تبليغاتX
صدف

صدف

بله رفتم بگذشته های دور یادم میومد وقتی پدرم زنده بود هیچوقت من اینجوری تنها نمینشستم تو فرودگاه بدون هیچ هم حرفی. چقدر بده ادم تو کشور خودش غریب باشه و احساس غربت کنه یادم افتاد سال۲۰۰۰اخرین باری که تو فرودگاه سانفرانسیسکو باهاش خداحافظی کردم و برگشتم دانمارک چقدر تو بغلش گریه کردم انگار میدونستم اخرین باریه که رو پا میبینمش دفعات بعد که میرفتم ایران بعد از اینکه سکته کرده بود هر دفعه خاله که مثل دختر بزرگش بود پیشش میموند و بقیه میومدن فرودگاه و من هر وقت میرفتم خونه جلو ویلچرش زانو میزدم و دستاشو میبوسیدم و اونم با لبخند همیشه جوابم میدادچقدر دردناک بود برام که میدیدم کسی که یه عمر همه رو معالجه میکرده و انقدر دعای خیر پشت سرش بوده حالا هیچکس نمیتونست معالجه ش کنه چقدر دردناک بود برام وقتی که در کلینیک بابا همیشه بسته شد درحالی که خودش تو خونه رو ویلچر افتاده بود و همه چیزو میفهمید یادم افتاد دفعه ی اخر که رفتم ایران مامان زنگ  زده بود که سریع برم خواهرام هم از امریکا تو راه بودن که من رسیدم و چمدونمو گذاشتم و یه راس رفتیم بیمارستان دنا جایی که بابا تو آی سی یو بستری بود اما  ایندفعه نه تنها باید سر مزار بابا میرفتم بلکه سر مزار خاله هم باید میرفتم چقدر دنیا بیرحمه روزگار در حق من خیلی ظلم کرده برای همین هم گفتم خداجون بخدا من گناه دارم بسه دیگه. بعد نشستم فکر کردم به سرنوشت و تقدیر بنظر شما تقدیرو سرنوشت دست خود ادمه یعنی ادم خودش میسازه یا از قبل مشخص شده و هر کسی این سرنوشت براش رقم خورده؟ مثل کسی که نهایت سعیشو برای زندگی مشترکش میکنه ولی انگارکه سرنوشتش بجداییه و هر کاری هم میکنه انگارکه این دندون کرم خورده رو باید بندازه دور. 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 19:54  توسط صدف  | 

چقدر بده با آدم مثل دزدا و خلافکارا رفتار بشه .چقدر ضایع هست صف ما از صف پروازهای دیگه ی فرودگاه جدا هست چون میخوان همه چی رو تمام و کمال زیرو رو کنن.

 از اینجا که داشتیم میرفتیم تمام ساک دستی و همه چی رو که زیرورو کردن تازه هر مایعی هم تو کیف بود از عطر بگیر تا لوسیون ازمون میگرفتن .با ایران ایر بودم مهماندارا هم خوشبختانه خوش اخلاق بودن مثل همیشه بد خلق نبودن پروازمون مستقیم میرفت تهران. وقتی غذا اوردن من همینجور که داشتم کتاب میخوندم یارو مهمانداره پرسید: نوشیدنی چی میخواین ؟منم همینجور که سرم زیر بود گفتم :اسپریت لطفا. که یارو گفت: اووووووووووووه مارک هم تعیین میکنه. خانوم ما مشکی داریم و زرد تازه یادم افتاد گفتم: اها خوب مشکی. بعد همینجور که برام میذاشت گفت مشکی رنگ عشقه. خدا پدر رضا صادقی رو بیامرزه که هومور مردم رو راه انداخت. غذا هم وقتی گفت جوجه کباب میخورین یا سبزی پولو مث خوشحالا جوجه کباب سفارش دادم ولی هیچ شباهتی به جوجه کباب نداشت مرغ اب پز بود با نخود فرنگی و هویج. بقیه سفر خوب بود و رسیدیم فرودگاه امام. حالا این فرودگاهه چه برتری داره که اوردن انقدر بیرون از شهر؟ باید یه ساعت هم میکوبیدم و میرفتم مهرابادتو راه راننده تاکسی که منو میرسوند کلی از وضعیت بد ایران حرف زد و همون حرفای تکراری از دور نور چراغهای مرقد امام رو دیدم همینطور که خیره داشتم نگاه میکردم اقاهه شروع کرد به فحش دادن میگفت هر دفعه که از اینجا میگذره همین برنامه رو تکرار میکنه. 

  برای رفتن به شیراز شب تا صبح هم باید تو فرودگاه میموندم برای پرواز صبح .بلیطم هم اوپن بودحالا من باین امید بودم که شب پرواز هست برای همین رفتم اطلاعات باین خیال که بلیطم اوکی بشه که دیدم ای دل غافل خانومه میگه خانوم ما کار نداریم شما بلیط دارین مسئله اینه که شما بلیطتون اوکی نیست و معلوم هم نیست پرواز فردا جا بده .منو میگی نزدیک بود همونجا سکته کنم . نمیدونم والله اول که روز ۳ شنبه  بود بعدشم من فکر نمیکردم تو این گرونی بلیط انقدر مسافر باشه بعدا میگن مردم وضعشون خوب نیست حالا مگه شیراز چه خبر بود که اینهمه مسافر بوداونموقع سال و خانومه بمن میگفت پرواز جا نمیده ؟ چاره ای نداشتم جز صبر کنم تا صبح رفتم یه فانتا و چیپس فلفلی خریدم پول که دادم به آقاهه دیدم یه بسته ادامس بهم پس داد منم با تعجب گفتم منکه ادامس نخواستم که گفت بجای بقیه پولتون .اخه ۲۰۰ تومانی نداشتم پس بدم. جل الخالق. یه لحظه یادم رفت ایرانم و ارزش ۲۰۰ تومان چقدره با چشای از گرد شده گفتم این یه ذره ادامس ۲۰۰ تومانه؟ بعد خودم خندم گرفت فکر نمیکنم دیگه با ۲۰۰ تومان بشه چیزی خرید همون چیپسه ۵۰۰ تومان بود یادم اومد که ۲۰۰ تومان ۲۰۰ یورو نیس.یا ۲۰ یورو. فقط بگوش انقدر میاد مث ترکیه که همه چی میلیونی بود یه زمانی. خلاصه نشستم با موبایل اس ام اس زدن و خبر دادن به دانمارک و شیراز که من الان مهراباد نشستم ......................

نشستم رو صندلی و رفتم بگذشته های نه چندان دور چقدر دلم برای خودم سوخت یادم افتاد به فریده تو سریال روز حسرت که به اون پسره میگفت من گناه دارم.........................................................................................................  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:23  توسط صدف  | 

این یه هفته که نبودم رفتم ایران برای شرکت در مراسم چهلم خاله م وچقدر هم خوب شد که رفتم از عذاب وجدان بیرون اومدم و اروم گرفتم از قبل ننوشتم چون دوست نداشتم در مورداین مراسم های ناراحت کننده بنویسم ولی شد یه هفته ی پر خاطره چون همون روز چهلم همه ی فامیل رو دیدم و دیگه کسی تو زحمت نیفتاد که بیاد پیشم منم تونستم راحت به همه ی کارام و بیرون رفتنام برسم با وجود کوتاه بودن سفر ولی خوب بود حالا کلی در موردش مینویسم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 10:2  توسط صدف  | 

یکماه پیش بود که یه عصر یکشنبه زنگ تلفن بصدا دراومد کاترین بود با صدای گرفته که بهم گفت وقت داری یه قهوه با هم بخوریم؟ منم میدونستم الان احتیاج داره با یکی حرف بزنه. سریع جواب مثبت دادم ورفتم سر قرارمون. کاترین با سعید حدود ۳سال بود که زندگی میکردن درواقع ۵ سال بود که با هم دوست بودن. هر دفعه هم که ما به سعید میگفتیم نمیخوای باهاش ازدواج کنی میگفت چه فرقی میکنه ما که با همیم ؟ بعد هم میگفت ازدواج مسئولیت میاره تعهد میاره. درسته که من با دانمارکی زندگی میکنم ولی به این معنی نیست که با ازدواج با دانمارکی موافق باشم .الان که کاترین زنگ زد ۲ ماه بود که سعید ایران رفته بود و از یه ماه قبل از رفتنش با کاترین یه جورایی بهم زده بود و کاترین هم  خونه ش رو عوض کرده بود. سعید تو ایران با یه دختر از یه خونواده ی خوب عقد کرده بود و مثل اینکه بگوش کاترین رسیده بود.وقتی نشست خیلی داغون بود بهم گفت:

 سعید ۵ ساله منو میشناسه ولی ۲ ماه رفت ایران و با یه دختر که نمیشناسه و ۱۰ سال کوچیکتر از خودشه ازدواج کرد بخوبی میدونه که این دختر استقلال مالی نداره زبان بلد نیست هیچی تو این کشور بلدنیست مثل یه بیبی میمونه از همه مهمتر اینکه از قبل نمیشناخته این دختر رو. اصلا دوستش داره؟من که کارم با سعید تموم شده بود ولی چیزی که منو آزار میده این مسائله. که چطور منی که ۵ سال باهام آشنا بود و همه راه و چاه رو میشناختم رو  کنار گذاشت و رفت با یه دختری که اینجور که من از فرهنگ شما میدونم باید خیلی خرج و مخارج رو براش متحمل بشه  ازدواج کرد.

 یه کم با هم حرف زدیم و منم سعی کردم آرومش کنم تو راه به حرفای کاترین فکر میکردم وکارای سعید رو و نحوه ی برخوردش با کاترین رو یادم میومد. کلا سعید پسر خوب و آرومی بود یادمه هم اون وهم خیلی از دوستای شوهرم که با زن خارجی ازدواج کردن تو مهمونیا و محافل یه خاصیت مشترک داشتن و اون این بود که همین که وارد محافل میشدن اگه دیگران باحترام دوست دختر و زن اونا شروع میکردن دانمارکی حرف زدن خودشون با صدای بلند فارسی حرف میزدن و نکته دیگه این که همیشه با مثلا من یا خانم های دوستاشون مینشستن و بفارسی حرف زدن انگار که ادم احساس میکرد این ها چقدر کمبود حرف زدن دارن. یا مثلا افسون یکی از دوستام که شوهر دانمارکی داره تا یه برنامه ایرانی جشنی کنسرتی گردهمایی میشه اولین نفره که بلیط تهیه میکنه از خیلیای دیگه بیشتر وارد این محافل میشه. این مسئله بود که بارها دیدم و احساس کردم یه چیزایی میتونه تو فرهنگ ما باشه که طرفی که با غریبه داره زندگی میکنه دلتنگش میشه .

تا اینکه همین ویکند سعید رو که از ایران اومده بود دعوت کردیم و سعی کردم ازش بپرسم. اونم گفت: کاترین دختر خوبیه ولی من که تعهد نداده بودم که باهاش ازدواج کنم یا تعهد نداده بودم که تا اخر عمرم باهاش زندگی کنم باهاش زندگی کردم و فهمیدم خیلی حرفامو نمیتونم باهاش بزنم وقتی دلم برای بچگیام تنگ میشدکسی نبود از اون چیزایی که باهاش بزرگ شدم و تو فرهنگمونه درد دل کنم درسته دخترای دانمارکی خیلی مستقل هستن اوائل هم خیلی خوب هس چون همه  چی برای دو طرف جدیده رنگ مو رنگ پوست فرهنگ جدید غذا و مهمونیاطرز فکر ولی این وسط همیشه یه کمبودی هس یه چیزی هست که ادم دلش براش تنگ میشه و یه خلا ایجاد میشه .

دیروز خیلی به حرفای سعید فکر کردم و راستش دیدم دو طرف یه جورایی درست میگن و اینکه کاترین و سعید دلایل هم رو نمیفهمن همین هم از اختلاف فرهنگی نشات میگیره. 

۲. من دارم این سریال مرگ تدریجی یک رویا رو میبینم الان هم اونجایی هستم که ساناز ورپریده زنگ زده به داداشش و ازش تقاضای کمک برای مارال کرده و مامانش رو سرای سالمندان گذاشته . تا الان هیچی نمیگم ولی کلی خندیدم از دست کارای این دختر و این کارگردان محترم. چقدر این خانواده های سنتی گلن چقدر روابط خوبه بینشون اصلا اهل دعوا نیستن اصلا وقتی میری خونشون احساس میکنی رفتی مدینه ی فاضله . این خونواده های بالا شهری عجب جونورایی هستن ع. ر. ق خورن و ال.وا.ط.ی میکنن همشون طلاق گرفتن همشون اهل دعوا هستن میخوان بچه بندازن اصلا چقدر بی احساسن . چقدر خوبه ادم وقتی فیلم میسازه یه کم واقع گرا و واقع بین هم باشه امیدوارم آخرش درست تموم بشه گرچه از همین الان میتونم حدس بزنم آخرش چی میشه ولی ای کاش اخرای سریالها یه کم با واقع بینی تموم میشد هر چند که خودش زیاد واقعی نباشه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:57  توسط صدف  | 

وای چقدر خوبه راحت شدم امروز امتحانمو دادم و راحت شدم خیلی خوب شد حالا با خیال راحت میتونم سریال مرگ تدریجی یک رویا رو که از قبل داونلود کردم ببینم. یک هفته هم تعطیلی باید حسابی انرژی ذخیره کنم و کلی هم وبگردی کنم وای که اعتیاد بد چیزیه.

نمیدونم چه حکمتیه هر کی با ایرانی ازدواج میکنه با ایرانیا دشمن میشه من تا حالا دو سه مورد از این خانومای دانمارکی دیدم یکی دوتاشون که تو دانشگاهمون استادن  یکی هم یه جای دیگه. همشونم بتور من بدبخت میخورن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:25  توسط صدف  | 

سوم آبانماه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه تاریخ عجیب برای من. نمیدونم چرا هیچوقت روز تولدم احساس خوشحالی نداشتم و ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 22:0  توسط صدف 

من فعلا مشغول نوشتن یه پروژه بودم که امروز تموم شد و تحویل دادیم درمورد بیخانمانان و مشکلات و روحیشون و حضورشون در جامعه . خیلی جالب بود مخصوصا که اینجا علت بیخانمان بودن فقر نیست چون بالاخره از دولت کمک میگیرن . وای ۵ شنبه دیگه باید ازش دفاع کنم دعا کنین .خداکنه سوالای سخت نپرسن که یه وقت گیر بیفتم واییییییییی. ولی همه تون زود آپ کنین که حداقل برای استراحت و زنگ تفریح یه چیزی داشته باشم بیام خونه هاتون یه وقت بسرم نزنه موقع زنگ تفریح برم سراغ تفریحات ناسالم . مثل اونوقتا که موقع زنگ تفریح یواشکی میرفتم سراغ تلفن یعنی زنگ تفریحمو هماهنگ میکردم ببینم مامانم کی میره تو حیاط یا مثلا تو حمام .بابا بچه های این دوره خوشبختن یه موبایل همه دم دستشونه صفا.  بخدا من تو این دنیا هنوز که هنوزه از مامانم از همه بیشتر میترسم .خوب ایشالله وقتی دفاع کردم و نمره م هم خوب شد تند تند مینویسم از خاطره ها و بقول مهربانوی ذلیل نمرده که منو یاد اونوقتا انداخت از عشقای بچگی که مثل آب روون بودن
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:49  توسط صدف  |