بود رو کردم بهش گفتم : لانا جون میدونستی بابات هم مسلمونه؟ برو خودش نیاورد رفت تو کلاس بعد که رفتم کیف پسرک رو بذارم گفتم لانا از بابات هم بدت میاد ؟ اونم مسلمونه. بعد باید قیافه بچه انقدی رو میدیدین یه جور قیافه شو کرد تو هم گفت واقعا؟ اونم مسلمونه؟ بعد من داشتم از در کلاس بیرون میومدم که معلمه اومد تو و گفت : لانا میخوام برام توضیح بدی که چی از مسلمونا شنیدی؟ چقدر ازشون میدونی . که دیگه نفهمیدم چی شد.

واقعا نمیدونم باباهه اینجوری گفته؟ آخه مگه خونواده خودش مسلمون نیستن ما ایرانیا هیچکدوم اونقدر مسلمون نیستیم که بخوایم تعصبی روش داشته باشیم ولی زیاد جالب نیست یه بچه تو جمع همچین حرفی بزنه تازه کردای عراق که خیلی دو آتیشه هستن. بعلاوه سنی هم هستن.

مامانه که نمیدونم این مدلی نیست ولی خیلی دلم بحال مرد خونواده سوخت که برای اینکه دل یه زن مو زرد رو بدست بیاره حتا حاضر نیست مراسم خودشونو اجرا کنه. مجبوره همش مثل یه هنر پیشه یه رل دیگه رو تو خونه اجرا کنه.

عید همتون هم مبارک با آرزوی سالی سرشار از سلامتی و خوشی و شادمانی. توروخدا اونایی که ایران هستین تو ایام عید هم بنویسین یه دفعه نرین پیداتون نشه تا ۱۳.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:27  توسط صدف  | 

چهارشنبه سوری مبارک . صد سال  به این سالها.

منم دارم با چن تا خانواده ایرانی میرم چهارشنبه سوری و آش رشته خورون که ایرانیا بر پا کردن تو یکی از محلات خارجی نشین.

فردا یه مطلب جدید مینویسم .

مواظب باشین خودتونو آتیش نزنین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 18:53  توسط صدف  | 

دیشب نشستم لیست کسایی رو که باید برای عید بهشون زنگ بزنم نوشتم که بدونم چن تا کارت باید بخرم. دیدم ای بابا هیچ کی دیگه ایران نیست تلفنهایی که باید بزنم نصفشون باید بوقت شب ما یا نصف شبمون باشه که به ساعت اونایی که آمریکا و کانادا هستن بخوره. برای اونایی که اروپا هستن مشکلی نیست همون ساعت خودمونه ولی برای اونوریا باید تنظیم کنم.

 چقدر یه لحظه تاسف خوردم یادم افتاد به عید اونوقتا که همه ایران بودیم چن تا ماشین میشدیم برای ۱۳ بدر یا روزای اول عید که همه فامیل همدیگرو میدیدن حالا خاله که پیش بچه هاش کانادا هست عمو که انگلیس هست دختر عمو و عمه و اینا که بلژیک و آلمان و سوئدهستن مامانم که پیش خواهرام آمریکاهست خوب علنا ایران کسی از نزدیکا که بهش زنگ بزنم نیست. خوب پس کارت همون یه دونه کافیه ولی اگه یارو پرسید برای کجا میخواین؟ باید بگم همه جا غیر از ایران. نشستم لیست نوشتم از وسایلی که میخوام امروز صبح رفتم مغازه ایرانی که واقع در یه محله ی خارجی نشین یعنی مملو از کله سیاه هست اول که از بس شلوغ بود و زیگزاگ پارک کرده بودن عزیزان هموطن جای پارک نبود صدای داد و فریادی هم از تو مغازه میومد : آقا اینا سبزی قورمه هست؟ آقا سنجد ندارین؟ آی آقا این سبد من بود چرا ورداشتین؟راستی باندازه یه قاشق مربا خوری سمنو هم بود تو ظرفای خیلی کوچولو دونه ای ۵ یورو میفروخت.  با هزار مکافات نوبتم شد و وسایلی که میخواستم رو گرفتم و کلی آشنا دیدم از همه جالبتر نسل دومی که اینجا بزرگ شدن اصلا فارسی حرف نمیزدن یا بسختی حرف میزدن ولی برای خرید سبزه و سمنو اومده بودن و بزبون دانمارکی روساعت سال تحویل نظر میدادن. پسر منم که همش فکر میکرد همین لحظه هست که سنتای ایرانی برسه ( حاجی فیروز). خداروشکر خوبه که ما که بیرونیم داریم نوروز رو حفظ میکنیم و به بچه هامون یاد میدیم. تو راه باخودم فکرمیکردم نسل جدید که ازدواج کنه شاید بچه هاشون اصلا فارسی هم بگوششون نخوره فقط میتونن بگن اجداد ماایرانی بودن و  تو یه تاریخ سیاهی  از کشورشون زدن بیرون الان همه جای دنیا پخش شدن.

یادمه یه سالی بود که بعد از اون مانتوهای گل و گشاد که تا پشت پا بود یههو مانتو کوتاه مد شد من و دوستم هم یه دونه دوختیم مشکی هم بود همون سال عید رفتیم که بریم بگردیم طرفای تپه تلوزیون بودیم که من از ماشین پیاده شدم که برم از بابا بستنی بستنی بخرم داشتم از اینور خیابون میرفتم اونور که گشت رسید همون گشتهای سبز و سفید که هنوز هم رعشه به تنم میفته وقتی ماشین این رنگی میبینم با لحن خیلی بدی گفت بیا اینجا ببینم .ضمنا  اصلا هم آرایش نداشتیم  دوستم هم همون موقع پیاده شده بود اول از همه پرسید بچه کدوم محلین و باباتون چکاره س منم هر دورو دروغ گفتم. بعد گفت زودباشین سوار شین هر چی خواهش کردیم گفت اگه سوار نشین بزور سوارتون میکنم خلاصه ماشین رو قفل کردیم و سوار شدیم وای تو ماشین داشتیم از ترس میمردیم تا اینکه یه لحظه دوتا شون پیاده شدن که با ماشین بغلی حرف بزنن که اونم پر از دختر بود راننده که فکر کنم سرباز بود بهمون گفت من تعجبم شما چرا گریه نمیکنین.

بعد یه آقایی مسن تر سوار شد که از همکاراشون بود من به آقاهه  گفتم : آقا توروخدا شما یه چیزی بهشون بگین توروخدا واسطه بشین و زدم زیر گریه دوستم هم همینطور. خلاصه اون آقاهه کلی نصیحتمون کرد و گفت ببرنمون همونجا کنار ماشینمون پیاده مون کنن. هنوز وقتی از کنار بابا بستنی رد میشم تنم میلرزه و از اون تاریخ هیچوقت اونجا نرفتم یا پیاده نشدم چقدر تنم لرزیدولی واقعا تیپهای اون موقع کجا و الان کجا.خلافهای اون موقع کجا و الان کجا. 

حالا که یادم باون وقت میفته درک میکنم چرا همه میخوان با بدبختی هم که شده بزنن از ایران بیرون چون سختی کشیدن میارزه بلرزیدن تن آدمی که میخواد فقط یه تفریح ساده بکنه.

ببینم شنیدم خاتمی میخواد قانون منع تعدد زوجات بیاره درسته یا شایعه هست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:6  توسط صدف  | 

خوب خدارو شکر که خبربدی که بخاطرش استرس داشتم نشنیدم و همه چی بخیر و خوبی پیش رفت.

از لطف شماها هم ممنون.

خوب ماهی قرمز خریدین؟ سبزه هاتون سبز شدن؟ وسایل ۷سینتون تکمیله؟ ماهی برای شب عید خریدین که بخورین؟ 

سال ۸۷ چطور بود؟ ایشالله سال جدید برای همه سال خوبی باشه. آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:31  توسط صدف  | 

یاد اسفند ماه اون وقتها بخیر میدونم دیگه هیچ وقت برنمیگرده . خونه تکونی عید و شیرینی پختنهای مامان با خواهراش قالب زدنهای من بوی خوش زعفران و بوی شیرینی پخته . خیابون گردی با دوستها شلوغی خیابونا و بالخره شب عید و سبزی پلو با ماهی شکم پرو اسکناسهای تا شده وسط قرآن.

خداییش هیچ وقت از دید و بازدید عید خوشم نمیومد البته این یه رسم خوبه ولی من دوست نداشتم برام مسخره بود کسای رو که سال تا سال نمیبینی یا میدونی نه اونا از دیدن تو خوشحال میشن نه تو از دیدن اونا بشینن روبروت و لبخند ساختگی بزنی. اینجا هم فقط با کسایی رفت و امد میکنم که میدونم اونا هم از دیدن من خوشحال میشن. شب اول عید هم جشنهای ایرانی همه جا برگذار میشه ما هم شاید یکیش رو بریم ولی هنوز بلیط نگرفتیم. فقط یکی از دوستای دانمارکیم که با یه پسر ترک قراره نامزد کنه دعوتم کرده برای حنا پارتی . همون حنا بندون خودمون . من نمیدونستم ترکها هم رسم دارن مثل اینکه از خانواده داماد همه اهل و تبارشون هستن یه عده از اهل و تبارشون هم قراره از آلمان بیان مادر بزرگ  و پدر بزرگ  داماد هم قراره از ترکیه تشریف فرما بشن برای همین هم این دوست ما یه کم وحشت و استرس داره که با یه فامیل بزرگ  داره روبرو میشه.

از اون ترکهای سنتی هم هستن حالا خدا بخیر بگذرونه ببینیم حناپارتی چیکار میکنن . حلقه هم عروس رو بردن یه مغازه عرب از اون حلقه های عربی میخواستن برای عروس دانمارکی بخرن ولی عروس خانوم زیر بار نرفته میگفت نمیدونی صدف چقدر زرد بود تاحالا این مدل حلقه ی عجیب و زشت رو ندیده بودم . تا اینکه عروس خانوم یه حلقه ی ساده و شیک از یه طلا فروشی دانمارکی که ۱۴ عیار هم بیشتر نداره با یه الماس ساده روش انتخاب کرد  داماد هم بر خلاف میل ایل و تبارش از همونجا خرید کرد.

ایشالله همه خوشبخت بشن.

کلا خیلی دلم گرفته اصلا حالم خوب نیست برام دعا کنین . انقدر که رفتم خرید دست و دلم به خرید هیچی نمیرفت اومدم خونه.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 20:28  توسط صدف  | 

این پست واقعا بالای ۱۸ ساله هستش. ضمنا این آماری هم که مینویسم از روزنامه مترو اکسپرس که یه روزنامه ی مجانی تو دانمارک هست و هر روز صبح بیرون میاد هست من از خودم نمیگم . پس اگه میخواین بحث کنین یا فحش بدین یا حرفای بیناموسی بزنین خطابتون به این مترواکسپرس بی تربیت باشه که شرم و حیا نداره خجالت هم نمیکشه این موضوعات رو چاپ میکنن یا آمار میگیرن که یکی مثل من پیدا بشه برای خواننده هام بنویسه. 

خوب بنا به نقل از روزنامه مترو اکسپرس :

 متوسط سایز سنب *ل آقایون دانمارکی ۱۴.۷ سانت میباشد . ولی از سایز سنب *ل آقایون عرب و خاورمیانه ای اطلاع دقیقی در دسترس نیست چون اکثرشون اغراق میکنن. راست و دروغش پای خودشون.

بنا بنقل از همین روزنامه:

یکی از بیشترین عمل جراحی پلاستیک که بین خانومهای خاورمیانه ای صورت میگیره تنگ کردن ارگان پایینی شون هست و فقط هم بین خانومای غیر اروپایی هست و یه نفر هم نظر داده احتمالا چون تعدد زوجات برای مردها شون برسمیت شناخته شده اینها مجبورن بخودشون برسن تا یه وقت آقاهه نره از ایران زن یا از کشورش هوو بیاره رو سر خانوم. و یکی از بیشترین عمل جراحی بین دختران مجردشون هم عمل بزرگ کردن سینه هست.

بنا به نقل از همین روزنامه و روزنامه ی اربن:

بیشترین س*ک* س رو زوجای فرانسوی دارن و ایتالیایی که بطور متوسط سالانه ۳تا۴ بار در هفته هست.

وقتی روزنامه مینویسه خوب حتما اوکی هست که منم بنویسم یه کم به اطلاعات خواننده هام اضافه بشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 15:11  توسط صدف  | 

اول یه تشکر از همه بدهکارم بابت نظراتشون .دوم والله من تعجبم بعضیا از ایران نوشتن بالای ۱۸ سالت همینه؟ آخه قربون اون دهنای غنچه تون من که نمیدونم شما تو ایران چقدر داستانای پو.ر.نو میخونین که منتظر داستان انچنانی هستین برای یه وبلاگ که روزمرگی مینویسه این نوشته ها مسلما بالای ۱۸ ساله. حکایت داستان ملودی بود که همه بدون استثنا نوشته بودن همین؟ بابا این یه داستان واقعی بود نه فیلم هندی که یه دفعه طرف جنگ و خونریزی راه بندازه یا مثلا علیرغم نظر خانواده هابرن محضر عقد کنن و همه چی بخوبی و خوشی تموم بشه.

در مورد این واقعه بعضیا پیشنهاد طلاق رو دادن. واقعا فکر میکنین طلاق بهترین راه حله؟ من خودم مخالف طلاق نیستم ولی در یه مواردی مثلا اگه طرف معتاد باشه یا مثلا خیانت چون کسی که خیانت میکنه دیگه در نظر زنش یا شوهرش مرده فاتحه ی اون زندگی رو باید خوند. واقعا بشینیم فکر کنیم و رو راست باشیم  ببینیم کدوم زندگی بهتره زندگیهای اونوقتا یا این دوره؟

زمانی که مادرها خونه بودن یا فوقش معلم بودن ولی کانون خونه ها گرم بود خونه ها همیشه تمیز بود همیشه ناهار آماده بود مادری که تو خونه بچه ش رو با عشق بزرگ میکرد و پدری که همیشه دست پر میومد خونه و احترامی که بین اقا و خانوم خونه بود پدری که همیشه غرور مرد بودنش رو داشت پسرهای خونه با وجودیکه خودشون مردی بودن با باباشون که یا آقا خطابش میکردن یا حاجی کلی شوخی میکردن ولی جلو حرف پدرشون سر بلند نمیکردن بخاطر احترامی که براش قائل  بودن همه ی عشقشون مادرشون بود. ( کاری باون خونه هایی ندارم که توش مرده زنه رو به باد کتک میگرفت مردای این مدلی همیشه پیدا میشن کاری باین دوره و اون دوره نداره).مردایی که واقعا غیرت داشتن .

ولی الان : زنا برای حقوق برابر دارن قیمت سنگینی میپردازن دارن خم شدن کمرشون رو زیر چکمه های پاشنه بلند قایم میکنن چینهای صورتشون رو زیر کرم پودر قایم میکنن خونه ها بیشتر اوقات جمعه ها تمیز میشه بحث سر اینه که ظرفها امروز نوبت کیه که بشوره . نوبت کیه قبض آب و برق رو بپردازه. خانومی که تو رو شوهرش توهین به مرد زندگیش میکنه و خانواده شوهرش رو به باد فحش میگیره و میگه چشمت کور من پول خودمو دارم مردی که سر بزیر میندازه و .....بچه هایی که تو مهد دارن بزرگ میشن. زن و مرد باید پا به پای هم کار کنن زن یا مردی که  وقتی میان خونه چراغ خونه خاموشه.

ولی خوب در مورد جریان مونا من یه سوالی کردم که هیچ کس جواب درستی نداد مربوط به وابستگی ما به خانواده هامون بود. حرف من اینه که ما همه مون یه جورایی وابستگی داریم بهمین خاطر هم برامون سخته تنها زندگی کنیم همین خانومهایی که تو ایران تنها زندگی میکنن با بچه یا بدون بچه مطمئنا حمایت خانواده رو دارن میتونه عاطفی باشه میتونه مالی باشه. مطمئنا هستن ولی انگشت شمارن. همون مردای ایرانی چن تا مرد ایرانی میشناسین که نسبت به خانواده ش بیخیال باشه یا به مادر پدرش زنگ نزنه یا سر نزنه؟ خیلیا کمک مالی هم میکنن. بنابراین فرهنگ ما یه جوراییه که ماهارو وابسته بار میاره البته وابستگی عاطفی و احساس مسئولیت عاطفی خیلی هم خوبه ولی خوب یه جورایی هم بده ما محکم نیستیم . اینجا بچه از ۱۶ سالگی یا ۱۸ باید مستقل بشه خودش باید اجاره خونه ش رو بده و همه کاراش رو بکنه کنار درسش کار هم بکنه دیگه مسئولیت پدر و مادر تمومه.

بعضیا هم نظر دادن که: مونا هم بره دوست پسر بگیره. مثل این خشت مال که نوشته و دلیل و برهان هم اورده. خطابم به خشت ماله: خدا وکیلی خودت چن ساله خارج هستی ایران که نیستی بگم خبر نداری. خودت میدونی اینجا خوباشون طرف خاورمیانه ای نمیان اون الکیاشون هم که دیگه دختر باین خوشکلی و نازی انقدر بدبخت نیست که بره باهاشون. بابا خودت که میگی هیچ جا مثل ایران دختر بازی و پسر بازی راحت نیست از تو دیگه انتظار نمیرفت . بعد از اون در نظر همین اجنبیهای کافر هم کار خوشایندی نیست که طرف به شوهر یا زنش خیانت کنه. شوهرش که خیانت نکرده که اون بره تلافی کنه این دختر دختر پاکیه و میخواد زندگی کنه که اومده کمک طلبیده پیش مشاور مثل اون زنای بی وجدان ایرانی نیست که برای خوشی خودشون میرن یه زندگی رو از هم میپاشونن.

حالا فعلا من هر چی تو خونه شون دیده بودم برای خانوم دکترمون تعریف کردم اونم باهاش قرار گذاشته تا ببینیم چی میشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 22:38  توسط صدف  | 

قبل از ظهره دوتا از بچه هایی که اوتیسم هستن رو با خودم برده بودم بیرون و حالا برگشتیم به آسایشگاه  و حسابی خسته طبق معمول سر ساعت ۱۲:۰۰ باید ناهارشون رو بخورن همینجور که دارم براشون ناهار میارم و براشون شعر میخونم نیکولین میاد و میگه دوتا تلفن از رز داشتی خودت بهش تلفن کن . رز دکتر روانپزشکمون هست یا بنوعی مشاور که تو کلینیک ۵۰۰ متر پایینتر هست آخه اون محدوده ای که محل کار ما هست یه محدوده ی منحصر بفرده برای آدمای مشکل دار ( روحی . روانی . جسمی) بعضیا اونجا زندگی میکنن بعضی هم میان فقط دارو میگیرن و معاینه میشن.

تا اینو شنیدم شصتم خبر دار شد که حتما دوباره یکی از مراجعه  کننده هاش ایرانی بودن . سریع بهش تلفن زدم.

ـ سلام صدف یه کیس دارم یه خانوم ایرانیه خیلی برام عجیبه در عین حال جالب هم احتیاج دارم بعضی از حرفاش رو ترجمه کنی هم اون احتیاج داره که یه نفر خیلی چیزارو برای من توضیح بده برام زیاد قابل باور نیست حرفایی که میزنه شاید تو کمک خیلی خوبی باشی بد نیست تو هم باشی. ولی من بهش اطمینان دادم که تو رازداری میدونی که .گفتم: مطمئن باشین و یه قرار گذاشتم برای وقتی که اون خانوم جوون میره پیش خانوم دکتر رز که منم باشم.

پیش خودم گفتم وای دوباره توضیح دادن از فرهنگمون باین زبون نفهما یا بعبارتی مرفهان بی درد. خلاصه ما هم که آخر مرامیم و خراب رفاقت و هموطن و این حرفا . فقط امیدوار بودم حرفاشون بیناموسی و س.ک.س. ی نباشه که سرخ و سفید بشیم.گرچه گفتم خواننده های وبلاگم کشته مرده ی بحثای بیناموسین از دو.دو. ل بریدن گرفته تا باسن زن مردم. همون اه زن مردم منو گرفت که اینجور افتادم تو رختخواب.

خلاصه صبح روز ۵شنبه بود منم سرکار بودم و رفتم سر قرار. یه دختر خانوم شاید ۲۶و ۲۷ ساله رو دیدم که آرایشش خیلی مدل ایران بود با یه دامن و شنل و چکمه . خیلی شیک و ناز نشسته بود با دیدن من سلام کرد ولی طبق عادت اینجا وقتی من بهش دست دادم و گفتم صدف هستم اون خودشو معرفی نکرد در کل خیلی خوشکل و تودل برو بود. داستان زندگیش رو اینطور برام تعریف کرد:

۲۳ سالم بود که ازدواج کردم و اینجا اومدم شوهرم ۸ سال بزرگتر از خودمه تا دوسه سال اول ازدواجمون خوب بودیم ولی بعد از بچه دار شدنم شوهرم از این رو باون رو شد تمام عشقش متوجه بچه مون شد. بعد از زایمانم اصلا س.ک.س باهم نداشتیم یعنی حتا یه بار هم بعد از زایمان به من نزدیک نشد تا الان که سه ساله فقط با هم زندگی میکنیم بارها باهاش حرف زدم تو این زمینه میگه دوست نداره تو این زمینه حرف بزنه یا میگه دچار یه دپرشن شدم حتا خودم هم بهش نزدیک شدم ولی جواب نداده. در جواب سوالای دکتر اینطور جواب داد:

لطفا حرف از رابطه ی موازی نزنین که مطمئنم. بعد در مورد رابطه با دیگری هم که خانوم دکتر پرسید گفت . نه اونم مطمئنم که رابطه ی با کسی نداره نمیدونم چون سرکارش با زن نیست و رفت و آمدهاش سر موقع هست چیز مشکوکی ندیدم.فقط:

چن وقت پیش یه چیزی دیدم که باعث شد بیام اینجا.

 یه بار که من تو اتاق خواب داشتم بچه مون رو میخوابوندم وقتی اومدم که یه چیزی بردارم از در نیمه باز هال یه چیزی دیدم که منو میخکوب کرد .دیدم شوهرم همینجور که رو مبل دراز کشیده مشغول خود.ار.ضا.ئیه. واقعا گیج شدم و حالم خراب شد. این بود که تصمیم گرفتم با یکی حرف بزنم. خانوم دکتر معتقد بود باید شوهرش رو ببینه  اون دختر خانوم هم که اسمشو مونا میزاریم میگفت: حرفشونزنین چون مردای ایرانی باین راحتی راضی نمیشن.

منم به رز گفتم بیفایده هس چون اول اینکه غیر ممکنه راضی بشه بعدشم اگه راضی شد زیاد برای مردای ایرانی خوب نیست که زنشون راجع باین مسائلشون مخصوصا ضعف تو این مسائل برای کسی حرف بزنه. خانوم دکتر رزهم که خر .حالیش نیست که میگیم بابا مردای ما این مدلین. خلاصه من گفتم میتونم یه نقشه بریزم که من بعنوان دوست مونا برم خونشون دیدنش یه موقع که شوهرش خونه س اصلا ببینم این مردک چجور آدمیه اصلا شاید یه آدم مشکل دار باشه.

خلاصه طبق یه نقشه یه بعداز ظهر که نزدیک اومدن آقا مهران بود اونجا بودم قرار بود منو دوست کلاس زبانش معرفی کنه. خونه شون هم یه خونه خوب با وسایل مدرن و خوب بود. نشون میداد وضع مالیشون اوکی هست. خلاصه اقا مهران اومد و یه مرد خیلی از خود متشکر تو برخورد اول و سرد بود ولی واقعا معلوم بود به دختر کوچیکشون عشق میورزه. قبل از اینکه آقا بیاد با مونا درمورد ازدواجش پرسیدم گفت: یه ازدواج سنتی بوده خود مونا دختری بوده که اهل دوست پسر بوده حالا بنا بمواردی نشده که با دوست پسرش ازدواج کنه لیسانس حسابداری هم خونده تو ایران ولی اینجا باید دوباره بخونه چون خیلی واحدارو کم داره برای کار کردن اینجا. میگفت :اگه کار خوب میکردم شاید میتونستم جداشم ولی بازم سخته تنها زندگی کردن و اداره ی یه زندگی من کار هم کنم حقوقم بالا نیست یعنی نمیتونم مثل الان زندگی کنم.

موندم وقتی رفتم پیش رز چی بگم ؟ بگم رز چرا جدا نمیشه ؟ از یه طرف به مونا هم حق میدم ترس از تنهایی چیز کمی نیست اونم تو غربت. آخه این سوال رو خود دکتر ازش پرسیده بود ؟ وقتی  موناگفته بود مثل دوتا همخونه هستیم که دائم هم دعوامون میشه.

واقعا وقتی از خونه اومدم بیرون چقدر متاسف شدم . دختر باین خوشکلی که شاید تو ایران بهترین شوهرها میکرد که واقعا بهش عشق میورزید ولی الان با یه شوهر شکم گنده که اصلا از نظر قیافه هم به پای مونا نمیرسه داره زندگی میکنه تازه اون آقاتحویلش هم نمیگیره. من نمیدونم الان تو ایران چطوره ولی یادمه زمانی که ما ازدواج کردیم دخترا تا حدی به ظاهر اهمیت میدادن.

مونا میگفت:  من حمایت خانواده م رو ندارم اینجا که بخوام جدا شم از نظر مالی هم خیلی در مضیقه میفتم.

این حرفش باعث شد باین فکر کنم که دختر ایرانی هر جا باشه به یه چیز واقعا فکر میکنه شاید بهتر بود خانواده هامون تو ایران ما ها رو مستقل بار میاوردن یا تا حدی سختی کشیده . مثل اینجا ۱۶ سالگی از در خونه بیرونت میکردن و میگفتن برو کار کن خرجتو درار . اشتباه نشه کار منظورم کار واقعی هستشا نه اون کارای که تو ایران مرسوم شده ( کنار خیابون وایسادن) شاید هم جامعه ما جامعه سالمی نیست که این فرهنگ جا نیفتاده. اینطور نیست؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 21:54  توسط صدف  |