قبل از ظهره دوتا از بچه هایی که اوتیسم هستن رو با خودم برده بودم بیرون و حالا برگشتیم به آسایشگاه و حسابی خسته طبق معمول سر ساعت ۱۲:۰۰ باید ناهارشون رو بخورن همینجور که دارم براشون ناهار میارم و براشون شعر میخونم نیکولین میاد و میگه دوتا تلفن از رز داشتی خودت بهش تلفن کن . رز دکتر روانپزشکمون هست یا بنوعی مشاور که تو کلینیک ۵۰۰ متر پایینتر هست آخه اون محدوده ای که محل کار ما هست یه محدوده ی منحصر بفرده برای آدمای مشکل دار ( روحی . روانی . جسمی) بعضیا اونجا زندگی میکنن بعضی هم میان فقط دارو میگیرن و معاینه میشن.
تا اینو شنیدم شصتم خبر دار شد که حتما دوباره یکی از مراجعه کننده هاش ایرانی بودن . سریع بهش تلفن زدم.
ـ سلام صدف یه کیس دارم یه خانوم ایرانیه خیلی برام عجیبه در عین حال جالب هم احتیاج دارم بعضی از حرفاش رو ترجمه کنی هم اون احتیاج داره که یه نفر خیلی چیزارو برای من توضیح بده برام زیاد قابل باور نیست حرفایی که میزنه شاید تو کمک خیلی خوبی باشی بد نیست تو هم باشی. ولی من بهش اطمینان دادم که تو رازداری میدونی که .گفتم: مطمئن باشین و یه قرار گذاشتم برای وقتی که اون خانوم جوون میره پیش خانوم دکتر رز که منم باشم.
پیش خودم گفتم وای دوباره توضیح دادن از فرهنگمون باین زبون نفهما یا بعبارتی مرفهان بی درد. خلاصه ما هم که آخر مرامیم و خراب رفاقت و هموطن و این حرفا . فقط امیدوار بودم حرفاشون بیناموسی و س.ک.س. ی نباشه که سرخ و سفید بشیم.گرچه گفتم خواننده های وبلاگم کشته مرده ی بحثای بیناموسین از دو.دو. ل بریدن گرفته تا باسن زن مردم. همون اه زن مردم منو گرفت که اینجور افتادم تو رختخواب.
خلاصه صبح روز ۵شنبه بود منم سرکار بودم و رفتم سر قرار. یه دختر خانوم شاید ۲۶و ۲۷ ساله رو دیدم که آرایشش خیلی مدل ایران بود با یه دامن و شنل و چکمه . خیلی شیک و ناز نشسته بود با دیدن من سلام کرد ولی طبق عادت اینجا وقتی من بهش دست دادم و گفتم صدف هستم اون خودشو معرفی نکرد در کل خیلی خوشکل و تودل برو بود. داستان زندگیش رو اینطور برام تعریف کرد:
۲۳ سالم بود که ازدواج کردم و اینجا اومدم شوهرم ۸ سال بزرگتر از خودمه تا دوسه سال اول ازدواجمون خوب بودیم ولی بعد از بچه دار شدنم شوهرم از این رو باون رو شد تمام عشقش متوجه بچه مون شد. بعد از زایمانم اصلا س.ک.س باهم نداشتیم یعنی حتا یه بار هم بعد از زایمان به من نزدیک نشد تا الان که سه ساله فقط با هم زندگی میکنیم بارها باهاش حرف زدم تو این زمینه میگه دوست نداره تو این زمینه حرف بزنه یا میگه دچار یه دپرشن شدم حتا خودم هم بهش نزدیک شدم ولی جواب نداده. در جواب سوالای دکتر اینطور جواب داد:
لطفا حرف از رابطه ی موازی نزنین که مطمئنم. بعد در مورد رابطه با دیگری هم که خانوم دکتر پرسید گفت . نه اونم مطمئنم که رابطه ی با کسی نداره نمیدونم چون سرکارش با زن نیست و رفت و آمدهاش سر موقع هست چیز مشکوکی ندیدم.فقط:
چن وقت پیش یه چیزی دیدم که باعث شد بیام اینجا.
یه بار که من تو اتاق خواب داشتم بچه مون رو میخوابوندم وقتی اومدم که یه چیزی بردارم از در نیمه باز هال یه چیزی دیدم که منو میخکوب کرد .دیدم شوهرم همینجور که رو مبل دراز کشیده مشغول خود.ار.ضا.ئیه. واقعا گیج شدم و حالم خراب شد. این بود که تصمیم گرفتم با یکی حرف بزنم. خانوم دکتر معتقد بود باید شوهرش رو ببینه اون دختر خانوم هم که اسمشو مونا میزاریم میگفت: حرفشونزنین چون مردای ایرانی باین راحتی راضی نمیشن.
منم به رز گفتم بیفایده هس چون اول اینکه غیر ممکنه راضی بشه بعدشم اگه راضی شد زیاد برای مردای ایرانی خوب نیست که زنشون راجع باین مسائلشون مخصوصا ضعف تو این مسائل برای کسی حرف بزنه. خانوم دکتر رزهم که خر .حالیش نیست که میگیم بابا مردای ما این مدلین. خلاصه من گفتم میتونم یه نقشه بریزم که من بعنوان دوست مونا برم خونشون دیدنش یه موقع که شوهرش خونه س اصلا ببینم این مردک چجور آدمیه اصلا شاید یه آدم مشکل دار باشه.
خلاصه طبق یه نقشه یه بعداز ظهر که نزدیک اومدن آقا مهران بود اونجا بودم قرار بود منو دوست کلاس زبانش معرفی کنه. خونه شون هم یه خونه خوب با وسایل مدرن و خوب بود. نشون میداد وضع مالیشون اوکی هست. خلاصه اقا مهران اومد و یه مرد خیلی از خود متشکر تو برخورد اول و سرد بود ولی واقعا معلوم بود به دختر کوچیکشون عشق میورزه. قبل از اینکه آقا بیاد با مونا درمورد ازدواجش پرسیدم گفت: یه ازدواج سنتی بوده خود مونا دختری بوده که اهل دوست پسر بوده حالا بنا بمواردی نشده که با دوست پسرش ازدواج کنه لیسانس حسابداری هم خونده تو ایران ولی اینجا باید دوباره بخونه چون خیلی واحدارو کم داره برای کار کردن اینجا. میگفت :اگه کار خوب میکردم شاید میتونستم جداشم ولی بازم سخته تنها زندگی کردن و اداره ی یه زندگی من کار هم کنم حقوقم بالا نیست یعنی نمیتونم مثل الان زندگی کنم.
موندم وقتی رفتم پیش رز چی بگم ؟ بگم رز چرا جدا نمیشه ؟ از یه طرف به مونا هم حق میدم ترس از تنهایی چیز کمی نیست اونم تو غربت. آخه این سوال رو خود دکتر ازش پرسیده بود ؟ وقتی موناگفته بود مثل دوتا همخونه هستیم که دائم هم دعوامون میشه.
واقعا وقتی از خونه اومدم بیرون چقدر متاسف شدم . دختر باین خوشکلی که شاید تو ایران بهترین شوهرها میکرد که واقعا بهش عشق میورزید ولی الان با یه شوهر شکم گنده که اصلا از نظر قیافه هم به پای مونا نمیرسه داره زندگی میکنه تازه اون آقاتحویلش هم نمیگیره. من نمیدونم الان تو ایران چطوره ولی یادمه زمانی که ما ازدواج کردیم دخترا تا حدی به ظاهر اهمیت میدادن.
مونا میگفت: من حمایت خانواده م رو ندارم اینجا که بخوام جدا شم از نظر مالی هم خیلی در مضیقه میفتم.
این حرفش باعث شد باین فکر کنم که دختر ایرانی هر جا باشه به یه چیز واقعا فکر میکنه شاید بهتر بود خانواده هامون تو ایران ما ها رو مستقل بار میاوردن یا تا حدی سختی کشیده . مثل اینجا ۱۶ سالگی از در خونه بیرونت میکردن و میگفتن برو کار کن خرجتو درار . اشتباه نشه کار منظورم کار واقعی هستشا نه اون کارای که تو ایران مرسوم شده ( کنار خیابون وایسادن) شاید هم جامعه ما جامعه سالمی نیست که این فرهنگ جا نیفتاده. اینطور نیست؟