تبليغاتX
صدف

صدف

ما همه متعجب شده بودیم تا اینکه عمو گفت آره با یکی از خواستگارهاش که یه پسره هست که بلژیک زندگی میکنه و شغلش هم خوبه و خانواده ش هم میشناسیم ملودی هم اونو پسندیده و خودش خیلی موافقه. من خیلی تعجب کرده بودم تلفنی با ملودی حرف زدم که ببینم چی شده؟ اولش که خیلی سرسنگین باهام حرف زد بعد گفت:

من خیلی به حرفات فکر کردم دیدم علی با این دروغی که گفته اونقدر ارزشش رو نداره. بابا هم که براش خیلی سخته منو تنهایی بفرسته منم واقعا شرایط برام سخت شده ترسیدم بشینم هی فکر کنم یهو دوباره بطرف علی برم. بالاخره منم باون وابسته بودم تا این کیس که اومد همچین بهتر از اون قبلیا نیست ولی دیگه خودمو سپردم بدست سرنوشت دیگه هم نمیخوام بگم باید عاشق باشم و ازدواج کنم نه یه بار بسه برای ۷ پشتم .حوصله ی تازه آشنا شدن و این حرفا هم ندارم احساس میکنم کاملا آمادگی این ازدواج رو دارم .

روزی که به بله برون ملودی بود رفتیم .خانواده ی داماد با اون چیزی که من فکر میکردم فرق داشتن .خیلی معمولی اومدن مهریه هم خود ملودی گفت :گل مریم یادم نیست چقدر .دیگه قرار شد اقا داماد بره دنبال کار تو فرانسه حالا یا پاریس یا یه جای دیگه. قیافه ی داماد هم خیلی معمولی بود همون شب ملودی خیلی ساکت نشسته بود تنها کاری که کرد یه پیانو زد و داماد هم یه دست گیتار زد و تموم شد. شاید باور نکین ولی چه خریدهای ساده ای کرد .ملودی اصلا همونجور که خودش میگفت خودشو سپرد دست سرنوشت .الان هم تو یکی از شهرای نزدیک به فرانسه زندگی میکنه با شوهرش و پسرش .ولی بعد از ازدواجش هم ماجراییه شوهرش بر عکس علی که مثل نوکر بود اصلا نبود همین هم اوائل باعث مشکل برای ملودی شد و هی بحثشون میشد تا اینکه ملودی دید نه زندگی خارج این چیزارو ور نمیداره. این دیگه اونوری افتاده. بقول ملودی میگه خیلی سیب زمینی هست. و همین ملودی رو اذیت میکنه. مثلا ملودی که دختری بود که عادت داشت عیدها حتما به بزرگهای فامیل زنگ بزنه و تبریک بگه این آقا سیامک به همون عمو هم زنگ نمیزنه تبریک بگه و میگه من پابند سنت نیستم.بعد از اون جریان  عمو اینا هم همه چی فروختن نقل مکان کردن به لندن.

حالا که دارم این چیزارو مینویسم روز شماری میکنم برای هفته ی دیگه که قراره ملودی و پسرش و شوهرش بیان اینجا برای تعطیلات . اینم از داستان ملودی.

 بهم هم گفته میخوام برات از گذشته حرف بزنم امیدوارم حرفاش افسوس گذشته ش نباشه که دوباره تلخ میشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:42  توسط صدف  | 

یه هفته بعد که ملودی رفته بود خونشون با هم هر روز در تماس بودیم بعضی روزا میرفتیم باهم بیرون .تو این یه هفته هم با علی تماس داشته و مردکه ی شارلاتان بهش گفته بود: من همه چیو مخفی کردم و راستشو نگفتم چون نمیخواستم از دستم بری .چون عاشقت بودم. این ملودی احمق هم باورش میشد. بعد تو این یه هفته خیلی حرفا رو برام زد از جمله اینکه قبلا علی بهش میگفته: خیلی خوب میشه باباتو راضی کنی بری خارج منو هم ببری اونجا ازدواج کنیم یا مثلا اینجا یواشکی ازدواج کنیم بعد بریم چون ملودی متولد پاریس بود و مشکل رفتن از ایران رو نداشت مشکل زبان فرانسه هم نداشت اونجا سالها زندگی کرده بود از اونطرف هم مامانش سالها لندن زندگی کرده بود و اونجا هم میتونست بره . حالا اینو علی قبلا گفته بود و گفته بود که میدونی که خانواده م با ازدواج من با تو مخالفن . مرتیکه ی عقده ای.

خلاصه یه شب عمو اینا برای شام اومدن خونمون ولی قیافه ی عمو خیلی درهم بود ولی ملودی خیلی عادی بود تا اینکه عمو مطرح کرد که ملودی پاشو کرده تو یه کفش که بره پاریس اینم بگم عمو با خارج رفتن ملودی بتنهایی مخالف بود میگفت: من همین یه بچه رو دارم اگه بره و شوهر خارجی کنه اصلا تو فامیلم گم میشه . بهش میگفت :اگه میخوای بری وقتی شوهر کردی برو. خلاصه گفت هر چی هم میگیم بزار شوهر که کردی برو میگه: نه. میگیم: اقلا برو لندن که مامان بزرگت هست .میگه :از انگلیسی حرف زدن متنفرم.

من یه لحظه پیش خودم گفتم: نکنه این نقشه ی علی هست و میخواد کارشو بکنه نکنه ملودی بازم علی رو میخواد اصلا نکنه کار دست خودش داده که با همه این حرفا بازم حاضر نیست از علی دست بکشه تا اینکه باهم رفتیم تو اتاق .

بهم گفت:  میدونی صدف این علی تو سن ۲۲ سالگی بوده که ازدواج کرده یعنی همسن الان من. این زنش خودشو بهش انداخته علی نمیخواستتش بعدشم علی میگه بچه ها که پیش مامانم هستن ما اگه بریم خارج کاری بکارمون ندارن . 

وای من داشتم دیوونه میشدم سعی کردم هیچی نگم فقط سوالی که ذهنمو درگیر کرده بپرسم . گفتم این علی چه مزیتی داره که تو انقدر عاشقشی؟ گفت: علی با همه ی مردای خانواده فرق داره با همه ی مردایی که اطرافم دیدم فرق داره با غیرته میبینی چقدر مهمه براش که من سر وقت برم خونه یا  جایی نرم؟ اصلا یه جور خاصیه همه چیش.همه کاری برام میکنه اصلا دراختیار منه هر ساعتی از روز بخوام کارشو ول میکنه میاد کار منو راه میندازه .

ای خداهمه ی اون امکاناتی که مامان باباش براش تهیه کرده بودن براش اخ شده بود . البته راست میگفت. علی مثل یه نوکر در اختیار ملودی بود ملودی هم خداییش اینجوری بار اومده بود هر ساعتی از روز ماشین ملودی وسط راه خراب میشد یا بنزین تموم میکرد به علی زنگ  میزد اونم یا خودش یا داداششو میفرستاد ماشینو میبرد ملودی هم ماشین اونو میگرفت تا وقتی درست بشه کلا حتا خریدای ملودی رو هم بعضی وقتا انجام میداد میاورد درخونه براش البته اون برای این اینکارا رو میکرد که ملودی زیاد بیرون نره از خونه. ولی این خره نمیفهمید.

گفتم ملودی تا اینجا باهات بودم ولی اگه بخوای بری و این تصمیم احمقانه تو عملی کنی همه چیو به عمو میگم . فورا گفت: کدوم تصمیم ؟ گفتم : همین که بری علی رو هم ببری . کلی با هم بحثمون شدگفتم : میخوای بشی نقل محفل مردم؟ میدونی عمو دیگه قد علم نمیکنه ؟ یادته همیشه میگفتی من با نفس بابا زنده ام؟ میخوای آبروکل فامیلو ببری؟ اونم  که نه اصلا من همچین قصدی ندارم من خودم تنها میخوام برم نمیتونم با این همه خاطرات تو شیراز زندگی کنم دیگه بهیچ مرد ایرانی اعتماد ندارم اصلا من شوهر نمیخوام ...ه تو شوهر ر..دم به هرچی مرده و از همین حرفا.

دیگه از ملودی خبری نشد منم تصمیم خودمو گرفته بودم حتما عملیش میکردم . تا اینکه بعد از ۲۰ یا ۳۰ روز بود که عمو زنگ  زد و گفت: میخوام دعوتتون کنم برای بله برون ملودی.

ادامه دارد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:20  توسط صدف  | 

ملودی دختر عموی من بوده وهست شاید هم بگم بهترین دوست هم بودیم دختری بود با قیافه ی ناز هیکل ظریف تک فرزند خونه و تا حد زیادی کله شق با سلیقه ی عجیب طوری که هیچوقت نتونستم معنی اون کار احمقانه ش رو بفهمم. تو عاشقی هم عجیب و از نظر من احمق . کلا از اون دخترای بود که خیلی از پسرا دوست داشتن بتورشون بخوره. از یه پدر و مادر سرشناس تو شیراز که شاید همین باعث اشتباهاتش شد. یادمه ۱۷ یا ۱۸ سالمون بود که همیشه هم من هم اون میگفتیم اگه ازدواج کنیم با یکی ازدواج میکنیم که اختلاف سنیمون خیلی زیاد باشه اون خیلی بیشتر از من باین مسئله اهمیت میداد میگفت اصلا از بچه سوسول خوشم نمیاد

 من خوب خیلی زود سلیقه م عوض شد ولی اون همیشه همین نظرو داشت کلا عمو اینا خیلی مهمونی دوره داشتن تو مهمونیا هم هیچوقت مثل دخترای دیگه چشمش به پسرا نبود همیشه میگفت : شوهر آینده ی من باید پخته باشه من خواهر برادر ندارم اون باید یه تکیه گاه برام باشه. 

تا اینکه یواش یواش تو سن ۱۹ و بودیم که سر از کارش در اوردم با یه آقایی که ۱۵ سال از خودش بزرگتر بود آشنا شده بود یعنی بگم عاشقش شده بود اون آقا هم که اینجا اسمشو علی میزاریم خیلی ملودی رو دوست داشت دیگه خیلی وقتا اون همه جا میبردش و میاوردش وضع مالیش هم خوب بود خوب البته ملودی خودش کمبودی نداشت تو این زمینه. کارش هم تقریبا آزاد بود یعنی تکنسین دندانپزشکی بود از اونایی که دندون میساختن البته با زیر نظر دندانپزشک ولی خانوادگی وضعشون خوب بود از ترکای شیراز بودن که اصلشون به مرودشت بر میگشت .

ولی من ۱۰۰۰ درصد مطمئن بودم که عمو کسی نیست که دخترش رو به همچین کسی بده نه اینکه اونا بد باشن ولی عمو یه دیسیپلینهای برای خودش داشت از جمله این بود که حرفه ی ما تحصیله یا خیلی با اصالت خونوادگی و این حرفا اهمیت میداد یه بار ملودی بهم گفت علی با خانواده ش حرف زده و مامانش خیلی مخالفه که بیان خواستگاری و این حرفا گفتن ازدواجای این مدلی سرانجامی نداره . من که شاخ دراوردم چون ملودی از هر جهت از علی یه سرو گردن که چه عرض کنم خیلی بیشتر سر بود . کم کم رابطه شون انقدر صمیمی شده بود که هروقت مهمونیای عمو میرفتیم اونم یه سر میومد تو کوچه یه کم با ملودی حرف میزد و میرفت چون انقدر شلوغ بود که کسی حواسش به بیرون نبود. یه چیزی که تو این رابطه برای من عجیب بود این بود که هیچ شماره ای از خونه ش به ملودی نداده بود و گفته بود خونمون تلفن نداره زیاد هم ملودی رو نشون دوستاش نمیداد  ملودی همیشه با همون محل کارش که خودش مثل عقده ایا بهش میگفت مطب تماس میگرفت.

 همش هم یه جورایی میخواس برخ بکشه که منم از بابات چیزی کم ندارم و از این حرفا یا اینکه میگفت: دکترا اول و اخرش حقوق بگیر بیمارستان و تامین اجتماعی و این حرفا هستن البته اینا رو من میفهمیدم ملودی هم کور بود هم کر. این رابطه ۳ سالی ادامه داشت تا اینکه این آقا تبدیل شده بود به آقا بالا سر برای ملودی هر وقت تلفن میزدو ملودی خودش گوشی رو بر نمیداشت باید توضیح میداد کجا بوده. یا من میدیدم وقتی تلفن زنگ میزنه و عمو یا زن عمو بر میدارن و طرف حرف نمیزد ملودی سریع نیگاه به ساعت میکرد و بلند یه چیزی میگفت که طرف پشت خط صداشو بشنوه بفهمه که ملودی خونه ست. بارها میدیدم ملودی دیگه اون دختر شیطون نیست یه دختری بود که همش تو خودش بود آرایش نمیکرد حوصله ی مهمونی نداشت یه جورایی از نظر من مثل زنا شده بود. یا وقتی میخواستیم بادوستامون بریم بیرون شام بخوریم باونم میگفت بیاد دورادور ببیندش .یه چیز دیگه هیچ کس از این رابطه غیر از من خبر نداشت یعنی ملودی به یکی از دوستاشم گفته بود یه بار ولی اون تا علی رو دیده بود بهش هشدار داده بود که این اصلا به تو نمیخوره و تموم کن منم میدیدم اصلا نه از نظر سن نه از نظر تیپ نه از هیچ نظری به ملودی نمیخوره ولی میدیدم ملودی واقعا عاشقش هست. یواش یواش رابطه ی ملودی با همه ی دوستاش قطع شد با منم کم شد بعدا خودش برام تعریف کرد علی به همه ی شماها شک هست دوست هم نداره زیاد با تو بیرون برم .از یه طرف هم بمناسبتای مختلف به ملودی هدیه های گرون میداد یه بار یادمه تو ایستگاهی که منتظر سرویس دانشگاه وایساده بودیم از پشت یه دیوارک یه سایه دیدم بعد که دقت کردم دیدم علی هست داره مارو میپاد خیلی بدم اومد فهمیدم ملودی خیلی زیر نظر هست تا اینکه یه بار که ملودی از تو اتاق من داشت تلفنی باهاش حرف میزد صدای گریه ش رو شنیدم که قسم میخورد که نه من یه راست اومدم خونه . از یه طرف هم هر خواستگاری که میومد ملودی دکش میکرد تا اینکه اون روز جدی با ملودی نشستم به حرف زدن . گفتم این علی چرا نمیاد خواستگاری منتظر چیه ؟ جوون که نیس .وضع مالیش هم که خوبه پس چرا نمیاد؟

ملودی گفت: خوب میگه تو خونه مشکل دارم. گفتم: خوب مگه پسر ۲۰ ساله س ؟با خانواده ش قاطع حرف بزنه.ولی ملودی هم همش از قول اون دلیل میاورد همون دلیلای احمقانه همون بهونه هایی که ملودی کور بود و نمیدید. گفتم :این تورو دائم زیر نظر داره .گفت :خوب عاشقمه خودش میگه من بیغیرت نیستم. گفتم: ولی تو توی یه خونه ی آزاد بزرگ شدی با یه خونواده ی متجدد .مامان بابات بهت نهایت آزادی رو دادن .گفت: از آزادی که اونا بهم دادن متنفرم . این مرد زندگیه. تا اینکه یه روز صبح تابستون بود که ملودی با زن عمو رو دیدم از ماشین پیاده شدن و ملودی با قیافه ی درهم صورتی که از شدت آشفتگی سرخ شده بود با بغض فرو خورده اومد پیشم گفت: میخوام چن روز اینجا بمونم. وقتی زن عمو رفت ملودی برام تعریف کرد:( از زبون ملودی مینویسم):

امروز صبح دیدم بابا و مامان قیافه شون درهمه یعنی از دیشب همش تو فکر بودن امروز صبح مامان صبر کرد وقتی بابا از خونه رفت بیرون بهم گفت: ملودی لباس بپوش میخوایم بریم یه آدرسی گفتم : کجا؟ گفت دیشب در رابطه با تو یه تلفن به بابات شده باید برام توضیح بدی و به یه ادرسی بریم .

من اولش خندیدم گفتم خوب چی گفتن ؟چه آدرسیه که انقدر مهمه؟ مامان تو چشام خیره شد و گفت :یه خانوم زنگ زده و گفته دخترتون با یه آقا دوست هست واون آقا دائم داره به دخترتون دروغ میگه که عاشقتم و میخوام باهات ازدواج کنم در صورتی که این آقا زن داره و سه تا بچه هم داره . (تا اینجا با لبخند به دهن مامان چشم دوخته بودم ) آدرسش هم ......................

 وای دیدم ادرس علی هست بابا پرسیده بوده شما کی هستین؟ اونم فقط گفته بوده: یه دوست .

دنیا دور سرم چرخید ولی خونسردیمو حفظ کردم و حالا مامان میخواست با من به محل کار علی بره و مشخص کنه . مامان دائم بهم میگفت تو چشای من نیگاه کن و خودت راستشو بگو ( اینم بگم ملودی از مامانش خیلی حساب میبرد) منم گفتم نه همچین چیزی نیست من با کسی دوست نیستم خوب بریم. خودم هم خیلی کنجکاو شده بودم .تا رفتیم محل کار علی خودش با دیدن مامانم دست پاچه شد و گفت :بفرمائین. مامانم گفت من با آقای علی........ کار دارم . علی گفت :ایشون مسافرت هستن باهاشون چیکار دارین ؟ منو میگی ؟ میخواستم تف بندازم توروش . مامان گفت: یه تلفن در این رابطه به ما شده من میخوام ببینم جریان چیه؟ بعد من گفتم: ببخشید ایشون یعنی علی اقا زن دارن؟ علی جواب داد: نخیر ایشون مجردن .

با مامان اومدیم بیرون مامان گیج بود و گفت سردر نمیارم ببینم تو با هیچ کس دوست نیستی؟ جریان چی بوده؟  منم خودم گیج بودم ولی میدونستم یه چیزی هست این وسط که من خبر ندارم.

حالاملودی اومده بود پیش من که از خونه ی ما زنگ بزنه و با من باشه.

زنگ زد به علی. بعد از تند حرف زدن و تهدید و این حرفا علی اقااعتراف کرد که زن داشته و طلاق داده و ۳ تا دختر داره۱۴و ۱۰ و ۷ که با مادر و پدر علی زندگی میکنن و علت طلاق زن اولش هم خیانت به علی بوده که من بعید میدونم به ملودی گفتم از شکاکی علی طلاق گرفته. ولی اون روز خورد شدن ملودی رو با تموم وجود دیدم. مثل دیوونه ها فقط به دیوار زل میزد خوب شد خونه شون نبود وگرنه همه چی رو میفهمیدن.

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 16:15  توسط صدف  | 

با اجازه همگی سریال ترانه ی مادری رو هم دیدم اولاش همش از دست این دختر فضول سمیرا خانوم لجم میگرفت میگفتم اخه بتو چه که تو کار خانواده ها دخالت میکنی ولی خودمونیم همش میخوان خونواده های متول یا اونایی که یه جورایی میرن خارج و میان رو بد و اخ و خلاف معرفی کنن . عجبا چرا همیشه تو فیلمای ایرانی چادریا ادمی ماهی هستن که برای نجات خلق اومدن و اصلا دنبال مادیات نیستن؟ مثل اون مرگ تدریجی یک رویا. اها راستی بقیه شو تو هواپیما از راه یاسوج به شیراز یه دختره برام تعریف کرد تا بقیه شو یعنی قسمت اخرشو تو ایران دیدم . بنظر منکه خیلی بد تموم شد .

خوب چه سریال دیگه ای رو پیشنهاد میدین که داونلود کنم؟ من خودم الان دارم منظومه ی آتش رو میبینم . بنظرم تا حالاش که قشنگه.

تو قسمت بعدی میخوام یه خاطره دیگه براتون بنویسم . این مال اونوقتاس . الان اصلا حوصله ندارم مخصوصا اینکه از مدرسه پسرم هم زنگ زدن یه هو من سر کار بودم گفتن بیا که دلش درد میکنه و خم خم راه میره منم کلی ترسیدم سریع وقت دکتر هم گرفتم گفتم نکنه خدای نکرده آپاندیسش باشه راه براه بردمش دکتر که خوشبختانه گفت نه این تو بچه ها مخصوصا پسرا طبیعیه وقتی زیاد ورجه وورجه میکنن این قسمت درد میگیره خوشبختانه زود هم رفع شد وقتی اومد خونه یه حمام آب گرم گرفت . فکر کنم بخاطر صبح بود وقتی داشتم میبردمش یهو گفت جیش دارم منم مجبور شدم بپیچم تو یه کوچه و پیاده ش کنم که جیش کنه خدا خدا میکردم کسی نبینه یا مثلا پلیس یهو نیاد خلاصه چون هوا سرد بود فکر کنم سرما زد به پهلوش و بعد ش دلش درد گرفت.

وای از این ویکند هم اوضاع کادو خریدنا شروع میشه باید صبحهای ویکند همون جوراب گنده ها مال بابانوئل رو اویزون کنیم بالای سرش خودمون یه کادو کوچولو صبحها بندازیم توش که یعنی سنتا آورده . اوضاع درخت خریدن و تزئینش هم شروع میشه برای کریسمس هم میخوام یه گربه کوچیک براش بخرم حالا هر روز میرم دیدنش ولی فعلا باباش راضی نمیشه باباش یعنی شوهرم میدونین سر کار هر وقت یکی از م اوائل میپرسید پسرت کجاس ؟ میگفتم پیش باباش هست همه فکر میکردن من یه شوهر دیگه داشتم که بچه مال اونه والان یه شوهر دیگه دارم میگفتن بابای پسرت یه کس دیگه هست یا همین  شوهرته ؟ دیگه یاد گرفتم که بگم پیش شوهرم هست.

 آها حالا که حرف از پراکنده گوییه یه خاطره دیگه رو تعریف کنم:

 یه بار وقتی اومده بودم ایران تابستون بود منم تو آژانس داشتم میرفتم یه جایی خیلی هم گرم بود داشتم هلاک میشدم دیدم راننده هم خودش داره شرشر عرق میریزه منم پرسیدم گفتم آقا ایر کاندیشن نداره ماشینتون؟ گفت چرا خانوم بزنم؟ چششششششششششششم. بهمین محکمی گفت چشم. بعد وقتی خواستم پیاده شم همیشه کرایه ۱۰۰۰ تومان میشدبرای این مسیر نه چندان دور ولی ایندفعه گفت ۱۲۰۰ تومان. گفتم: چرا ؟ همیشه که ۱۰۰۰ تومان میشد. گفت ۲۰۰ تومان بخاطر کولر.

یه بار دیگه هم برای صندوق عقب ۲۰۰ تومان یا شاید هم ۳۰۰ تومان ازم اضافه گرفتن چون کالسکه اون پشت داشتم.

بعد یه بار هم داشتم از خیابون رد میشدم یه عالمه هم ترسیده بودم جرات نمیکردم رد شم یه ماشینه گذشت کرد و برام وایساد منم رد شدم و با سر تشکر کردم . آقا بعدش تا در خونه افتاده بود دنبالم هی میخواس سوار کنه یا شماره بده نمیدونم بپاس اینکه بهم راه داده بود انتظار داشته من سوار ماشینش بشم یا مثلا باهاش نمیدونم والله مردم مفت برای کسی کار نمیکنن.

حالا هی بشینین بگین اینجا رو کرده موزه ی خاطرات. خوب بد نیست شما هم بشنوین. من عاشق حرف زدن و خوندن نظرات ولو نظرات مخالفم حالا اگه حرف زدین کلی خاطرات دیگه هم درمورد نظرات مخالف میگما.

تو خود پیدا کن پرتغال فروش را. (قابل توجه رهیار ) که هی پز نده با اون معماهاش که ادم ..ه گیجه میگیره

این پسته درست مثلا آش شله قلم کار شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:55  توسط صدف  | 

بله جونم براتون بگه باونجا رسیدیم که حمید به سوزان میگه : باید با نیکو حرف بزنین چون اون مادر هست .منکه تا ساعت ۶ عصر سر کارم نمیتونم وقتی خونه نیستم که تصمیمی در مورد قرارهای ناتالی بگیرم . سوزان که انتظار نداشته یه مکث میکنه میگه : ولی احتیاج به نیکو نیست من خودم از مهد ورشون میدارم میبرمشون خونه و بعد هم وقتی تو اومدی خونه خودم میرسونمش خونتون. فقط یه جواب بده . حمید هم گفته بوده باید به نیکو زنگ بزنی. سوزان  : من یه جواب میخوام آره یا نه؟ نیکو خیلی بد برخورده و من نمیخوام باهاش تماس بگیرم. ( بدبخت نیکو که اصلا بروی خودش هم یکسال نمیاورد) خلاصه حمید هم اینجا دوزاریش میفته میگه این روش شما اصلا صحیح نیست اون مادر هست ولی شما اصلا اونو بحساب نمیارین مثلا تو بیمارستان نیکو بود که احتیاج به دلجویی داشت ولی شما همش به من زنگ میزدین و قرارهاتونو با من تنظیم میکردین نهایت بی احترامیه. اینو که گفته بود سوزان فهمیده بود که اینجا رو ناشی گری کرده گفته بود: خوب خوب الان بهش زنگ میزنم. نیکو هم که دلش شکسته بوده از اینکه اونا لهجه داربودنش رو عنوان کرده بودن وقتی سوزان زنگ میزنه میگه نه خانوم من لهجه دارم و ما یه خانواده ی دو زبانه هستیم بهتره بچه تون بیرون از مهد با بچه هایی بازی کنه که خونواده شون دوزبانه نیستن اینجوری برای خودش هم بهتره و این تصمیمیه که من  و حمید مشترکا گرفتیم. از اون ببعد هر وقت مراسمی بود نیکو خودش تنها میرفت حمید نمیرفت اونا هم کم محلی شدید به نیکو میکردن تا اینکه یه روز ناتالی میاد خونه میگه جوزفین بهم گفته مامانت حسوده . تو که حسود نیستی هستی؟ یا یه بار دیگه میاد خونه میگه مامان و مامان بزرگ جوزف با همه ی بچه ها حرف میزنن بجز من.یا مامان و مامان بزرگ جوزف مامان منو دوست ندارن. همین مسائل باعث شد که رابطه ی بچه ها هم سرد بشه.

که البته بنفع نیکو شد. حالا چیزی که من رو همیشه بفکر میندازه اینه که : آیا اگه سوزان بجای یه زن دورو بر ۴۰ یه کم جوون تر بود یا خوشکل بود میتونست راحتتر حمید رو تور کنه؟

یا اینکه سوزان تو کارش خیلی ناشی بود بقول خودمون حرفه ای کار نکرد اگه حرفه ای بود بایست بیشتر هوای نیکو را داشت و باین وسیله به حمید نزدیک میشد اینطور نیس؟

و دیگه اینکه حمید تو چشم دانمارکیا هم موقعیت خوبی داره یعنی رشته ای که خونده بین دانمارکیا هر کسی از پسش بر نمیاد این سوزان هم گفته زکی یه خارجی که موقعیت خوبی داره و تو کشور خودمون کسی شده چرا نصیب من که یه دانمارکیم نشه .

چرا حمید نمیخواس دیگه تو مراسمهای مهد شرکت کنه ؟ باین خاطر که مرد ضعیفی هست در برابر سوزان و مادرش؟ نمیخواد دوباره شر درست کنه؟

ولی تو خراب کردن نیکو این مادر و دختر خیلی موفق بودن و نقش اساسی داشتن چون نیکو یی که تا مدتها بروی خودش نمیاورد یه دختری که کم محلی میکنه یا بیتربیت جلوه داده شد. اینو کامالا با شناختی که از سوزان دارم میدونم که هدفش بچه دار شدن هست دنبال یه مرده که بتونه باهاش بچه دار بشه حالا نمیدونم واقعا خودحمید هم براش مهم بوده یا نه. اینم از اونجا میگم که دنبال این بوده که یه بچه دیگه هم آداپت کنه ولی تاییدش نکردن نمیدونم یه قانونهای خاصی داره.

 این مسائل هم منو هم نیکو را بفکر میندازه بعضی وقتا . شما هم نظراتتونو بگین  . اینم بگم که این لهجه دار بودن ما یعنی تمام خارجیا تو کشورای مختلف خیلی باعث شده که خیلیا بکنن پیرهن عثمون مثلا طرف سر کار یه چیزی یادش رفته میگه اخه فلان من حرفشو نفهمیدم چون خیلی لهجه داره یا  مثلا من بهش گفتم اون نفهمید لابد زبانش خوب نیست خیلی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 14:57  توسط صدف  | 

خوب بسلامتی با شروع ماه دسامبر شور وشوق خاصی بین مردم میاد و میریزن تو خیابونا و فروشگاهها یه جورایی مثل اسفند ماه خودمونه . جشنها و شب نشینیها هم شروع میشه. شرکتها  جداگانه برای خودشون جشن دارن و شام میدن و برنامه دارن و  مدرسه ها برای اولیائ دانش آموزان جدا. تو همین برنامه هاهست که خیلیها از زناشون یا شوهراشون جدا میشن چون ماه شکار هست برای بعضیا و بعضیا هم صاحب دوس پسر یا دوس مرد یا دوس دختر جدید میشن بزبون خودمون ماه انداختنه . یعنی طرف انقدر مست میکنه که یادش میره زن داشته یا شوهر شبو یه جا میگذرونه بعد میبینه بابا این خیلی بهتره که. هر سال هم آمار میدن که ماه دسامبر و ژانویه بیشترین امار جدایی رو در برداره. حالا داستان یکی از دوستام رو میخوام براتون بگم چون پارسال تو همین ماه دسامبر بود که اومد پیشم و باهام مشورت کرد. خانوم جوون و خوشکل بنام نیکو که همش ۲۵ سالشه با یه دختر ۴ ساله و از یه خانواده ی باکلاس تو ایران . شوهرش هم اینجا شغل خوبی داره با درامد خوب ولی خوب هم سنش بالاتر از نیکو هست و هم قیافه ش به پای نیکو نمیرسه. جریان  از این قراربود که دخترش ناتالی مهد میره و یه همکلاسی داره باسم جوزفین مامان جوزفین باسم سوزان هست و یه خانوم دانمارکی آلمانی هست و سنش هم  حدود ۴۰ یا بیشترهست و جوزفین رو آداپت کرده چون شوهر نداره در واقع جوزفین با مامان و مامان بزرگش زندگی میکنه. جوزفین و ناتالی (دختر دوستم ) خیلی دوستای خوبی برای هم بودن و هر از گاهی مامانا با هم قرار میذاشتن که بچه ها بعضی روزا تو خونه با هم بازی کنن . تو همین برنامه های کریسمس و بغضی برنامه های مدرسه بوده که سوزان ( مامان جوزف) شوهر نیکو ( حمید ) رو میبینه و آشنا میشن حمید هم مرد خوبیه و اجتماعی . کم کم وقتی سوزان میخواد قرار بزاره برای بچه ها دیگه شروع میکنه به حمید تماس میگیره بجای نیکو اینو هم بگم اینجا قانون هست که هم تو مدرسه هم مهد تمام اولیا باید شماره موبایلشونو هم بمدرسه بدن و اونا هم یه پرینت میگیرن و به اولیا میدن یعنی همه شماره ی همو دارن. خوب برای نیکو هم اوکی بود و خدائیش مسئله ای هم نبود تا اینکه یه بار نیکو سوزان و مادرش رو دعوت میکنه برای شام یعنی شخصا زنگ میزنه ولی وقتی حمید میاد خونه میگه الان باهاش تماس گرفتن و گفتن فعلا نمیتونیم بیایم و .... باشه برای تابستون که وقت کافی باشه نیکو یه کم دلش میگیر که چطور من تماس گرفتم ولی اونا به حمید زنگ زدن و کنسل کردن ؟ حالا بشینین که دوباره دعوتتون کنم.  ولی چیزی به حمید نمیگه. تا اینکه تو تابستون ناتالی احتیاج به یه عمل داشته و میره بیمارستان اینا تو بیمارستان هم به حمید زنگ میزدن و احوال ناتالی رو میپرسیدن نیکو دوباره شاکی میشه پیش خودش که من هر روز با ناتالی هستم و باهاش میخوابم اگه میخوان قرار بزارن خوب من باید تائید کنم  حمید که نمیدونه چه موقع باید قرار بزاره . بیمارستان هم میان ومیرن و ولی هر دفعه که میخواستن احوال بگیرن بقول نیکو اصلا نیکویی دیده نمیشده . تا اینکه نزدیک کریسمس دوباره زنگ میزنن به حمید و احوال که برنامه تو ن چیه و ما میخوایم بریم یه ویلاکرایه کردیم اینجا دیگه حمید هم خیلی گرم حرف میزنه و میگه اتفاقا ما هم میریم یه ویلایی فلان جا و اگه تونستین یه سر بیاین پیشمون اینجا دیگه نیکو تصمیم جدی میگیره که بهشون کم محلی کنه تو جشن کریسمس مدرسه ی بچه ها که تو اوائل دسامبر بوده حسابی کم محلی میکنه اونا هم بیخیالش بودن هنوز هم حمید نیومده بوده قرار بوده از سر کار بیاد وقتی داشته میرفته تو راهرو که یه چیزی بزاره تو کیفش سوزان و ننه ش رو میبینه که حمید و دوره کردن و دارن باهاش لاس میزنن . اها اینم بگم تو مهر ماه همون سال هم که  تولد جوزف بوده میگفت همش دور حمید بودن و ننه سوزان همش داشته یه جورایی سر نیکو را گرم میکرده تا سوزان با حمید حرف بزنه. بعد میره وامیسته کنار حمید و حال و احوال و کی  اومدی و...... این در حالی بوده که حسابی سوزان و ننه ش بیخیال نیکو بودن و نیکو هم کم محلشون کرده بوده تا اینکه این سوزان شروع میکنه با نیکو خوش و بش کردن نیکو هم همچنان کم محلی و دست حمید و میگیره و میبره. دو سه بار دیگه هم تو مهد میبینتشون و کم محلی میکنه. تا اینکه سوزان زنگ میزنه به حمید و میپرسه ما کاری کردیم نیکو دلخوره؟ اخه میبینه دیگ قرار و دعوتها ی بچه ها هم مالیده و تازه میفهمه ای دل غافل این نیکو بوده که این برنامه ها رو تو خونه اداره میکرده. حمید هم میگه از شما دلخوره چون همش به من زنگ میزنین . حالا جواب اونو حال کنین : آخه نیکو لهجه داره من یه کم سختمه حرفاشو بفهمم. حمید .....خل یا شاید زبل هم میگه در هر صورت خیلی متاسفم و نباید این اتفاق میفتاد  چون بچه ها خیلی با هم خوب بازی میکردن. و کلی هم نیکو رو بخاطر رفتارش و کم محلیاش محکوم میکنه وقتی میاد خونه و نیکو هم تمام موارد رو به حمید گوشزد میکنه و یه مشاجره لفظی بینشون میشه .

 همین حرفهای حمیدو اظهار تاسفش باعث میشه اونا هم شیر بشن ویه یه هفته ای که میگذره زنگ میزنن به حمید که ما میخوایم ناتالی رو دعوت کنیم خونه . حمید هم زنگ میزنه به نیکو واین در حالی بود که من دیدن نیکو بودم و شاهد بودم و اتفاقا داشت در همین مورد باها م حرف میزد گوشی رو گذاشت و گفت صدف الان چجور عکس العمل نشون بدم از یه طرف اونا خودشونو خیلی مهربون و بیگناه جلوه دادن جلو حمید و حمید رو دارن میکشونن طرفشون از یه طرف هم هر عکس العمل منفی از جانب من منو بیشتر تو چشم حمید خراب میکنه .

بهش گفتم : به حمید بگو بهشون بگه با تو تماس بگیرن و امشب با حمید صحبت کن و بگو دوست ندارم با اینا رابطه داشته باشم. و قتی رفتم خونه یادم افتاد که جایی که کار میکردم جوزفین اومده بود گفتار درمانی چون لکنت زبون داره و حرف زدنش اصلا خوب نیست . سریع زنگ زدم به نیکو گفتم : یادته سوزان گفته بود : نیکو لهجه داره من باهاش نمیتونم حرف بزنم؟ گفت اره . گفتم : خب همین مسئله رو به حمید بگو و بگو بهتره بچه ها فقط تو مهد باهم بازی کنن وچون هر چی تماسشون کمتر باشه بهتره و عنوان کن که ما یه خانواده ی دو زبانه هستیم و بچه مون زبان دومش رو باید به بهترین وجه یاد بگیره اگه فقط با جوزف بازی کنه هم تو مهد هم تو خونه که کمکی نمیشه بهش. خلاصه بماند که شبش که حمید اومده بود خونه چقدر جر و بحثشون شده بود که نیکو تونسته بود بهش بفهمونه از اول کار اونا اشتباه بوده اینجور که نیکو میگفت حمید اصلا دوس نداشته رابطه قطع بشه و همش یه جوری میخواسته کار اونا رو توجیه کنه .

فرداش وقتی سوزان زنگ زده بود برای گرفتن جواب حمید گفته بود :باید به نیکو حرف بزنین واونم جواب داده بود .......................................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:50  توسط صدف  | 

چیزی که کاملا فهمیدم تو این سفرم این بود که وقتی یه زن یا دختر تنها هست و همه میبینن تنها هست خیلی از آقایون کوشش میکنن کمکش کنن حالا به هر نحوی هم که شده اینو من طی تجربه هایی که تو سفرهام داشتم میگم خدائیش نیتشون هم خیر بود ولی چیزی که برای من عجیبه اینه که چرا تو سفرهای قبلیم که با پسرم بودم هیچ کدوم از این کمکهارو ندیدم آیا باین خاطر بود که ایندفه همه فکر میکردن مجردم؟ چون یادمه پسرم ۱ سالش بود و اومدم ایران یه بار  با کالسکه ش تو خیابون میرفتیم و وقتی میخواستم از پیاده رو برم تو خیابون همه میدیدن احتیاج به کمک دارم ولی یه نفر هم کمکم نکرد ماشالله به غیرت یادمه دوتا شاخ شمشاد وایساده بودن همینجوری نگام میکردن ببینن چجوری موفق میشم یا وقتای دیگه که با پسرم بودم مثال زیاد دارم ولی ایندفعه و یادمه دفعه ی اولی که اومدم ایران هنوز بچه نداشتم خیلی مورد مرحمت اقایون عزیز قرار گرفتم . این از این.

حالا باید بگم تو جمع خانواده که ماشالله همه کار به کار ادم دارن یادمه ۲ سال پیش همه بهم میگفتن چاق شدی البته منظورشون این بود که هیکلم پر شده چون من هیچوقت نمیذارم چاق بشم حالا ایندفه  همه بهم میگفتن وای چقدر لاغر شدی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای که چقدر هر وقت میام ایران پشیمون میشم از اخلاق مردم یا میان سرتاپای ادمو ورانداز میکنن.

ولی خوب تو جمع خانواده ی خودم منظورم مامان و خواهر مخصوصا اینکه موفق شدم خواهرام هم که از امریکا اومده بودن ببینم خیلی خوش گذشت. یه شب با خواهرم رفتیم بیرون برای تاکسی که وایساده بودیم هر ماشینی رد میشد بوق میزد وامیستاد یه ۲۰۶ که دوتا پسر با موهای سیخ سیخی توش نشسته بودن بهمون گفتن بفرماین بالا ( تو ترافیک بودن) خواهرم هم بهشون گفت مدل ماشینتون پایینه اونا هم گفتن یه نیسان گاوی اونجا پارک کرده برین سوار شین . وای خدا چقدر همه بیکارن چیز دیگه که نظرمو جلب کرد یه عده فقط کارشون تو خیابون گشتنه یا خیابون گز کردن. ولی در کل مردم هر کسی یه جوری برای خودش خوشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 19:40  توسط صدف  | 

خلاصه تو  همون  فرودگاه شب رو به روز رسوندم اها غیر از من چن تا خانواده دیگه هم از کشورهای مختلف اومده بودن که همون تو فرودگاه موندن بین اینا یه اقایی بود که خانومش معلوم بوداروپاییه یک قد بلندی داشت یعنی از اقاهه خیلی بلند تر بعد بیچاره انقدر هر کی رد میشد مسخره میکرد منظورم پسراس. یعنی خوابیده بودن رو صندلیها بعد خانومه یه ردیف رو اشغال کرده بود هر کی رد میشد یه چیزی میگفت یکی میگفت جرثقیل با خودش اورده یکی میگفت تریلی یکی میگفت دلش خوشه زن خارجی گرفته بد بخته مرده هم میشنید چون بیدار بود خلاصه کلی سرگرمیهای دیگه بود. اها همون سر شب هم بازی رم و چلسی بود از فرط بیکاری فوتبالی هم زدیم ساعت ۵ صبح شد که رفتم اسممو تو لیست شیراز نوشتم و خوشحال بودم نفر ۴ هستم ولی ای دل غافل که برای ساعت ۸ و نیم صبح هم بلیط نبود و گفتن معلوم هم نیس جا باز بشه تا اینکه اقاهه گفت بلیط برای یاسوج هست ما هم هماهنگ کردیم با چن نفر رو رفتیم یاسوج که از اونور با ماشین بریم شیراز هر چی باشه بهتر از بلا تکلیفی بود. به مخیله م هم نمیرسید یه روز از دانمارک سر از یاسوج در بیارم ولی من همش مثبت بودم میگفتم خوب یه یاسوج هم میزنیم ولی یه درس گرفتم که الکی بدون بلیط سرم نندازم زیر بیام تهرون اخه بلیط دانمارک تهران سه سوت گیرم اومد خوش خیال گفتم تو ایران راحتتره چون تو این گرونی و وسط هفته مسافر کجا بوده. خلاصه اقایی که  تو ماشینمون بود از اون کله های اطلاعات بود همش تلفن میشد بهش خیلی هم آقای خوبی بود و کلی داستان تعریف کرد برامون میگفت خانوما وقتی خلاف میکنن پاشونو از پله ی اول یهو میزارن پله ی اخر برای همین هم یه زن خلافکار بمراتب میتونه بدتر از یه مرد خلافکار باشه .

ولی عجب منظره ای داشت این یاسوج با اجازه شما مامانم هم دائم به موبایلم زنگ  میزد هی میگفت چقدر بهت گفتم بلیط تهران شیراز رو برات بگیریم هی گفتی نه میخوام با اولین پرواز که جا شد بیام حالا بخور. یا هی میگفت میخواستی با اقاهه بگی تنها هستی و برای مراسم اومدی گفتم مامان اصلا به حرف ادم گو ش نمیکنن هر دفعه هم زنگ  میزد تکرار میکرد دایی و خاله هام هم هی تایید میکردن خواهرم هم از امریکا اومده بود هی بهم زنگ  میزد و هی کر کر میخندید از اینکه رفتم یاسوج ولی خوب خیلی راحت ماشین سواری گیرمون اومد و بعد از ۲ ساعت رسیدیم شیراز.

 فلکه قصرالدشت با چمدون پیاده شدم با یه قیافه درب و داغون که دیدم مامان اینا اونور دارن دست تکون میدن بالاخره به شیراز رسیدیم اها تو راه کلی خاطره برام زنده شد وقتی از سپیدان رد میشدیم خاطره اونوقتا که میکوبیدیم به هوای برف بازی و تیو ب بازی میومدیم خاطره اونوقتا که وقتی پسر زیاد بود با خواهرام و ملودی میگفتیم وای چه اب و هوایی یا اب و هواش خیلی خوبه. ولی از اونروز خوب شد و دیدار فامیل و خوشبختانه روز چهلم همه رو دیدم و دیگ ه بقیه روزا مال خودم بود که با مامان و خواهرم بودیم................ولی خیلی چیزا تو رفتار مردم دقت کردم و یاد گرفتم مخصوصا همین یه شب که تو فرودگاه بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:58  توسط صدف  |