ملودی دختر عموی من بوده وهست شاید هم بگم بهترین دوست هم بودیم دختری بود با قیافه ی ناز هیکل ظریف تک فرزند خونه و تا حد زیادی کله شق با سلیقه ی عجیب طوری که هیچوقت نتونستم معنی اون کار احمقانه ش رو بفهمم. تو عاشقی هم عجیب و از نظر من احمق . کلا از اون دخترای بود که خیلی از پسرا دوست داشتن بتورشون بخوره. از یه پدر و مادر سرشناس تو شیراز که شاید همین باعث اشتباهاتش شد. یادمه ۱۷ یا ۱۸ سالمون بود که همیشه هم من هم اون میگفتیم اگه ازدواج کنیم با یکی ازدواج میکنیم که اختلاف سنیمون خیلی زیاد باشه اون خیلی بیشتر از من باین مسئله اهمیت میداد میگفت اصلا از بچه سوسول خوشم نمیاد
من خوب خیلی زود سلیقه م عوض شد ولی اون همیشه همین نظرو داشت کلا عمو اینا خیلی مهمونی دوره داشتن تو مهمونیا هم هیچوقت مثل دخترای دیگه چشمش به پسرا نبود همیشه میگفت : شوهر آینده ی من باید پخته باشه من خواهر برادر ندارم اون باید یه تکیه گاه برام باشه.
تا اینکه یواش یواش تو سن ۱۹ و بودیم که سر از کارش در اوردم با یه آقایی که ۱۵ سال از خودش بزرگتر بود آشنا شده بود یعنی بگم عاشقش شده بود اون آقا هم که اینجا اسمشو علی میزاریم خیلی ملودی رو دوست داشت دیگه خیلی وقتا اون همه جا میبردش و میاوردش وضع مالیش هم خوب بود خوب البته ملودی خودش کمبودی نداشت تو این زمینه. کارش هم تقریبا آزاد بود یعنی تکنسین دندانپزشکی بود از اونایی که دندون میساختن البته با زیر نظر دندانپزشک ولی خانوادگی وضعشون خوب بود از ترکای شیراز بودن که اصلشون به مرودشت بر میگشت .
ولی من ۱۰۰۰ درصد مطمئن بودم که عمو کسی نیست که دخترش رو به همچین کسی بده نه اینکه اونا بد باشن ولی عمو یه دیسیپلینهای برای خودش داشت از جمله این بود که حرفه ی ما تحصیله یا خیلی با اصالت خونوادگی و این حرفا اهمیت میداد یه بار ملودی بهم گفت علی با خانواده ش حرف زده و مامانش خیلی مخالفه که بیان خواستگاری و این حرفا گفتن ازدواجای این مدلی سرانجامی نداره . من که شاخ دراوردم چون ملودی از هر جهت از علی یه سرو گردن که چه عرض کنم خیلی بیشتر سر بود . کم کم رابطه شون انقدر صمیمی شده بود که هروقت مهمونیای عمو میرفتیم اونم یه سر میومد تو کوچه یه کم با ملودی حرف میزد و میرفت چون انقدر شلوغ بود که کسی حواسش به بیرون نبود. یه چیزی که تو این رابطه برای من عجیب بود این بود که هیچ شماره ای از خونه ش به ملودی نداده بود و گفته بود خونمون تلفن نداره زیاد هم ملودی رو نشون دوستاش نمیداد ملودی همیشه با همون محل کارش که خودش مثل عقده ایا بهش میگفت مطب تماس میگرفت.
همش هم یه جورایی میخواس برخ بکشه که منم از بابات چیزی کم ندارم و از این حرفا یا اینکه میگفت: دکترا اول و اخرش حقوق بگیر بیمارستان و تامین اجتماعی و این حرفا هستن البته اینا رو من میفهمیدم ملودی هم کور بود هم کر. این رابطه ۳ سالی ادامه داشت تا اینکه این آقا تبدیل شده بود به آقا بالا سر برای ملودی هر وقت تلفن میزدو ملودی خودش گوشی رو بر نمیداشت باید توضیح میداد کجا بوده. یا من میدیدم وقتی تلفن زنگ میزنه و عمو یا زن عمو بر میدارن و طرف حرف نمیزد ملودی سریع نیگاه به ساعت میکرد و بلند یه چیزی میگفت که طرف پشت خط صداشو بشنوه بفهمه که ملودی خونه ست. بارها میدیدم ملودی دیگه اون دختر شیطون نیست یه دختری بود که همش تو خودش بود آرایش نمیکرد حوصله ی مهمونی نداشت یه جورایی از نظر من مثل زنا شده بود. یا وقتی میخواستیم بادوستامون بریم بیرون شام بخوریم باونم میگفت بیاد دورادور ببیندش .یه چیز دیگه هیچ کس از این رابطه غیر از من خبر نداشت یعنی ملودی به یکی از دوستاشم گفته بود یه بار ولی اون تا علی رو دیده بود بهش هشدار داده بود که این اصلا به تو نمیخوره و تموم کن منم میدیدم اصلا نه از نظر سن نه از نظر تیپ نه از هیچ نظری به ملودی نمیخوره ولی میدیدم ملودی واقعا عاشقش هست. یواش یواش رابطه ی ملودی با همه ی دوستاش قطع شد با منم کم شد بعدا خودش برام تعریف کرد علی به همه ی شماها شک هست دوست هم نداره زیاد با تو بیرون برم .از یه طرف هم بمناسبتای مختلف به ملودی هدیه های گرون میداد یه بار یادمه تو ایستگاهی که منتظر سرویس دانشگاه وایساده بودیم از پشت یه دیوارک یه سایه دیدم بعد که دقت کردم دیدم علی هست داره مارو میپاد خیلی بدم اومد فهمیدم ملودی خیلی زیر نظر هست تا اینکه یه بار که ملودی از تو اتاق من داشت تلفنی باهاش حرف میزد صدای گریه ش رو شنیدم که قسم میخورد که نه من یه راست اومدم خونه . از یه طرف هم هر خواستگاری که میومد ملودی دکش میکرد تا اینکه اون روز جدی با ملودی نشستم به حرف زدن . گفتم این علی چرا نمیاد خواستگاری منتظر چیه ؟ جوون که نیس .وضع مالیش هم که خوبه پس چرا نمیاد؟
ملودی گفت: خوب میگه تو خونه مشکل دارم. گفتم: خوب مگه پسر ۲۰ ساله س ؟با خانواده ش قاطع حرف بزنه.ولی ملودی هم همش از قول اون دلیل میاورد همون دلیلای احمقانه همون بهونه هایی که ملودی کور بود و نمیدید. گفتم :این تورو دائم زیر نظر داره .گفت :خوب عاشقمه خودش میگه من بیغیرت نیستم. گفتم: ولی تو توی یه خونه ی آزاد بزرگ شدی با یه خونواده ی متجدد .مامان بابات بهت نهایت آزادی رو دادن .گفت: از آزادی که اونا بهم دادن متنفرم . این مرد زندگیه. تا اینکه یه روز صبح تابستون بود که ملودی با زن عمو رو دیدم از ماشین پیاده شدن و ملودی با قیافه ی درهم صورتی که از شدت آشفتگی سرخ شده بود با بغض فرو خورده اومد پیشم گفت: میخوام چن روز اینجا بمونم. وقتی زن عمو رفت ملودی برام تعریف کرد:( از زبون ملودی مینویسم):
امروز صبح دیدم بابا و مامان قیافه شون درهمه یعنی از دیشب همش تو فکر بودن امروز صبح مامان صبر کرد وقتی بابا از خونه رفت بیرون بهم گفت: ملودی لباس بپوش میخوایم بریم یه آدرسی گفتم : کجا؟ گفت دیشب در رابطه با تو یه تلفن به بابات شده باید برام توضیح بدی و به یه ادرسی بریم .
من اولش خندیدم گفتم خوب چی گفتن ؟چه آدرسیه که انقدر مهمه؟ مامان تو چشام خیره شد و گفت :یه خانوم زنگ زده و گفته دخترتون با یه آقا دوست هست واون آقا دائم داره به دخترتون دروغ میگه که عاشقتم و میخوام باهات ازدواج کنم در صورتی که این آقا زن داره و سه تا بچه هم داره . (تا اینجا با لبخند به دهن مامان چشم دوخته بودم ) آدرسش هم ......................
وای دیدم ادرس علی هست بابا پرسیده بوده شما کی هستین؟ اونم فقط گفته بوده: یه دوست .
دنیا دور سرم چرخید ولی خونسردیمو حفظ کردم و حالا مامان میخواست با من به محل کار علی بره و مشخص کنه . مامان دائم بهم میگفت تو چشای من نیگاه کن و خودت راستشو بگو ( اینم بگم ملودی از مامانش خیلی حساب میبرد) منم گفتم نه همچین چیزی نیست من با کسی دوست نیستم خوب بریم. خودم هم خیلی کنجکاو شده بودم .تا رفتیم محل کار علی خودش با دیدن مامانم دست پاچه شد و گفت :بفرمائین. مامانم گفت من با آقای علی........ کار دارم . علی گفت :ایشون مسافرت هستن باهاشون چیکار دارین ؟ منو میگی ؟ میخواستم تف بندازم توروش . مامان گفت: یه تلفن در این رابطه به ما شده من میخوام ببینم جریان چیه؟ بعد من گفتم: ببخشید ایشون یعنی علی اقا زن دارن؟ علی جواب داد: نخیر ایشون مجردن .
با مامان اومدیم بیرون مامان گیج بود و گفت سردر نمیارم ببینم تو با هیچ کس دوست نیستی؟ جریان چی بوده؟ منم خودم گیج بودم ولی میدونستم یه چیزی هست این وسط که من خبر ندارم.
حالاملودی اومده بود پیش من که از خونه ی ما زنگ بزنه و با من باشه.
زنگ زد به علی. بعد از تند حرف زدن و تهدید و این حرفا علی اقااعتراف کرد که زن داشته و طلاق داده و ۳ تا دختر داره۱۴و ۱۰ و ۷ که با مادر و پدر علی زندگی میکنن و علت طلاق زن اولش هم خیانت به علی بوده که من بعید میدونم به ملودی گفتم از شکاکی علی طلاق گرفته. ولی اون روز خورد شدن ملودی رو با تموم وجود دیدم. مثل دیوونه ها فقط به دیوار زل میزد خوب شد خونه شون نبود وگرنه همه چی رو میفهمیدن.
ادامه دارد