وای چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود ایشالله عمری باقی باشه میام. راستی شنیدم تو ایران دارن باربی فروشیا رو میبندن اخه اینا چرا انقدر دیر دوزاریشون میفته باربی دیگه مال عهد بوقه با اون قیافه های املیشون اگه راست میگن به براتز گیر بدن که س.کسی هستن و لباشونم پروتزی هست و گ.و نه های خوشکل و ک.ون های قلمبه دارن حالا به باربی گیر دادن
اگر هر روز شارژش میکردید...!
باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید...!
پایِ صحبتهایش می نشستید...!
پیغامهایش را دریافت میکردید...!
پول خرجش میکردید...!
براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید...!
دورش یک محافظ محکم میکشیدید...!
در نبودش احساسِ کمبود میکردید...!
حاضر نبودید کسی نزدیکش شود حتی...!
مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید...!
همیشه و همهجا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی...!
و اگر همیشه....همراهِ اولتان بود.............
با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچکس تنها نیست...!
در ضمن اضافه میکنم الان هم که گوشی ها تاچی شده ، اگر همونقدر که گوشی رو تاچ میکنید ، همسرتون رو نوازش بکنید کلی خوشبخت می شوید
شاید بتوان گفت "چلوکباب " در کنار "آبگوشت" معروفت...رین غذای ایرانی باشد که از شهرتی جهانی نیز برخوردار است، اما بانی مبتکر و با درایت این غذای ملی ایرانی که اینک آوازه جهانی یافته ، چه کسی بود؟ حتما دوستانی که در تهران بودهاند و خصوصا گذرشان به بازار تهران افتاده، حداقل نام "چلو کبابی نایب " به گوششان خورده است. بنا به روایت برخی مورخان معاصر به ویژه "جعفر شهری " تاریخ نویس و تهران شناس معتبر، پخت کباب ایرانی و همراه نان از زمان ناصرالدین شاه قاجار و در دربار او و از دوران رضا خان همراه برنج و تحت عنوان "چلو کباب " در میان عوام رایج شد و باعث و بانی آن شخصی بود به نام " غلامحسین خان نایب "( و البته پدرش).
جهت اطلاع کاملتر و بی واسطه تر با بانیان "چلو کباب " در یک اتفاق و
برخورد تصادفی در شعبه روبروی خیابان زعفرانیه "چلوکباب نایب" با علی خان
نایب، فرزند غلامحسین خان نایب معروف، مبدع "چلو کباب " ملاقات کردم.
پیرمردی حدود 80 ساله و خوش مشرب که به گفته پسرش، 27 سال رییس صنف چلو
کبابیها بوده و 26 – 25 سال هم در خارج از کشور به سر برده و به
ایرانیهای مقیم خارج این غذای ملی را ارائه میداده است.
خودش
میگوید:" پدر بزرگم از دوستان دوران نوجوانی ناصرالدین شاه بود که همراهش
و در دوران ولایتعهدیاش در تبریز زندگی میکرد و در همانجا به اتفاق 6 تن
دیگر از رفقایش کباب پختن را در دربار قاجار شروع میکنند که ناصرالدین
میرزای جوان همواره علاقمند بوده که نحوه طبخ کباب را توسط آنها ببیند."
اما جناب علی خان نایب به خاطر نمیآورد چگونه پدر بزرگش به راز و رمز پختن "چلو کباب" رسید. او
ادامه میدهد " پس از به تخت نشستن ناصرالدین میرزا در تهران، وی آن 7 نفر
رفقایش از جمله پدر بزرگ من که البته هنوز لقب نایب نداشته است را به
دربار خود میآورد و همچنان با آنها رفاقت میکند و البته همچنان کباب پختن
هم به همان شیوه تبریز در دربار و توسط رفیقان شاه قاجار رواج داشته است
تا اینکه امیر کبیر به خاطر حفظ پرستیژ دربار در نگاه مهمانان خارجی،
ناصرالدین شاه را وا میدارد تا آن 7 نفر را از نزد خود براند.
اما پدر بزرگ من برای اینکه از دوست قدیمیش دور نشود در نزدیکی کاخ گلستان
و داخل بازار، دکانی باز میکند و همان شغل کبابیاش را برای عوام ادامه
میدهد و این برای اولین بار بوده است که کباب پزی و کباب خوری میان مردم
رواج مییابد."
دکانی که علی خان نایب نام میبرد همان "چلو کباب
نایب بازار " است که هنوز دائر میباشد. اما "چلو کباب " از زمان غلامحسین
خان نایب یعنی پدر علی خان تهیه و طبخ میشود و از زمانی که او در همان
دکان و پس از مرگ پدرش مشغول کار میشود به مردم ارائه میگردد.
علی
خان نایب میگوید :" کم کم انواع و اقسام چلو کباب توسط پدرم باب شد از
نوع سلطانی و کوبیده گرفته تا چلوکباب برگ و همه آنها به بهترین نحو طبخ
میگردید به نحوی که خیلی سریع آوازه چلوکباب نایب در سراسر ایران پیچید و
هرکس به تهران میآمد یکی از واجباتی که خود را ملزم به انجامش میکرد،
رفتن به چلوکبابی نایب بود. "
با موفقیت "چلوکبابی نایب " و به
تقلید از آن، مغازههای دیگری به تهیه و طبخ و عرضه چلو کباب اقدام کردند
که از معروفترینشان میتوان به "چلوکباب شمشیری" اشاره کرد که هنوز در
گوشه سبزه میدان تهران دائر است.
علی
خان نایب میگوید : " شمشیری هم داماد خانواده ما بود و در واقع با دختر
عمویم ازدواج کرده بود و به نوعی شریک پدرم محسوب میگردید."
میپرسم اسم و عنوان "نایب" از کجا بر پدر شما نهاده شد؟
پاسخ میدهد:" پدرم در زمانی که محمد علی شاه مجلس را به توپ بست و جنبش
مشروطیت را سرکوب نمود، در زمره مشروطه خواهان و آزادی طلبان بود و در همان
دستهای که سر راسشان قرار داشت و در مبارزات هدایتشان میکرد، به او لقب
نایب داده بودند. و این لقب بر وی ماند و زمانی که قرار شد برای افراد
شناسنامه صادر شود همان نایب نام فامیلی ما شد."
برگرفته از ایمیلهای فورواردی
در مورد بچه هایی که تو سن ۷و ۸ سالگی یا بیشتر میان خارج . اینا اولش خیلی سختشونه خیلی دلتنگی میکنن خیلی اذیت میشن ورابطه برقرار کردن هم سختشونه ولی یواش یواش خیلی هم خوب میشن و میفهمن به به چقدر خوب شد اومدن بیرون واما وقتی یه کم به بلوغ میرسن اینا خیلی چیزا از فرهنگ ایران تو ذهنشونه در عین حال تو محیط اینجا هم زیادبودن و دوست هم دارن ولی نه کاملا احساس میکنن ایرانین نه اینوری. موقع ازدواج خیلی دچار سردرگمی میشن که کدوموری ازدواج کنن . وقتی با ایرانی ازدواج میکنن تو جمع ایرانی زیاد حال نمیکنن وقتی با اروپایی باشن یه جورایی خودشون رو ایرانی میدونن . ولی بهتره مثل نمونه اول با کسی که اینجا بزرگ شده ازدواج کنن دونمونه کامل رو دارم که همش حسرت میخورن که چرا با مرد اروپایی ازدواچ نکردن اینا که چیزی از یه دختر اروپایی کم ندارن مثل اون کار میکنن و تحصیل میکنن زبان هم که از اونا چیزی کم ندارن و هر دوشون هم دوست دارن کنتاکت اروپایی داشته باشن ولی خوب شوهراشون با اروپاییا حال نمیکنه .
یه سری هم هستن بچه هایی که دورگه هستن هر نمونه از اینا که دیدم تا حدی مشکل ایدنتیتی داشتن این که واقعا نمیدونن به کدوم طرف تعلق دارن. خیلی سخت دوست پیدا میکنن بزرگ که شدن ارتباط برقرار کردن هم براشون مشکله. از دو فرهنگ ممکنه یه چیزایی رو قاطی کنه این نمونه رو من زیاد دیدم و اکثرشون هم زیاد دوست ثابت نداشتن و مشکل ارتباطی داشتن این برمیگرده به این که یه من ناشناخته درونشون هست . مگر اینکه فقط یه فرهنگ رو انتخاب کنن فرهنگ جایی که درش زندگی میکنن . پدر و مادرایی که بچه های دوملیته دارن کارشون خیلی سخته خیلی باید مواظب باشن خیلی چیزا هست که میتونه بچه رو منزوی و ایزوله کنه .
در کل وقتی ادم جمع بندی میکنه میبینه ممکنه دونسل دیکه اصلا فارسی رو دیکه نتونن حرف بزنن و فقط یه اسمی از اون داشته باشن و برای بچه هاشون بگن اجدادمون تو یه دوره که اسمشونمیدونم چی باید گذاشت مهاجرت کردن به جاهای مختلف دنیا و ما نواده هاشون هستیم.
بگذریم ما ایرانیا یه عادتایی داریم که باوجودیکه خودمون هم میدونیم خوب نیست ولی بازهم انجامش میدیم نمونه ش تعارف کردنه کلا من خودم هنوز که هنوزه نه گفتن برام راحت نیست یعنی بعدش همش دچار شک میشم یا ناراحت میشم یا بکل دچار عذاب وجدان میشم که همه اینا از نوع تربیت و محیطی که توش بزرگ شدیم سرچشمه میگیره ما از بچگی بهمون یاد دادن رو حرف بزرگتر حرف نزنیم اونا بهتر میدونن یا اگه مثلا باهاشون مخالفت کنیم بهشون بر میخوره واویلا اگه این بزرگتر یه ادم رودروایسی دار باشه که دیکه اصلا بحثی توش نیست . کلا من از وقتی مستقل شدم یعنی ازدواج کردم خیلی چیزا یاد گرفتم چیزایی که حتا مامانم بلد نیست راستش ادم وقتی ایران هست دوستایی که پیدا میکنه همه هم تیپای خودش هستن یا بلاخره انقدر حق انتخاب زیاده که میکردی و اونی که بیشتر بهت میخوره رو انتخاب میکنی بهمین علت زیاد چیزی یاد نمیگیری چون اونایی که باهاشون سر.وکار داری مثل خودتن ولی اینجا بین ایرانیا اصلا اینجور نیست کسی که داری باهاش حرف میزنی و دعوتش میکنی تو خونهت نمیدونی از کدوم خونه و تربیت و محیطی اومده زمان میبره که بشناسیش . امان از این که چقدر ادمای فضول اینجا زیادن طرف داره غیبت اون دوستش که سالی یه بار میبینتش میکنه که مثلا نگفته خواهرش نامزد کرده. واما چیزایی که از ایرانیای اینجا یاد گرفتم این که برای همه مرز بزارم وکرنه کلاه سرم میره. یاد بگیرم حافظه م رو قوی تر کنم که خیلی بدردم میخورده تو برخورد با ادما یادم بمونه که این طرف چی گفته و کی بوده خداروشکر همونجور که دوست پیدا کردن سریعه قطع رابطه کردن هم خیلی راحت هست هر کیو دوست ندارم بزارمش کنار مگه ادم چقدر زنده س که اینجا هم بخواد حرص بخوره.
چیزایی که از خارجیا یاد کرفتم اول از همه نه گفتن بود. بعد اینکه حرفامو با شوخی بطرف بزنم و خنده چاشنیش کنم . سرکار وقتی از یه موضوع ناراحتم سریع با رییسم صحبت کنم کاری که همشون میکنن و سعی کنم قبل از اینکه اون طرف بره من رفته باشم و حرفمو زده باشم وگرنه رییس منو میخواد و ازم توضیح میخواد.
گذشته از همه این حرفا من دوست خارجی زیاد دارم باهاشون زیاد بیرون میرم ولی هیچوقت نتونستم اون لذتی که از یه ساعت حرف زدن با یه دوست ایرانی میبرم رو با اونا داشته باشم انگار که چیز مشترکی باهم نداریم . شنیدم اونایی هم که همسر غیر ایرانی دارن بعد از یه مدت همینطور میشن و زندگی براشون یه کن سخت میشه هر چند رابطه خوبی باهم داشته باشن.
اصلا از زندگیای ماشینی خوشم نمیاد. اخ یادش بخیر اونوقتا که یه اهنگ جدید که میومد همه سعیمون میکردیم سریع ضبطش کنیم اخ یاد نوارهای ماکسل بخیر یاد البومای عکس بخیر که مینشستیم ورق میزدیم و با نهایت کیف نگاه میکردیم اونروز شوشو میگفت ما ضبط هم دیگه لازم نداریم همه چی شده اینترنت و وایرلس و این کوفت و زهر ماریا.
من که زیاد به موبایل هم وابسته نیستم فقط اس ام اس میفرستم خیلی وقتا تو کیفم میمونه یادم میره در بیارم یه عالمه میس کال دارم خلاصه داشتن و نداشتنش علنا به حال من اثر نداره. اخی یادش بخیر
ماه رمضان هم بروزه دارا تبریک میگم ایشالله که دعای ماهم بکنن.
آمنه هم بخشش رو انتخاب کرد زنی که دیگه هیچوقت نمیتونه ببینه ولی چشمان دشمنش رو بهش بخشید من قصاص رو دوست ندارم ولی معتقدم مجرم باید به سزای اعمالش برسه مخصوصا تو ایران که هر کی هر کیه فردا پس فردا اگه هر کی با یکی خصومت و کینه داشت یه بطری اسید دست میگیره و میپاشه توصورت طرف کی به کیه یه ۵ سالی دادگاه طولش میده بعد هم همه کمپین میذارن که بیا وببخش ولذتی که در بخشش هست در انتقام نیست و بخشش از بزرگانه و طرف بخشیده میشه و مصدوم هم دیگه باید بدرد خودش بمیره مهم اینه که بخشیده.
خلاصه تعجب نکنین .از فردا تو تفنگ ابی هم اسید میکنن .


