تبليغاتX
صدف

صدف

 

اول از همه من فکر میکنم چون چشم و هم چشمی ندارن به اون شکلی که تو ایران و امریکا رایج هست اشتباه نکنین منظورم ایرانیای آمریکا نیست بنظر من  که از اروپا میرم امریکائیها به نسبت و بنوبه خودشون خیلی اهل چشم و هم چشمی هستن و این بخاطر اینه که اونجا پول نداشته باشی بدبختی کار نداشته باشی هیچی نداری نه بیمه نه امکان زندگی . ولی اینجا همه بطور اتو مات بیمه میشن حالا چه کار کنن چه بیکار باشن اونایی که تحصیل دارن ولی کار گیرشون نمیاد از دولت حقوق میگیرن برای گذران زندگیشون .اینجور نیست که چون درامدشون پایینه پس بچه شون مهد نره یا قدرت پرداخت مهد رو نداشته باشن برای اینها مهد مجانی هست یعنی پسر من با کسی که باباش بیکار هست یه مهد میره با این تفاوت که ما پول میدیم ولی اونا مجانی میرن مهد ولی این اصلا جای حسرت خوردن نداره که مثلا ما ناراحت بشیم چون اونا بالاخره درامدشون هم برای گذران زندگی هست .

افراد مسن که هنوز تو خونه های خودشون زندگی میکنن ولی مشکل جسمی یا روحی  دارن  یه نفر هر روز هم صبح و هم عصر میره کاراشون رو میکنه و خریداشون رو انجام میده . غذا براشون درست میکنه . اونایی که تو خونه سالمندان هستن که جای خود داره خونه سالمندان که یه چیز خیلی بدیه برای ما به اینها به بهترین نحو میرسه.

دانشجوها همه حقوق میگیرن میتونن کنارش یه وام با بهره ی پایین هم بگیرن  اینجور نیست که حالا چون طرف پولدار هست بهش حقوق ندن. 

همه ی دانمارکیا از ندارش بگیر تا دارادر سال مینیموم یکبار تعطیلات میرن اینو که میگم مینیموم چون ادمای مسن و اونایی که بچه مدرسه ای ندارن سالی دو یا سه بار میرن بدون اینکه دغدغه پس انداز برای اینده داشته باشن .

کسی رو براحتی اخراج نمیکنن کسی که اخراج بشه تا ۳ ماه حقوق کامل میگیره بعد از سه ما هم کمک دولت و اگه عضو اتحادیه و یا صنفی باشه اتحادیه  براش کار پیدا میکنه.  

با این حال مالیات خیلی بالا هست ولی تمام دانمارکیا از این بابت خوشحالن و معتقدن بیمارستان و دکتر مجانیه و از نظر کاری بیمه هستن و دانشگاه هم مجانیه.

افراد معلول همگی بازنشستگی میگیرن با وجودیه کار نکردن .

ولی خوب خارجیهای دانمارک آدمای خوشحالی نیستن چون راسیست اینجا خیلی زیاده و همیشه یه خارجی محسوب میشی این مسئله تو امریکا و کانادا و استرالیا و انگلیس زیاد بچشم نمیاد ولی فرزام میگفت تو استرالیا هم خیلی راسیست زیاده  پس اطلاعات من ناقصه. 

امیدوارم دختر همسایه عزیز و حسن آقای گل اینا رو بخونن و یه کم جاهایی که من نگفتم یا اشتباه گفتم رو تصحیح کنن. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 18:9  توسط صدف  | 

دیروز ۱۳ اگوست اولین روز بازگشایی مدارس بود پسر ک منم تازه رفت پیش دبستانی . من دیروز یه مطلب مفصل نوشتم در این مورد ولی امروز نیستش خیلی عجیبه کسی میدونه چی شده؟

خلاصه دیروز با گل رز از بچه ها استقبال شد اول رفتن همگی توسالن یه کم شعر خوندیم در واقع بهمون یه نوشته دادن از روش خوندیم بچه ها هم رقصیدن و بعدش هم ما رفتیم یه سالن دیکه یه مشت کاغذ رنگی با اکلیل بهمون دادن که اسم بچه هارو بنویسیم . وای چقدر اینجا زود مدرسه ها شروع میشه ها .من خودم هر وقت یادم میفته به مدرسه اول مراسم صبحگاهی و سر صف وایسادنهای طولانی یادم میاد .

بعدا اگه حوصله م شد یه کم هم از سفرم مینویسم و مقایسه اروپا و امریکا و به پیشنهاد اقای خورد ازاد (کاغذ کاربن ) علت خوشحال بودن دانمارکیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 16:32  توسط صدف  | 

نمیدونم تا حالا شده احساس کنید چقدر رفتارتون عوض شده؟ یا مثلا احساس پیری کنین یا احساس کنین با چیزایی که قبلا حال میکردین و یه جورایی تفریح بوده براتون دیگه اون جذابیت رو نداره؟ به این چی میگن بلوغ فکری؟ خلاصه بعد از اینکه از مسافرت اومدم با چن تا از دوستام رفتیم بیرون. بقول معروف الواطی. رفتیم بار و دیسکو ولی خیلی زود حوصله م سر رفت نشستم و به حال کردن بقیه نگاه کردم و دلم پر میزد که زودتر برم خونه پیش پسرکم چیزی که باعث تعجب من بود این بود که بقیه همسن و سال من بودن شاید یکی دو سال کوچکتر ولی اصلا مثل من نبودن نمیدونم شاید چون بچه ندارن یا متاهل نبودن فوقش یه بوی فرندی دارن. ولی خیلی متاسف شدم نشستم و رفتم بچن سال پیشا تو ایران که  ا گه یه مدت تولدی یا مهمونی جشنی نمیرفتم اعصاب همه دوستامو خورد میکردم یادم افتاد که هیچوقت رو پا بند نبودم هیچی که نبود جمعه شبا با برو بچ میرفتیم یه پیتزایی ساندویچی کلی هم اذیت میکردیم چقدر ماشین بابا مو میدزدیدم و بدون گواهینامه میروندم عجب کله خر و نترس بودم. بعد هم که بسن قانونی رسیدم و ماشین دار شدم چقدر همه دوستامو کلافه میکردم برای بیرون رفتن چقدر خوش میگذشت کورس گذاشتن  نمیدونم شاید باور نکنین دلم برای کمیته هم تنگ شد اون ترس و هیجان و نفس آخر بعدش که آخیش . بخیر گذشت.

 یا اگه ماشین خراب میشد تا قبل از اینکه از ماشین پیاده بشی یکی دوتا برات پارک میکردن و برای که جلو یه چن تا دختر کم نیارن به هر بدبختی بود درستش میکردن . طرز فکر پسرا هم با پسرای الان فرق داشت بدختر مث الان نگاه نمیکردن یه احترام یا شاید هم احساس مسئولیتی داشتن ولی اون شب رو صندلی نشسته بودم و برقص نورها و خنده ها نگاه میکردم و نگاه بساعت میکردم و هی اس ام اس میزدم ببینم پسرکم در چه حاله طوری که شوهرم اخر سر نوشت بابا یه شب با دوستات رفتی بیرون حال کن. واقعا که .......... اون شب من احساس کردم فقط راننده بودم برای برو بچ بعد هم که گفتم  بسه دیگه بریم بعدش خودم احساس کردم شدم مث مامانا .   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:30  توسط صدف  | 

سلام خدمت همگی . بابا چه خبرتونه سفر آخرت که نرفته بودم. من تازه اومدم  و تو حالت خواب و بیداری بسر میبرم تمام خوابهام قاطی شدن نمیفهمم کی شب هست کی روز. ببخشید قرار بود دو هفته بیشتر نمونم ولی چیکار کنم تقصیر مادر و خواهر و اقوام بود که باعث شدن یه دو هفته ای تمدید کنم. جای شما خالی رفته بودم آمریکا دیدن خواهرام چون مامانم هم از ایران اومده بود دیگه باید میرفتم. البته دومین مراسم سالگرد بابامو که ۲۹ جولای بود اونجا بر گذار کردیم که همه چی بخیر و خوبی تموم شد. بعدا دوباره مینویسم با اجازه برم بخوابم. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:40  توسط صدف  |